از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386
مبارکا باشه!
عیدتون مبارک!
سالتون پر رویا و آرزو
ببخشید که تک تک خدمت نرسیدم،تهران نیستم.
ایشالله در رجعت برای دریافت عیدی هم خدمت می رسم.

جمعه 24 اسفند ماه سال 1386

احتمالا هم طولانیه و هم بسیااار جسته و گریخته. به بزرگواری خودتو ببخشید؛)

سلام
خوبین؟
الآن اینجوری که دارن نگام می کنین فقط دو تا معنی می تونه داشته باشه! یا می خواید بزنیدم که خب بچه که زدن نداره! یا کلا به جا نمی آرید که اونم راه حلش ساده است، خودمو دوباره معرفی می کنم! ریواس هستم! 6 ساله از تهران!!
حالا خوبید؟ خوشید؟ سلومتید؟؟
منم؟؟
خوب بودن که خوبم. به شدت دارم سعی می کنم که جفتک نندازم! یه مدت قبول کنم که تو کار و زندگی به جنبه های دیگه ای که به نفعمه فکر کنم و نذارم بهم بر بخوره و آسه برم و آسه بیام. قبول کنید واسه من خیلی کار عظیمیه!!!

مممم! عرض به حضورتون که از اخبار اخیر، مهم این که به شدت حواس پرت شدم! این چند روز آخری که دیگه نوبرشو آوردم.
4شنبه ای، می خواستم از شهرک غرب، برم فرشته. مسیر واضح و مستقیم بود دیگه. نمی دونم چی شد که خروجی چمران و پیچیدم به جنوب! بعد خواستم با کمترین اتلاف خرابکاری مو درست کنم، هی اشتباه پیچیدم! هی کج رفتم! کلی معطل شدم و خیلی هم عجله داشتم. خلاصه رسیدم و کارم انجام شد و بعدش می خواستم برم تو دولت.افتادم تو مدرس شمال، یهو نفهمیدم چرا یه جا پیچیدم تو مدرس جنوب!!! باز کلی دور خودم شمسی و قمری!!! تمام مدت هم داشتم فکر می کردم که امشب چرا هوا اینجوریه؟ چرا من دیدم اینقدر بده؟ فکر می کردم شاید چشمام خسته است! وقتی خواستم پارک کنم و پیاده شم دیدم بله! چراغ بالا سرمو روشن کرده بودم و یادم رفته بود خاموش کنم!!!
بگم بازم؟ امروز رفتم بالا سر داداشی، میگه چه خوش بویی! شامپوته؟ * عوضش نکردم! همیشگیه است! -لاکته؟ * نمی دونم! (بو میکنه و می بینه نه!) هی کله ام و لباسم و همه رو بو کرد و رفت. چند دقیقه بعد اومدم تو اتاق دیدم در عطر تو کمدم بازه!!!! با شرمندگی داداشی رو صدا کردم که بوی عطرم بود، یادم نبود زدم!!!
هنرای خورده ریزم بمونه! مثلا اینکه رفتم برم بانک پول بریزم، پول و یادم رفت ببرم! و وسط راه برگشتم!!

مریضیه این ننه؟ می میرم یعنی؟ برم فرنگ عملم کنن خوب نمی شم؟ آروز دارم هنوز! نوه سکینه کلثوم هنوز داماد نشده، گاو مش رجب هنوز شیکم دهمشو نزاییده! نمیرم ننه!!

 

راستی! منوچهرم بیدار شد. اون شبی اونقدرررر کله اشو گرفت بالا و عرض اندام کرد که دق دلیه همه این مدت خوابیدشنو در آورد فکر کنم. از صبح هم گذاشتمش رو تراس واسه گردش علمی که خووووب هوا بخوره!

