<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[از نو]]></title>
		<link>http://never-off.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[انگارم کن که پروانه ای!! &nbsp;نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://never-off.blogsky.com/1387/07/19/post-189/</link>
					<description><![CDATA[<p><font color="#cc3300">1. این هفته ای هی اومدم آپ کنم، دست و دلم نرفت! بس که قرم قاط بودم!!!<br /> یعنی اعصاب خوردی در حد تیم ملی! فک کن! چارشنبه ای چنان دعوایی باهمکارم کردیم که صحرای کربلا شد اتاق بس که خون ریخته بود رو زمین! <br />خب... بدی من شاید اینه که نمی پذیرم هر کی به واسطه موقعیتش هر حرفی بهم بزنه یا هر توقعی ازم داشته باشه. به نظر من کارمند و کارفرما یه اندازه به هم نیازمندن! نمی فهمم این چه روالیه که همه فکر می کنن این پایین دستیه است که نیازمنده! اتفاقا ممکنه من نوعی یه علت کار کردنم لذت بردن از کارم هم باشه، ولی مطمئنا هیچ کارفرمایی واسه لذت بردن از پول خرج کردن!!!!!!! حقوق نمی ده به کسی.<br />به علاوه که مسخره ترین حرف دنیاست برام، اینکه یکی بگه چون بقیه شرکتا فلان کار اشتباه و می کنن، ما هم می کنیم!!!! یا بگن چون تعداد کارمندا زیاده نمیشه قانونی برخورد کنیم! خدایی این حرفا رو ملت با چه منطقی استخراج می کنن؟!!! بعد اونوقت از کجاشون؟!!!!</font></p><p><font color="#cc3300">2. کنار همه side effect هاش، خود کارمو جدا دوست دارم. همونیه که همیشه دلم می خواست. میشه فکر های جدید داشت، کارهای جدید کرد. میشه خیلی چیزا رو تجربه کرد (البته دیگه چقدر و چه جوریش به خودم برمیگرده)<br />خیلی لذت می برم وقت یه مسئله ای رو بعد روزها سر و کله زدن پیدا می کنم. وقتی دنبال راه حل های دائمی تر یا اصولی تر می گردم و قدم به قدم میرم جلو. وقتی چیزهایی که خوندم رو باید کنار هم کنم تو ذهنم و عملی شون کنم. </font></p><p><font color="#cc3300">3. اون بند بالا را نوشتم که خودم یادم باشه شدت جفتک هامو کنترل کنم از پشت برنگرده بخوره باز تو سر خودم!</font></p><p><font color="#cc3300">4. چارشنبه شب نشسته بودیم شنگول و منگول پای لپ تاپ. یهو تف کرد تو صورتمون و مرد! یعنی مردها! رسما الیه راجعون شده. من خیلی سر در نمی آرم ازش، یه سری کارا که فکر می کردم ممکنه جواب بده کردم، اما الآن دیگه همون صفحه اولیه هم بالا نمی آید! خنگولی نگام میکنه! تف تو روت!! <br />مقادیری اطلاعات و دیتا هم توش بود که همون یه نسخه بودن، و راستشو بگم بیشتر از همه دلم واسه اون فولدر &quot;we&quot;&nbsp; ام سوخت و بخصوص تر عکسایی که تیر تو پر شدن احتمالا!</font></p><p><font color="#cc3300">5. آدم خیلی احساس &quot;ارزشمندی&quot; می کنه وقتی میبینه کسایی دور و برشن که سعی میکنن مشکلِ عامل ناراحتی شو حل کنن، حتی وقتی اون مشکل به نظر خودشون خیلی بزرگ نیست. این یعنی تو بزرگ و مهمی براشون و دوست ندارن ناراحت باشی.</font></p><p><font color="#cc3300">6. آهااااااااان!!! مسافرت! عالی بود. به همچین استراحت بی تکلفی واقعا احتیاج داشتم. از اردیبهشت و خرداد که اون پروژه کوفتی دستم بود هی به خودم وعده اشو داده بودم و نرفته بودم. رفتم خونه دختر داییم مستقر شدم. دوتایی هر روز لم می دادیم و فیلم میدیدم و می خوردیم و بازی می کردیم و عکس می گرفتیم و حرف می زدیم تا دمدمای صبح... </font></p><p><font color="#cc3300">7. چیه الآن؟ داری فکر میکنی اون بند یک با این بند شیش جور در نمی آد؟ همینه که هست! ما چیمون با چیمون جور بوده که حالا این دومیش باشه؟ حالا توضیح می خوای؟</font></p><p><font color="#cc3300">8. جان بی جمال جانان، میل جهان ندارد...</font></p><p><font color="#cc3300">9. من باز دارم درس می خونم! پست پیشم یه چیزی گفته بودم، نه؟&nbsp; سخته ها ولی حسن! مخم از این حفظ کردنی ها فنا شد! خدا توفیق بده همون حدودی که تصمیم دارم بتونم تمومش کنم!</font></p><p><font color="#cc3300">10. باقی بقایتان ؛)</font></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 14:37:27 GMT</pubDate>
					<comments>http://never-off.blogsky.com/Comments.bs?PostID=189</comments>
          <guid>http://never-off.blogsky.com/1387/07/19/post-189/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://never-off.blogsky.com/1387/07/08/post-188/</link>
					<description><![CDATA[<p><font color="#cc0000">۱. والله! تصمیم داشتم از همون وقتی که دوربینه رو خریدم بیام تعریف کنم که نیومدم!! (معلوم بود نیومدم دیگه؟!!!)<br />الآنم دیگه یادم رفته همه چی!!!<br />نهایتش این شد که جدایی از مسئله قیمت نظرم رو الیمپوس بود، اما اولا که اون چیزی که من انتخاب کرده بودم نهایت 4 مگ رم رو ساپورت میکرد و با همون 4 مگ قیمت کلش بیشتر از دوربین کانن با 8 مگ رم بود. یه سری از این خورده ریزا. و خب به لحاظ ظاهری کانن ه خیلی ظریفتر و قشنگتره. کلا هم نمی خواستم چیز آنچنانی ای باشه که به بیشتر از این دقت کنم. خلاصه که نتیجه شد CANON POWERSHOT SD1100 IS، همون به محض خریدن هم قایمش کردم زیر عروسک ماشین و یه دوربین مخفی راه انداختم. نه که قصدم آزار اذیت باشه ها جون شما! حواستم کیفیتشو چک کنم!!&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">۲.چند وقتی بد جور به سرم زد یه ذره قیافه اتاقمو عوض کنم. البته من سالی یکی دوبار این مرضم عود می کنه، تا حالا میرفتم یه چرخ تو بازار میزدم، جیب درد میگرفتم بیخیال میشدم. این بار سعی کردم بدون جیب آزاری پیش برم. الآن ایییینقده ذوق دارم برم خونه همه چی رو جابجا کنم!&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">۳.بازم شدم یه سر و صد سودا. به دو تا کار می رسم و دلم واسه اوم نود و هشتایی که نمیرسم هی تنگ میشه. بعد باز فکر میکنم که علیرغم همه دور شدن هام از خیلی چیزها و آدمها، الآن باید به همین ها برسم. راهیه که شروع شده و نمیشه گذاشت به بیراهه بره یا حروم شه.<br />۱-۳. بعد از شش ماه دارم میرم خونه دایی هام! واسه من بی سابقه است این تاخیر در ملاقات!! بعد هی یه موجود بیشخصیت بی ادبی تو ذهنم میگه &quot;هی هی! این سه روز تعطیلی چه فرصت خوبیه واسه درس خوندن!&quot; میگم که بی ادبه! همه این شیش ماهم همین کارا رو کرده. دعواش کنید شما بلکه ادب شه.<br />۴.خیلی جسته گریخته نوشتم نه؟ فک کنم ذهنم هم به یه دیفرگ اساسی نیاز داره. آخر هفته که میرم مسافرت فرصت خوبیه:) سرحال برمیگردم حتما. سرحال که هستم حسااابی، با ذهن مرتب و فرش برمیگردم؛) بهدم میزنم تو گوش همه کارا و برنامه هام و یووووهووو میریم جلو به سمت ترکاندن!&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">۵.امیدوارم الآن که اینو پابلیش می کنم مشکل اینتری نداشته باشه! عین این کارتونایی میشه که طرف کششش اومده!&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">۶. بعععععععلهههه! درست شد! زنده باد سمن و فلیکا!مرسیی :)</font></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 13:10:02 GMT</pubDate>
