از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387
گاهی اونقدر دلت تنگ میشه که یادت میره کجا ایستادین
یادت میره متین باشی و آروم
یادت میره که سد تنها چیزی که شکسته، لبخندهاست و
و البته نگاه ها
یادت میره پلی هست! راهی! زمانی!
گاهی اونقدر دلتنگ میشی که لحظه ها رو بلند بلند میشماری
که بیاد،
 دستشو بگیری و
آروم شی باز!

سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387
سُک سُک

هاهاها!!
سلام
بینی بین الهی مختون ترکید این چیزای اینجا رو خوندید؟
میبینی خواهر! میبینی من چی می کشم از دست این مخ!! تازه اینایی که اینجاس یه کوچولوشه ها!! تازه تر! یه کوچولو از اون چیزاییه که میشه نوشت!
کسی یه مخ صفر، یا در حد صفر بدون رنگ و خش سراغ نداره؟!!
این پوکوند منو به جان خودم!!ا

قراره!!! به زودی کارام کمتر شه! همش منتظرم کمتر شن بیام یه ذره ول بچرخم اینجاها! ایمیل ِ نزده و جواب نداده و نخونده و از این چیزا هم دارم تااااا دلت بخواد! به به! به به!! اما به کوری چشم دشمن!!!! بترکه بترکه چشم حسود شنگولیم و همچنان اون ایرادات وارده بر دلمان که در پست قبل ترها ذکر شد، مرتفع نگردیده!


سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387
۳/۲۱
تو یه دایره می چرخم، شاید یه گرداب که نه ترسناکه و نه آزادهنده
می چرخم!دایره می چرخه
دلم پر می کشه برات! ذهنم از هر چی جز تو خالی میشه!  پر می شم از دستهات، آغوشت، عطر بودنت. بین نفسام گم میشی و ریه هام نفس کم می آرن... سلولهام می تپن و ...
دایره می چرخه،
به خنده های با تو می رسم، به خنده ها می رسم، لبخند می زنم، تپش سلولهام آرومتر میشه
دایره می چرخه
یه شادی کودکانه نرم نرم راه میره تو روحم. به همه خنده های این سالها می رسم. به همه شیطنت ها. پر هیجان و بازی میشم
دایره می چرخه
شیرینی شیطنت دلمو می زنه. یادم می آد چقدر کار جدی جلو رومه. پر انگیزه می شم واسه محکم گرفتنشون.
دایره می چرخه
زیر سنگینی کار چشم که هم می ذارم، فکر می کنم که چیزی تا پایانش نمونده و باید تاب آورد و بعد با آرامش یه استراحت حسابی کرد، یه شادی مفصل
دایره می چرخه
تو میشی اون شادی مفصل! باز می رسم اول خط!!

دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387
*  ممنون بابت اعتمادت :)
×  این چیزی نیست که در اختیار من باشه، پس تشکر هم نمی خواد.

یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387

خیلی هم که کار داشته باشم مثل الآن و الآنا
فرقی نداره!
وقتی یه حسی می آد و پشتش حرفی

امروز پاروهامو دارم می ذارم زمین!
می خوام دراز بکشم کف قایق و فقط زل بزنم به آسمون
بذارم هر جا جریاب آب می ره منو ببره
نمی خوام خودمو، خودمونو هدایت کنم
ایمان دارم که اون چیزایی که می دونیم، هزار بار کمتر از اوناییه که نمی دونیم
و ایمان دارم که جهان همیشه ما رو به سمت بهترین میبره،  اگه بتونیم دل به دلش بدیم
و هی پارو نزنیم! و هی و هی!
می خوام با یه ذهن خالی! خالی خالی راه بیفتم تو امروزهام
می خوام بذارم همه چی بکر بمونه،
هر چی جلو رومه، غیر منتظره باشه
تو اندیشه هام کهنه نشده باشه!
حتی تو آرزوهام دوره نشده باشه

می خوام خودم باشم، غریزه زندگیم و همه حس های زنانگی...


یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387

اون موقع ها که به گمونم بچه تر بودم
فکر می کردم میرم قائم میشم پشت در
که دلت تنگ شه برام، همونقدری که دل من تنگ میشد برات!
که همونقدری که من قائمکی نگات می کنم و هی هی خیالت می کنم و دلم پر میکشه برات، تو هم دلت پر بکشه برام و بی قراری کنی

اما...
الآن فکر که می کنم میبینم
من حتی اگه نخوام تو رو دلتنگ کنم، گاهی میرم پشت در
که دلم تنگ شه برات!!
شاید لازم دارم ازم دور شی-حتی در حد همین اندک-
شاید می خوام که عادی نشی برام
شاید میخوام من، من بمونه؛ گم نشه کنار دلخوشی ها 
که اگه نمونده باشه، می برّم زود

من لازم دارم هی بذارم باد بوزه بین لایه های بودن مون
که pile نشن رو هم دیگه و زیر زیرکی بپوسن!

اما هنوز اونقدر بچه هستم
که وقتی برمیگردم و تو دلتنگ نشدی، لبام ورچیده میشه و دلم تو یه چیزی بین ابر و مه و باد و بارون گیج می خوره...


دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387

به خودم:

تو زندگی گاهی زمین زیر پات شل میشه!
تو مایه های باتلاق، که منتظره تکون بخوری تا بکشتت پایین تر!
زندگیه دیگه! خوب و بدش درهمه!
خب... باید سنگینی تو از رو نقطه ها برداری!
باید رو سطح گِل، نرم و تند بدوی تا ردش کنی
گاهی فکر میکنم بعضی وقتا، موقع همین دویدن و پا رو زمین نذاشتام، دو تا بال کوچیک مخفی هم دارم! خیلی کوچیکتر از اونه که بشه به پرواز فکر کرد، ولی می تونی مرغی بپری و کمتر و کمتر درگیر زندگی شی!
گاهی از دور، از بالا همه چی رو دیدن، بهترین علاجه!


دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

اگر از احوالات اینجانب پرسیده باشید، خوبم!
تعطیلات بهمان بسی خوش گذشته، و همه آن کارهایی که می خواستیم بکنیم را نکردیم و به جایش کلی کاری که قرار نبود بکنیم کردیم و کلی کیف خونمان بالا رفته!
جدیدا ها بسیار دنیا را سخت نمی گیریم، و دوستیم با هم و پا روی دمب هم نمی گذاریم و هی هر کدام که بدقلقی کند آن یکی بیخیالی طی می کند و کلا دلمان گنده شده قد فیل!!
نگاه پروژه می کنیم، اما هوس می کنیم برویم ممد اناری!
جزوه های کلاسمان را تورق می کنیم، اما دلمان می خواهد آهنگ دیمبولی گوش کنیم!!
می گویند بیایید ببینیم فلان جا که قراربوده بازدید نمایید، (دور از جون بقیه) چه غلطی کرده اید، نیشمان را باز می کنیم و به چشم یک پیک نیک می رویم و تازه همانجا یادمان می افتد که اندکی فکر هم بکنیم!
جدیداها دیرمان که میشود -می دانید که دیر شدن جزء لاینفک زندگی بنده است- صدای ضبط را بلندتر می کنیم و به پرندگان لبخند می زنیم! و دلمان کلی بیشتر تلمبه می خورد و گنده تر می شود و مسائل چنین بی اهمیتی مثل دیر شدن فلان جلسه خیلی اداری، در دل به آن گندگی گم می شود اصلا!!!!

خلاصه که خوبیم دیگر! همینجوری ها!

بعد هم که جدیدا ها! کورک مغزمان گویی پکیده و تراوشات چپ و راست در می شود ازش! و مانده ایم که این افاضات جدید را کجای دلمان جا بدهیم! دلمان که گنده است هزار الله اکبر! کجای دنیا جا بدهیم که نوادگان و نبیرگان و اینها و انها بخوانند و غرق غرور شوند از داشتن چنین جده اندیشمند دانشمند ادیبی!!
مانده ایم که این تعدد ازواج را عناصر ذکور چسان تاب می آورد که حقیر در تعدد وبلاگ مانده ام به مانند فلانی در گل!
خلاصه که فعلا تصمیم بر آن شد که تولیداتمان را!!! همینجا در کنیم البته با اجازه امت و آقاشون، بدون کامنتدونی!
حالا شاید هم همین تصمیم باعث شود مخ مان خجالت بکشد و اینقدر ور ور نکند ان بالا و بگذارد ما به کارمان برسیم!!!!

باشد که رستگار شویم


دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387
چشمو که می بندم لغت ها همراه خواب یورش می آرن! پا به پای هم!
کاش بین اینهمه تکنولوژی دستگاهی بود که لغتها رو از تو ذهن جمع می کرد، واسه اون وقتی که اگه حتی دستتو تکون بدی که چشم بسته یکی شو محض یادآوری تو موبایلت تکست کنی، خواب از تمام هواست پر بکشه و همراه خودش همه حرفاهای آماده جوشیدنم جمع کنه از تو ذهنت! تو بمونی با یه ذهن خالی و مزه شیرین لغتهایی که همین چند لحظه پیش فراری شون دادی!!

دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387

دلم برای اون یه هفته تنگ شده!
اشتباه نکنیا! برای خود اون روزها و حس ها، نه برای آدمش و آدمهاش!
برای اون یه هفته ای که یک ماه جنگیدیم تا بدستش آوردیم و می خواستیم توش چه ها که بکنیم!
اما هیچ کار نکردیم و فقط دراز کشیدیم کنار هم.
خوب بود! خیلی! جاری شدیم تو زندگی، زندگی جاری شد توی ما!
ناواردی هم کردیم، نه که نبوده باشه!
همون دعوای مفصل و اعصاب خوردیهای بعدش و اون شب تا صبح گریه کردن و ...
اما اینم جزئی از ما بود دیگه! دعوای احمقانه نبود که...
بلد بودیم؟ یا "زیاد" بودیم ؟ که باز دست همو گرفتیم و هیچ کاری نکردیم !
نشستیم و از ساده ترین زندگی ممکن تا آسمون غرق لذت شدیم!

 


حالا گاهی که بوی نم کولر میپیچه و نسیم سردش رو پوستم می خزه، یادم می آد که دلم برای اون یه هفته تنگ شده.


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45613


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها