فکر کنم اسم وبلاگمو عوض کنم بذارم هفته خود را چگونه گذرانده اید خیلی سنگین تره!!! قبل از اولندش که دارم دنبال کار می کردم. هر کی یه نظری میده و قربونش برم فرصت ندارم رو یکیش تمرکز کنم و ذهنمو جمع کنم روش. کلا از آدمایی که کوتاه می بینن و کم می بینن و محدود میشن خوشم نمی آد. (معذورم از بیشتر توضیح دادن! من هنوز اعتقاد دارم خیلی حرفا رو نباید broadcast کرد، بخصوص تو وبلاگی که محدودیتی رو ذهن آدمایی که میخوننش وجود نداره!) خلاصه که اگه جایی کاری باری سراغ داشتید، پروژه ای یا ثابت، یه سوت بزنید! دوستان خارج از ایران هم لطفا دو تا سوت بزنن، چون یه ذره خوب طول میکشه تا خودمو برسونم!!!!
1.من باید یه فکری واسه این خصلت مزخرف عکس العمل خندیدنم بکنم! محل کار فعلی من، خیر سرش یه محیط خیلی بزرگه و مثلا منطقه مهم محسوب میشه. دوشنبه یکی از همکارا (آقای خ) صبح اومد و رفت جایی تا سر شب -حدود 8 اینا. اینو داشته باشید! سه شنبه آقای "ت" ماشینشو قشنگ جلوی نگهبانی ساختمون خودمون (یعنی اونور خیابون) پارکونده بود. خودشم تو محوطه نبود، ولی بقیه بچه ها بودن. تو کمتر از 2 دقیقه که یکی از بچه ها وارد دفتر شد و بلافاصله خارج شد، زدن ضبط بنده خدا "ت " رو زدن! همون موقع ها منم برگشتم دفتر! حالا خودش که نبود(از شانس، جناب "ت" سیستمشو مثه بچه نداشته اش دوست داشت) بقیه کلی ناراحت ، منم خوب عکس العمل مزخرف همیشگیم به ناراحتی و اضطراب، خنده است!!!! بعد کلا من مدل خنده هام شاده! فکر کن! ملت همه ناراحت و درگیر! ما هام نسبتا غریبه، من اون وسط هی میگم ای بابا! عجب اتفاقی و هرررررررررررررررر می زنم زیر خنده!!! دیگه پا شدم زدم بیرون که فکر نکنن اصلا دزدیه هم کار خودم باشه. "ت" اومد و جمع کرد و رفت که بره. نیم ساعت بعدش زنگ زد به من که الآن آقای خ زنگ زده، دیده که اون روزی که ماشینش از صبح تا شب اونجا بوده ، دیلم انداختن صندوق عقبو باز کردن و یه لپ تاپ (که مال مشتریش بوده و کلییی دیتای حسابداری روش بوده) و یه DVD-W بردن. من...... روم سیاه! عین چیی می خندیدم!!!!! خیلی زشت بود خدایی! خیلی! Shame on me! کسی قرصی چیزی نداره من بخورم خوب شم؟ همیجوری که با "ت" حرف میردم و هر هر هم میکردم رو وایت برد واسه اون یکی همکارم که با چشای گرد داشت نگام میکرد نوشتم قضیه چیه، که بدونه من به چی دارم می خندم و یه وقت خدای نکرده فک نکنه که جوکی چیزی شنیدم که می خندم!!!!!!!!!! اون ته الآن یکی یه کلمه ای گفت برام خیلی ثقیل بود! چی بود؟؟؟ آبدوغ؟ آبرو؟ چی هس؟؟ مطلعین میشه لطف کنید یه دو مثقال تستی بخرید برام کار بزنم بلکتم کلاسم بالاتر رفت!!!!!!!
2. بالاخره ماشینمو گرفتم. بیشتر از پول بیمه پیاده شدم! لعنتی! هر چند هنوزم که یاد صحنه تصادف می افتم خدا رو شکر می کنم که کسی اون لحظه – و باور کنید فقط اون لحظه- از پشت سر نیومد که قیچیم کنه.
3. دیدید دنیا چه کوچیکه؟ دو سال پیش، صبح ساعت 5 و 6، داشتیم 5 تا ماشین از خونه ما راه می افتادیم، بریم تبریز. یه خانومی یهو رد شد و رفت جلو و اومد عقب و یه دور خیز کرد و پرید در آغوش مادر خانومی که ای جاااااااااااااااااااااااااااااااااان تویی؟؟ یه دوست دوست داشتنی دوران دانشگاهی مامان بابا! همسایه امون بود! بودیییییییییم تا مامان یه روز رفته بود خونه اشون و دوست پسر دخترشم بود و شروع کردن به آلبوم دیدن که یه عکس از بچگی های پسره هم تو آلبوم بوده و مامان میگه ااااااااااا این که -مثلا- "جک" ه!!!! اینجوری میشه که بابا و جک فامیل درمیآن، البته خیلی دور. شوهر خاله بابا، دایی جک ه! اما جالبش اینجاس که تا سالها همه زندگی بابا تحت تاثیر مامان-بابای جک بوده (که هر دو خیلی سال پیش فوت کردن) حتی رشته دانشگاهی بابا و حتی تر اسم داداشی!!!!! بازم بودیم و بودییییییییییم، تا دیشب اینا اومدن خونه ما. حرف شد و من که حرف دانشگامو زدم، جک گفت چند تا دوستای دبیرستانش اونجا بودن و اولین کسی که اسم برد یکی از بچه های صمیمی اکیپ سابق ما بود – و اتفاقا رفیق جینگ آقاهه!!!!!!!!!!!!!- خدایی دنیا خیلی کوچیکه!
4. دیشب، ساعت 10، شام که تموم شد: دوست جون مامانم اومد پرسید ریواسی ماشین ظرفشویی دارید؟ -آره!!!!! * پس بذارم همینجا ظرفا رو؟ -دستتون درد نکنه! *بیا پس ظرفا رو تمیز کنم، بذاری تو ماشین. -نه ژی ژی جون (چیه؟ حال کردم از این اسم خوشگلا بذارم!!!!) نمی خواد! ما تمیزشون نمی کنیم!!!!!!!!! * ماشینتون خراب میشه کهههههههههه! -نه! همیشه همین کارو میکنیم! چیزیش نمیشه! مارکش خیلی مرغوبه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! –نیشمم باز بودا! اما نه که عادت ندارن کسی دلقک بازی در آره، متوجه نشد دارم شوخی می کنم!!- ساعت 5/11 : بزرگترا تو هال، داداشی تو اتاقش، بچه های اونا خونه خودشون! ریواسی تو آشپزخونه!!!!!!!!!!!!!!! در نقش فاطی ظرفشور! در نقش ماشین ظرفشویی دلونگی و آ ا گ و زیمنس و ال جی و کوفت و زهرمار! تمیز کردم و شستم و خشک کردم ! تمیز کردم و شستم و خشک کردم ! و باز هم تمیز کردم و شستم و خشک کردم !!!!! آخراش مامان اومد کمک خشک کرد و جمع کرد! ساعت 20/1 خاک انداز آوردن منو جمع کردن!
5. گفته بودم که سمن خیلی نمکیه؟ بخصوص چشاش؟ نمونه اشو توجه بفرمایید: امروز، کافی شاپ>> ریواسی: دو سه هفته دیگه این گوشیه سه ساله میشه . (هدیه تولد آقاهه بود) سمن: تولدش مبارک! خوب نگهش داشتیا! بزنم به تخته. بعد با مشت و لگد و کله به میز و صندلی میکوبه که دفع شر!!!!!!!!!!!!!! کنه. قاقاهامونو!!!! می خوریم و پا میشیم بیایم. میرسیم تو ماشین. من هرررر چی میگردم موبایلم نیس! سمن گوشییییییییممممممممم!!!!!!!! (اینجا من که اصولا میدونید اشتباه نمی کنم و معصومم، اقرار می کنم که سمن گناهی رو واسه چی پیاده کردم با خودم؟؟؟ بعد خودم گازشو گرفتم و دویدم!!!!!!!!!!! ) خلاصه که وقتی رسیدم و گوشی رو میز نیود دلم رفتا (گوشیمو خیلی دوست دارم خب!) خوشبختانه آقاهای مهربون اونجا!! پیداش کرده بودن و داده بودن به خانوم مهربون!!! ممنونم سمن جون که اون ضرباتو زدی به میز! میدونم که نمی شد محکمتر بزنی، میز میشکست! به هر حال نمک چشمای شما قدرتش بیشتر از این حرفاس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ماشالله اش باشه این هفته بس که نوشتنی داره! دستم در اومد دیگه! نیاید فحش بدید که طولانیه ها! تقسیم بر هفتش کنید، روزی یه تیکه اشو با سبزی خوردن و نون اضافه بخورید. واسه تیکه آخرش که شاید به دلیل وجود بعضی لغات ، رو دل کنید، آبلیمو به کرات بخورید! من شرمنده ام! وظیفه من بود که جمعیتی رو آگاه کنم!!
فلیکا نوشت:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این علامت تعجبا مال شما!!!! دیدم خیلی کم بود تعدادش تو این پست!!!!!!!!!!!
|