					<comments>http://never-off.blogsky.com/Comments.bs?PostID=188</comments>
          <guid>http://never-off.blogsky.com/1387/07/08/post-188/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://never-off.blogsky.com/1387/06/30/post-187/</link>
					<description><![CDATA[<p><font color="#009933">سلام ملت! خوبین؟&nbsp;</font></p><p><font color="#009933">عرض به حضورتون که تصمیم بر آن شده ایم که یک عدد دوربین دیجیتال ابتیاع نماییم، خیرش برسد به خودمان و اموتمان!!&nbsp;</font></p><p><font color="#009933">تجربیات و پیشنهادات شما را با آغوش باز استقبال میکنیم.&nbsp;&nbsp;</font></p><p><font color="#009933">دو سوال عمده ای&nbsp;که در ذهن ناقابل ما وول می خورد به شرح زیر است، بود آیا که کسی راهنمایی بفرماید؟!&nbsp;</font></p><p><font color="#009933">1. کانن یا الیمپوس؟ کلا! کاراییش. خدمات پس از فروشش. در دسترس بودن قطعاتش و ...&nbsp;</font></p><p><font color="#009933">2. باتری قلمی یا لیتیوم؟ الا ای کسایی که باتری دوربینتون لیتیوم است، آیا با مشکل تموم کردن باتری وسط مسافرتی جایی مواجه نشدید؟&nbsp;&nbsp;</font></p><p><font color="#009933">&nbsp;</font></p><p><font color="#009933">*&nbsp;</font></p><p><font color="#009933">من تا قبل از این مستقیم تو بلاگ نمی نوشتم و این اینتر الکی ها زارپی نمی پرید وسط! الآن که مجبورم مستقیم اینجا بنگارم چه کنم؟!<br />*<br />از آنجا که من همیشه یکی از بچه هام بالاخره رو گازه، میشه زود زود راهنماییم کنید؟! یه وقت دیدی همین امشب پا شدم برم خرید!!!!!&nbsp;</font></p><p><font color="#009933">*&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">ممنون از همگی! خریداری شد!</font></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 20 Sep 2008 13:40:44 GMT</pubDate>
					<comments>http://never-off.blogsky.com/Comments.bs?PostID=187</comments>
          <guid>http://never-off.blogsky.com/1387/06/30/post-187/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://never-off.blogsky.com/1387/06/25/post-186/</link>
					<description><![CDATA[<p><font color="#cc0000">چند وقتیه به شدت احساس میکنم باید ورزش درست و درمون کنم! که هم به درد دنیام می خوره هم آخرتم!&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">دلم می خواد چیزی باشه که امروز برم و فردا نرم نباشه توش. مثلا باشگاه بدنسازی (اصلا ورزش محسوب میشه؟) چون مهارت خاصی یادت نمی ده، اقلا واسه من اینجوریه که خیلی مطلوبیت نداره و توانایی نیست برام.&nbsp;&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">به علاوه که ورزش تو محیط سر بسته جدا ستمه!!! هر چی دی اکسید کربن تولید می کنیم رو باز میکشیم تو!!&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#cc0000">در نهایت دیدم باز بعد شونصد سال برگردم سر وقت شنا. یه زمانی بدک نبود شنام. نفسم هم. بعد، دانشگاه و بعد هم مشکل پام که تو آب و حرکت کشیده اذیتم می کرد؛ و خلاصه دیگه دور شدم و الآن فک کنم حتی سگی!! هم نتونم شنا کنم!&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">احتمالا برم یه دوره آموزشی و اصولی باز شروع کنم. به به!