 

ااامممم! یه ذره هم پشت این همکاران جدید حرف بزنم، وقتی که می ذارید اینجا رو بخونید حلال شه!!!
نمی دونم چه صیغه ایه که وقتی این دوست گرامی ما که پستشو الآن تقریبا به من واگذار کرده، نیست؛ همه گرم سلام می کنن و جواب سلام میدن و عادی طی می کنن. یه دو ساعت که می آد سر بزنه، برخورد همه از این رو به اون رو میشه!!!!
البته خیلی صیغه های مجهول دیگه هم هست، ولی نه دوست دارم بحثشو راه بندازم اینجا، نه گفتنش فایده ای داره، جز اینکه خودم حساستر میشم.

 

قبلا که من اینهمه می نوشتم حرف از کجا می اوردم؟ یعنی قبول کنم که یه علت وبلاگ نوشتن این بود که خلایی باید پر میشد؟ اینو البته بارها گفتم که من برای حفظ ارتباطم با آدما شروع کردم به نوشتن، ولی الآنم محیط کاریم طوری نیست که ارتباط مورد نیازمو تامین کنه، اما ... اما همین که میبینید دیگه!!! درسته که جدا وقت ندارم، اما صادقانه، این همه دلیل دیر نوشتنهام نیست!

 

عید داره میآد؟ من هنوز تو پارسال کار دارم! سال بعدم باید مثه امسال بشه ها!نه!! بهتر از امسال. خیلی بهتر از امسال!

 

فردا صبح نوشت!! شده تا حالا یکی جلو روتون باشه که از دید همه آدم خیلی مثبت و خوبیه، اما حس شما بهش یه جاهایی خوب نباشه؟ نه که خوبی هاشو نبینم، اما انگار یه چیزی تو رفتارش یا شخصیتش هست که سیخم می زنه.  از این دید که شاید من آدم شناس بهتری ام تا بقیه، خوشم نمی آد. فقط شاید این آدم نقشی رو در برابر من داره، که قبلا در برابر بقیه نداشته. و تو این نقششه که بعضی خصلتا بیدار میشن... دوست ندارم این حسمو، دلیلش هر چی که هست. حس نمک خوردن و نمکدان شکستن دارم! هر چند حسهای غیر خوبم، احترام و قدردانی ای همیشه دارم به این آدمو کم نمی کنه.


