دلم برای اون یه هفته تنگ شده! اشتباه نکنیا! برای خود اون روزها و حس ها، نه برای آدمش و آدمهاش! برای اون یه هفته ای که یک ماه جنگیدیم تا بدستش آوردیم و می خواستیم توش چه ها که بکنیم! اما هیچ کار نکردیم و فقط دراز کشیدیم کنار هم. خوب بود! خیلی! جاری شدیم تو زندگی، زندگی جاری شد توی ما! ناواردی هم کردیم، نه که نبوده باشه! همون دعوای مفصل و اعصاب خوردیهای بعدش و اون شب تا صبح گریه کردن و ... اما اینم جزئی از ما بود دیگه! دعوای احمقانه نبود که... بلد بودیم؟ یا "زیاد" بودیم ؟ که باز دست همو گرفتیم و هیچ کاری نکردیم ! نشستیم و از ساده ترین زندگی ممکن تا آسمون غرق لذت شدیم!
حالا گاهی که بوی نم کولر میپیچه و نسیم سردش رو پوستم می خزه، یادم می آد که دلم برای اون یه هفته تنگ شده.
|