&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">اما الآنا که تا پایان ماه رمضون همه چی به حالت نیمه تعطیله!&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">منم خیلی از اینهمه بی تحرکی کلافه ام!&nbsp;&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">اینه که قصد کردم صبح و عصر پیاده تردد کنم!!!!&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">البته تازه قصد کردما!!!! حالا اگه دو هفته ادامه دادم مهمه!&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">اما خوبه کلا!&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">امیدوارم به مشکل خواب برنخورم و بهونه های دیگه هم دست خودم ندم و همین روند آدم شدن و ادامه بدم، باشد که رستگار شویم!!&nbsp;و برسیم به کشورهای صنعتی پیشرفته و بعدم کره ماه و یوووووهووووووو! آقا ما رفتیم! </font></p><p><font color="#cc0000">&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">عزت زیاد P:&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">***&nbsp;</font></p><p><font color="#cc0000">ببخشید!!! این اینترهای این وسط از کجا اومدن؟ !!!! </font></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 15 Sep 2008 13:45:11 GMT</pubDate>
					<comments>http://never-off.blogsky.com/Comments.bs?PostID=186</comments>
          <guid>http://never-off.blogsky.com/1387/06/25/post-186/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مشورت]]></title>
					<link>http://never-off.blogsky.com/1387/06/20/post-184/</link>
					<description><![CDATA[<p>تمام انگیزه امو برای اینجا نوشتن از دست دادم!<br />خیلی وقا شده که دلم خواسته بنویسم، که از نوشتن یه چیزایی و چند باره خوندنش لذت ببرم، یا که ثبتش کنم برای خودم؛ اما دیدم نمی تونم اینجا بنویسم!<br />نمی فهمم خود قبلی مو!<br />من هیچوقت اهل این نبودم که بشینم و از روزمره هام تعریف کنم واسه همه. در کل شاید بشه گفت با اینکه سر و صدام معمولا زیاده، اما بیشتر جاها کم حرفم.<br />الآن که یکی دو جا دارم که هر روز هر روز همه چی و تعریف میکنم، عملا نوشتن روزمره ها به کارم نمی آد دیگه!<br />جدایی از روزمره ها، می مونن حرفهای دل که این اواخر سعی کردم نوشتن اونارم تجربه کنم!<br />مممم! میدونی چیش واسه خودم سواله؟!<br />اینکه من وقتی بعضی حرفها رو حتی به صمیمی ترین دوستهام هم نمی گم، وقتی رفتار من تو جمع نشون نمی ده آنقدرها، که چی تو دلم داره می گذره؛ چه جوری میتونم اینجا همه چی رو بریزم رو دایره؟ مسئله صرفا این نیست که من با بعضی خواننده های اینجا چشم تو چشمم ها! مسئله اینه که من اینجا بالاخره خود واقعی مم یا نه؟ اگه هستم که همون سکوت و توداری نسبی که بهش اعتقاد دارم -و اجباری نیست- باید همراهم باشه. اگه نیستم که خودم میرم در کوزه آبشو می خورم!</p><p>ببینید! مشکل من اینجاست که الآن جدا نمی دونم چی می خوام و چی رو درست می دونم. اگه هنوز کسی می خونه اینجا رو، ممنون میشم حرف بزنید. اقلا دلایل بقیه رو برای نوشتن اگه بشنوم شاید به چیزایی که قبلا به فکرم نرسیده برام روشن شه.&nbsp;</p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 10 Sep 2008 13:46:31 GMT</pubDate>
					<comments>http://never-off.blogsky.com/Comments.bs?PostID=184</comments>
          <guid>http://never-off.blogsky.com/1387/06/20/post-184/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://never-off.blogsky.com/1387/06/02/post-183/</link>