سه شنبه 7 اسفند ماه سال 1386
خاطره
امروز داشتم از تو ولیعصر رد می شدم، برای بار هزارم یاد یه خاطره ای افتادم که امکان نداره هر بار از اونجا رد میشم بخاطرش نزنم زیر خنده!
عرض به حضورتون که اون سال آخری که ما با جناب آقاهه بودیم، شاهزاده زیاد ایران نبود و می رفت و برمیگشت. یه بار اومده بود ایران و قرار هم نبود بیشتر از چند روز بمونه. آقاهه یه دوست خیلی صمیمی داشت، مثلا آرش، که خب دیگه منم که تو کار بُر زدن رفیقای مردمم ؛) با آرش هم دوست بودم حسابی. خدایی آرش هم تا جا داشت هوای ما دو نفرو داشت و کلی کمکمون بود همیشه.
اون سری، روز آخری که آقاهه ایران بود زنگ زد به من که آرش امروز رفته روده اشو عمل کنه! بیا بریم ملاقات که من فردا دیگه نیستم.
آرش هم نه که دوست آقاهه بود، بدتر از خودش آخر کله خرابی! به هیچ کدوم از بچه ها اطلاع کاملی نداده بود و فقط آقاهه زورکی از زیر زبونش کشیده بود که یه بیمارستانی به اسم "مهر" تو ولیعصر ه.
ما رفتیم ونک و آقاهه گفت بیمارستان "مهر" می شناسی این دور و بر؟ -نمی دونم رو چه حسابی فکر کرده بود که بیمارستانه باید نزدیکای ونک باشه-
منم گفتم یه درمانگاه "مهرگان" می شناسم پایین تر از توانیره. اوشون هم گفتن آره آره همینه و راه افتادیم!
ماشینو بالاتر پارک کردیم، فکر کنم طرح زوج و فرد بود که نتونستیم از توانیر بیایم پایینتر و گوله کردیم سمت همون درمونگاه "مهرگان" که بنده عرض کرده بودم.
درمانگاهه، یه در گنده با یه تابلوی بزرگ تو خود ولیعصر داره، اگه دیده باشید. ما رفتیم و دیدم واااا درش بسته است! ساعت هم حول و حوش 2و 3 بود. چون می دونستیم عمل قرار بوده ظهر انجام بشه، مطمئن بودیم باید آرش گناهی ما اون تو باشه! این ور و اون ور کردیم، تا دیدیم یه در کوچولو تو کوچه بغلش داره. آقاهه زنگ زد و چند دقیقه بعد یه در فلزی کوچولو، از اینایی که تو زندان غذا می دنا!!!!!!!!! روی این دری که زنگ زده بودیم باز شد و یه چشی این طر اون طرف ما رو پایید و گفت بلههه؟؟؟ عرض کردیم اومدیم ملاقات. باز عین آدم فراری ها این ور اون ور و نگاه کرد و گفت بیاین از اون در!!!!!!!!!!
تو فاصله این در تا اون در، آقاهه هی زد تو سر خودش که نکنه آرش راستشو نگفته و  عملش عمل مردونه ای چیزی باشه و اینجا جای مردونه باشه و من تو رو واسه چی آوردم با خودم و ... منم دلداری می دادم!!!!!!!!!! که خب اگه اینجوری بود من می آم بیرون و من که با آرش رودر وایستی ندارم و عمل عمله و از این مزخرفات!!
تا رسیدیم به در اصلی و صاحب اون چشمه که ما رو پاییده بود، لای درو باز کرد و ما رو عیین قاچاقچی ها برد تو!!!! و درو پشت سرمون دوباره بست!
وااای خدا نصیب نکنه! روپوش سفید تنش بود و میشد حدس زد پزشکه اونجاس! ولی حرکاتش و بخصوص نگاهش شبیه شیرین عقلا بود! اونقدرررر ترسناک نگاه من می کرد که من بازوی آقاهه رو به وضوح محکم چسبیده بودم و سعی می کردم قایم شم پشتش!!!! اومد یه میلیمتری ما ایستاد و گفت بعله؟؟؟ آقاهه گفت اومدیم ملاقات! آقای آرش. امروز ظهر اینجا عمل روده داشته!
آقای دکتر که نفسش قشنگ می خورد تو صورت آقاهه، باز همونجوری سر تا پای ما رو نگاه کرد! من قشنگ در شرف خیس کردن خودم بودما!
راهروی نیمه تاریک! نه پذیرشی، نه رفت و آمدی، نه صدایی! دکتری هم که روبرومون بود نیششو به طرز خیلییی ترسناکی باز کرده بود و زل زل منو نگاه میکرد که تقریبا پشت آقاه پناه گرفته بودم!
دکتره گفت آقا اشتباه اومدین! اینجا ما عمل انجام نمیدیم!
آقاهه اومد توضیح بده که حالا شایدم عمل روده نبوده و چیز دیگه ای بوده که ییهو از یه اتاقی یه مریضی اومد بیرون و با نیش باااااااز دوید طرف ما! که دکتره تشر زد که آروم باش یا یه همچین چیزی -یادم نیست چی گفت بهش، چون همه حواسم جمع این بود که نشینم رو زمین از ترس-
بعدم در ادامه اون تشره، روشو کرد به ما و با نیش باز تا پس کله اش و بسیااار شمرده و با طمانینه فرمود که اینجا بیمارستان روانیه!!!!!!!!!!!!! ما عمل روده یا عمل دیگه ای انجام نمی دیم. یه بیمارستان "مهر" هست پایین ولیعصر! احتمالا اشتباه اومدین.
اینو که گفت من هم داشتم از خنده منفجر می شدم، هم اون دکتری که جلوی من بود خودش از مریضا ترسناک تر بود و در هم قفل بود و ...
خلاصه که آقاهه دست ما رو گرفت و بردمون بیرون و از اونجا تا دم ماشین تو خیابون قهقهه زدیم! جای انگشتای منم رو بازوی بچه قشنگ مونده بود!!

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45626


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها