میشه دیگه! یه وقتایی میشه مثه اون چارشنبه... یه چیزی پیش می آد که تا ته گلوت تلخ میشه و هنگ می کنی و بلافاصله بعدش هزار تا مشکل ناب! کاری هوار میشن که تا رئیس شرکت و مدیر کارخونه زنگ میزنن بهت و همه چی قاطی میشه و حتی وقت نمی کنی یه فکری به حال مشکل خودتون کنی، و حتی تر نمی تونی دو کلمه با آ صحبت کنی که به هم دلداری بدید که اینهم می گذره و .... زیر اون بارون باید چک چک بلرزی و با موبایل حرف بزنی و تو دو دقیقه همه چی رو یه جوری بچرخونی که امید بهبود شرایط بیشتر از باقی حالات باشه!!!! و برگردی سر کار و تو فشار ...
اما بالاخره ساعت از 5 که می گذره، خودتو از شرکت شوت می کنی بیرون و یک ساعت پیاده میری تا ماشین و بعد هم میری یه خونه میبینی که حسابی می چسبه بهت. به همین سادگی یک روز تا اوج تلخی میره و به همون سادگی شب تو گرمای خونه آرامش برمیگرده |