					<description><![CDATA[<p><font color="#669900">تو یکی از همین دیدنهای عادی دوستانه بدمینتون 5 شنبه ها بود که بی هیچ تغییری تو لحن و توناژ و لبخند و نگاه، گفتی &quot;بی و تن&quot; خریدی برام!<br />به همین سادگی، به همین بی بهانگی!<br />بی بهانه تر از اونی که فرصت کنم مکث کنم تو نگاهت برای تشکر. نه برای کتاب... لطف بودنت رو تو صد تا کتاب هم نمیشه نوشت...</font></p><p><font color="#669900">بعد، همه لحظه هایی که میشد غرق شد تو روح دوستی های لغت شده به قلم امیر-خانی، همه لحظه های ارمیا و سهراب، تو نشسته بودی اون گوشه و لبخند می زدی!<br />و یه چیزی زیر انگشتهای من لمس میشد... چیزی از جنس یه دوستی... دوستی ناب...</font></p><p><font color="#669900">ممنون آقای امیر-خانی بابت زنده کردن خوش طعم ترین دوستیهای ممکن. بابت حس بی نظیر کریم و علی، رحیم میریان و مرتضا مشکات، ارمیا و سهراب.<br />ممنون آقای امیر-خانی که بهانه ای شدید برای باز چشیدن یه دوستی ناب...</font></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 19:12:13 GMT</pubDate>
					<comments>http://never-off.blogsky.com/Comments.bs?PostID=183</comments>
          <guid>http://never-off.blogsky.com/1387/06/02/post-183/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://never-off.blogsky.com/1387/06/02/post-182/</link>
					<description><![CDATA[<p>کشف های جدیدی دارم می کنم!!<br />جمعه ها، انگار هر چی باشن، حتی حالا که تو هستی و دلگرمم، حتی دیروز که تو تولد و بزن و برقص گذشت، یه جور دلگیری تهش داره برام!<br />دلگیر میشم و میرم یه سه کنجی پیدا می کنم و واسه خودم زانو به بغل میشینم!<br />همین میشه شاید که شنبه ها، که باز برمیگردم به زندگی، اینقدر دلتنگی می کنم! اونقدر که امروز روزی، کار خارج از شرکتم که یه ساعته تموم میشه و از مرخصی ساعتیم سه ساعت باقی می مونه، پروژه رو بهونه می کنم و می آم یه سر خونه تا وقت ناهار بشه و بیام تندی ببینمت و برگردم شرکت!<br />خب.. معلومه الآن که پروژه هم بهونه بود؟!!<br />نشستم با این آهنگی که هنوز بعد دو هفته لاینقطع گوش دادن، هنوز منو به وجد می آره؛ یادت می کنم و از ذوق یه ساعت دیگه دلم ریز قل! میزنه.</p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 11:56:01 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://never-off.blogsky.com/1387/06/02/post-182/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://never-off.blogsky.com/1387/05/23/post-181/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl"><span lang="FA"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#999900">یه ذره که می دوم و عنان زندگی و ساعت ها و دقیقه هامو محکم می گیرم دستم؛ یهو می آم به خودم و یادم می آد من آدم دیگه ای هم هستم! یادم می آد چیزی که منو تا اینجا (همین جا که جای خاصی هم نست) روسونده، فقط تلاش و جدیت نیست. وجه دیگه ای تو زندگیم هست که منو از این صلبیت و مادیات جدا می کنه. مثه پرواز می مونه برام، یا دست کم شنا. من نمی تونم همیشه رو زمین سفت راه برم، همیشه تو مسیر صاف پیش برم! لازمه گاهی خودمو بدم به دست باد، به دست آب،<span>&nbsp; </span>که هی همه طرف بره و ببره منو همراه خودش. لازمه گاهی چشمو ببندم و دستامو باز کنم و بذارم این سیال روان اطراف منو جایی ببره که شک ندارم درسته. </font></span></p><p dir="rtl"><span lang="FA"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#999900">پرشی اگه بخواد باشه تو مسیرم، برای من لازمه اش حتما این آرامشه. باید باغ سبزمو همون موقع که آب می برتم این ور اون ور و موهام لاقید پخش می شه لای موجا،<span>&nbsp; </span>پشت چشمای بسته ببینم، لمس کنم، حس کنم. باید انگشت نوازش خدا رو حس کنم. باید بذارم روح بپیچه لابلای زندگیم.