ممممم! فکر کنم از اونجایی شروع شد که اوایل همخونگی هر شب آ موقع خواب می گفت قصه بگو!!! به حسن کچل و کدو قلقل زن هم راضی میشد، هر چند همون اولاش خوابش میبرد. اما خب من چند شب هی کدو قلقل زن تعریف کنم؟!!! شروع کردم به کتاب خوندن. اولیش "چند شاه گل برای الجرنون" بود. فکر کنم واسه اینکه من خیلی دوستش داشتم و زیاد هم نبود! بعدش خیلی کتابا ردیف شدن رو میز، زیر چراغ خواب! اما مطلوب نمی افتاد. کلا کتاب خواب!! باد یه سری مشخصات داشته باشه! مثلا اینکه اگه شبی دو صفحه هم خوندی بشه فرداش ادامه اش داد. تو همون دو صفحه هم یه گام جلو رفته باشه کتاب. یا مثلا اندازه اش! باید طوری باشه که بتونی وقتی به پهلو دراز کشیدی، با یه دست نگهش داری. خلاصه که الآن مدتهاست!!!! داریم 1984 می خونیم. دوست میدارم، هر چند معمولا بیشتر از دو سه صفحه جلو نمیریم شبی! معلومه که دو نفری خوندنش هم مزید بر کیفه! اونقدری که امروز که آ نبود و خونه تنها بودم، یه ده صفحه خوندم و دلم خواست نخونم تا با هم بخونیم بقیه اشو ... پ ن: آ قبلا یه بار خوندتش، واسه همین من گاهی چند صفحه می خونم، یا شب نگران این نیستم که آ کجاش خوابش می بره :) پ ن2: تجربه کتاب خوندن مشترکمون! (ترجمه: خوندن من و گوش کردن آ) بر میگیرده به قبل همخونگی، تو جاده شمال، کتاب "از به" ... داشتیم میرفتیم سراغ خیاط لباس عروس
|