</font></span></p><p dir="rtl"><span lang="FA"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#999900">اینه که هر چند وقت یه بار، -گفته بودم، نه؟ - پارو هامو جمع می کنم و خودمو می سپارم به دست جریان روان زندگی، که پر است از آرامش و بی خیالی و اطمینان.</font></span></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 13 Aug 2008 15:45:08 GMT</pubDate>
					<comments>http://never-off.blogsky.com/Comments.bs?PostID=181</comments>
          <guid>http://never-off.blogsky.com/1387/05/23/post-181/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://never-off.blogsky.com/1387/05/23/post-179/</link>
					<description><![CDATA[<p><em>از پشت چشم می بینمت که بزرگوارانه زین چرخم را آرام گرفته ای و بی کلام، حتی شاید بی که بدانی، تصحیح میکنی</em></p><p><em>من را</em></p><p><em>مسیرم را</em></p><p><em>خطاهایم را</em></p><p><em>نادانسته هایم را</em></p><p><em>و...</em></p><p></p><p><em>از پشت چشم می بینم، نگاه مهربانی را که مسیرم را می پاید</em></p><p><em>و من هر روز بهتر می رانم، بهتر&nbsp;می دانم، و بهتر می پایم</em></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 13 Aug 2008 07:56:54 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://never-off.blogsky.com/1387/05/23/post-179/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://never-off.blogsky.com/1387/05/21/post-178/</link>
					<description><![CDATA[<p><em>کنار تو شب، از هر چه روز روشن تر است<br />با این برق نگاه!<br />*<br />من دنیا را دوست دارم، زیاد حتی!<br />اما<br />چشم که می بندم و دنیای با تو ام آغاز میشود<br />دل نمی کُنم به باز گشودنش...</em></p><p>&nbsp;</p><p></p><p><em>بعد،<br />شب به انتها نزدیک می شود و ناگزیرم از بازگشت...<br />دلم می ماند آن گوشه دنج تاریک کنار تو<br />کنار تو<br />صدایت<br />نفسهایت<br />عطرت<br />نگاهت</em></p><p>&nbsp;</p><p></p><p><em>می مانم و دنیایی که بی لمس دستهایت<br />دیگر آنقدر ها هم دوست داشتنی نیست</em></p><p>&nbsp;</p><p></p><p><em>بس که بد عادت میشوم کنارت با آنهمه آرامش</em></p><p>&nbsp;</p><p></p><p><em>نمیتوانم...</em></p><p><em>&nbsp;اصلا نشدنیست!!!<br />پیوند زدن این&nbsp;زمانها برایم</em></p><p>&nbsp;</p><p></p><p><em>لحظات ناب خلوت ساکتی که <br />از این دنیا جداست...<br />بالاتر است... <br />فرشته ها شاید کنده اندش برای خودشان!</em></p><p><em><br />نمی چسبد به زمین،<br />به زمان<br />جدا می شویم و میرویم و میرویم و میرویم دورتر...</em></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 00:22:14 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://never-off.blogsky.com/1387/05/21/post-178/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
