از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 25 آبان ماه سال 1386
همه خوردنی های دوست داشتنی من!

1. جای سمیرا خالی! روحش شاد که امشبو یوم الشک اعلام کنه!

2. عرض کرده بودم که بنده نسبتا کم غذام. امروز جای دوستان خالی چهار تا و نصفی ماهی خوردم! البته نه که فکر کنید گنده بودنااا! نه! ولی خوب بابا و داداشی نفری دو تا تقریبا خوردن! الآن معلوم شد که من ماهی خیلی دوست دارم. نه؟ بعد معلوم هم شد که وقتی یه خوراکی رو دوست داشته باشم، سنسور حجم معده ام خراب میشه؟!!!

3. در همین راستا بازم عارض شده بودم که شیرینی جات زیاد دوست ندارم. اما بعضی شیرینی هان که استثنان! مثه شیرینی کیشمیشی، یا از این شیرینی مربایی ها... چند روز پیش این همسایمون برداشت یه جعبه گنده شیرینی مربای آورد بالا! الآن از چشامم دیگه مربای شیرینی داره میریزه!

4. داره پست بخور بخوری میشه دیگه!
خیلی وقت بود که خوابم خیلی سبک بود. یعنی تو پذیرایی اگه یکی راه می رفت، من بیدار می شدم. تنها شانسم اینه که بعدش زود باز خوابم می بره. الآن یه مدته که شبا قبل خواب یه لیوان شیر گرم می خورم. عجب تاثیری داره!
شنیدم شیر موز هم خیلی موثره -در واقع هم شیر و هم موز- اما بنده از شیرینی موز زیاد خوشم نمی آد!

5.ما یه همسایه داریم تو آپارتمانمون. خانواده خیلییییی دل ساده و مهربونی ان! اما من جدا درکی از شیوه زندگیشون ندارم. به هر حال... یه دختر پیش دبستانی دارن. اون روز صبح من می رفتم باشگاه، این خانومه و دختر کوچکش هم همزمان از خونه خارج شدن. بعد که من برگشتم دیدم آقاشون! هم رفت. ماشین خانومه هم نه تو کوچه بود، نه تو پارکینگ.
نشسته بودم تو خونه، دیدم آیفونو زدن و یه جینگیلی با مقنعه کج و کوله کله اشو چسبونده به آیفون! که درو باز میکنی؟ یهو یاد اومد که بابا اینا هیچکی خونشون نیست! پریدم تا یه سر و سامونی به لباسم بدم و برسم در خونه اشون دیدم بچه عییییین ابر بهار داره گریه میکنه! ماچمالیش کردم و آوردمش بالا به این بهونه که بریم زنگ بزنیم به مامانت! که خوب شماره مامانشو نداشتم و مجبور شدم هر چه حرکت جانگولری بلد بودم براش در بیارم که نق و نوق نکنه. منوچهرمم دادم یه ذره بازی کرد تا بالاخره مامانش رسید. اینجوری شاهزاده خانوم احساس دوستیش با من قلمبه شد!
شبش ساعت ده و نیم گذشته بود! اومده در خونمون که کتاب منو جلد میکنی؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کتابشو جلد کردم . رفت و باز فردا شبش! با یه کتاب دیگه اومد! جاتون خالی ما چند شب برنامه کتاب جلد کنون داشتیم! دیگه زنگو که می زدن، مامان می گفت ریوااس برو باز کن دوست توه!!!!

6.  این که من الآن تهرانم یعنی اینکه عروسیمون سر نگرفت :(


7. احتمالا خیلی واضح تر از گفتن منه که من مثه سابق سر حال نیستم. به خودم حق میدم. کلیییییی دویدم و الآن دیگه تو مرحله ای ام که یه جورایی امیدوارم نزدیک خط پایان باشه. نفسم عملا به شماره افتاده و خب اونقدر هم نیستم که بتونم بنیادی و از پایه -اساس به خودم سر و سامون بدم. در واقع واسه همچین سرو سامونی، نیازمند یه سری شرایطم که رسیدنشون هی امروز- فردا میشه و تا حد زیادی هم دست من نیست. فعلا همین قدرم که گاهی که خیلی خسته میشم، روکار، خودمو جمع می کنم. نه که بگم زارپ و زارپ غمبرکم ها! نهههه! فقط رسوبات ته دل و ذهنم دیگه سنگین شده.
گاهی این رسوبات یه نوشته میشه تنگ سینه بیلبیلک. وقتی می نویسمشون خیلی وقتا مثه یه جور تخلیه کردن می مونه برام. از خیلی حسهای بد آزاد میشم. در واقع اوج منفی های منتشر شده، همون لحظه نوشتنه و بعدش می افتم تو سرازیری یه مدتی.
خب همیشه اینطور نیست البته، اما خیلی وقتا ایینجوره.
قلیون ندارم که بکشم مَنگول شم! بیلبیک استعمال میکنم!!!!!!!!!!!

Clarification: دوستان عزیزتر از جان! عروسی مورد ۶ عروسی پسر خاله ام بود که تو پست قبل گفتم! چی بگم آخه الآن من؟ :))‌:))


شنبه 19 آبان ماه سال 1386
شله قلمکار

خانوم والده بنده به شغل شریف انبیایی مشغولند. از معلمی دبستان شروع شد و الآن دبیرستان. از اولشم من دمب مامانم بودم و تو مهدهای مدرسه اشون قد کشیدم. واسه همین شاید، معلم و دبیر برام خیلی آدم خاصی محسوب نمیشد! -خب روم سیاه! من از بچگی بچه پررو بودم انگار!- خیلی خیلی کم معلمی داشتم که بگم دوستش داشتم.
یکی از این معلمایی که واسه من خیلیی احترام داشت و خیلی آدم بزرگی بود، دبیر ادبیات دبیرستانم بود.
پنجشنبه رفته بودم دنبال مامان، یه مدرسه ای غیر از مدرسه اصلیش. نشسته بودم تو ماشین مشغول تحصیل علم، یهییو یکی با یه صدای آشنا گفت "شوید؟" (اسم شناسنامه ای من با اونی که صدام می کنن فرق میکنه، و خب معلما با اینکه اسممو می دونستن، به همون اسم شناسنامه ای صدام می کردن همیشه) عین برق پریدم بیرون! خانوم نازنین دوست داشتنی پ بود. با کله رفتم تو بغلش! ماچ مالی و از این اعمال خلاف! خلاصه کلی تپل شدم.
(چون احتمالا آی کی و های دوستان در این نقطه هنگ می کنه، عرض کنم که این خانوم تو این مدرسه همکار مامانمه، و البته از سالیان دور دوست هم بوده اند)

گفته بودم که ما از دانشگاه که استخراج شدیم، یه گروه ده- پونزده نفری بودیم که چند سالی بعد از دانشگاه با هم بودیم و کوه و دشت و جنگل و... بعد متلاشی شدیم. مشکلی بینمون پیش نیومدا. یک دفعه اینجوری شد و بعدم دیگه نشد که باز همو پیدا کنیم. من از اون گروه الآن با دو-سه تاشون در تماسم و بس.
یه آی دی مسنجر دارم متعلق به خردسالیم! فکر کنم خواجه حافظ شیرازی هم دارتش!! چند روز پیش چکش کردم، دیدم اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ یکی از بچه هامون آف گذاشته! آی خوشحال شدم! آی ذوق کردم! همین واسه خاطر آف اش ها. وگرنه مسلم که روابط مجدد -اگه رابطه ای مجدد شکل بگیره -، مثه روابط اولیه نمیشه هیچوقت.

به امید خدا، این آخر هفته میریم پسر خاله امونو زن بدیم! ما تو دار دنیا دو تا پسر خاله بیشتر نداریم. یکی شو که بعد از عید فرستادیم خونه بخت، این یکی هم امید به خدا این آخر هفته. البته یه فرق گنده وجود دارد، اونم این که من و این گل پسر، طفلک که بودیم، مامانامون عروسکاشونو!!!! عوض بدل میکردن هی! اینه که الآن معلوم نیست مامان من کیه! مامان اون کیه! بگردم این عروسه، میره که دو تا مادرشوهر و صد البته صد و دوتا خواهر شوهر داشته باشه (برای گروه آی کیوان: من خودم صد نفرم! دو تا دختر خاله هم دارم جمعا میشه صد و دو نفر)

رفتیم به لطف دوست جونمون، فیلم "توفیق اجباری" رو دیدیم. حسابی خندیدم و کلی روحیه گرفتم -البته اگه شب که برگشتم، مجبور نمیشدم تا 12 شب بشینم پیش مهمونا و درس مونده ام رو مخم باشه! خیلی خوشیش بیشتر موندگار میشد حتما!-
تاثیر گذارترین قسمت فیلم برای من، اون کلاغه بود. به جان خودم از لحظه ای که برگشتم هویجوووری دلم پیش کلاغه است. ای جااااااااااااااااااااااااااااااان...


یادم نیست دیگه! کلی حرف دیگه هم داشتم! باید تیتراشون یه جا بنویسم فکر کنم، که یادم نرن.


نهایتا، یک تشکر اختصاصی از روژین نازنین، بخاطر کلی حس خوب موندگار که با این آهنگ برام بوجود آورد. همچنان دارم هر روز گوش میدم و هر بار لذت میبرم.


دوشنبه 14 آبان ماه سال 1386
search

+ این چند وقته درگیر یه درسی ام که به دلیل کثرت منابع و تناقضات! هی چپ و راست دارم search میکنم و تازه دارم با پوست و استخون می چشم که فیل-طر چه میکنه!
این یه نمونه اش: دنبال wet pipe fire suppressions بودم -محض اطلاع عمومی، یه نوعی از آتیش خاموش کن هاست که برای بعضی از سرور روم ها مورد استفاده قرار میگیره!!!-
بعد کلا تو همون صفحه اول گوگل متوقف شد که: بی ادب!!! این مطالب بی ناموسی چیه که دنبالشی؟!
این مدت عادت کردم دیگه! شروع می کنم دونه دونه لغتها رو حذف میکنم، چون حتما یکی از لغتهام بی ادبیه!!!! گفتم suppression چون بالاخره شبیه su-per ه، لابد ممکنه منو به گناه بندازه. اما نه! مشکل چی بود؟؟ خدایی آخر تجسمن این فیل-طرُر!!! ها. مشکل کلمه wet بود!!!!!!!!!!!!!!! ما خفه می شویم!!!!!

- حرف search شد اینم بگم. قشنگترین چیزی که منو تا حالا باهاش یافتن " حافظه کودکان عقب مانده ذهنی" ه!!!!!!!! الهی بچه اتو سگ گاز بگیره گوگل!

* بلاگفایی هایی که پز جک و جونورایی کامنتدونیتو میدین همیشه. برین یه فکری کنید بابا! روزی بیست و پنج ساعت این سیستم کامنتینگتون down ه! خلاصه که نمی توم کامنت بذارم اونجا، مگر به معجزه پرورگار گار و لا غیر!

/ امروز را "مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم"
صرفا چون تو اون محدوده تلختر از اونی ام که بتونم حرف بزنم! و چون هوار زدنش هیچی رو دوا نمی کنه!


جمعه 11 آبان ماه سال 1386
کتاب

کیانای نازنین، بازی کتابا رو پاس داد به حقیر؛)

این جمله "گاج" رو شنیدین که میگه "به جای آنکه چندین کتاب بخوانید، کتابهای گاج را چند مرتبه بخوانید" قشنگ حکایت کتاب خوندن منه!
البته یکی دو سالی هست که کتاب نخوندم. علتشم لازم نیست توضیح بدم که؟ دیگه واضحه!!!! ولی قبلش کتابامو دوره می کردم!
1. "آبلوموف". نرم میره تو روحم و آبلوموف وجودمو پیدا میکنه! فکر میکنم بیشتر آدما -اینجوری که تا حالا من از خودشون شنیدم- یه آبلوموف شناخته شده، یا نشده کنج وجودشون دارن.
2. (اینا رو نمی تونم جدا کنم بگم کدومو بیشتر دوستدارم!) "نینا"، "نان و شراب"، "مادر -ماکسیم گورکی-"
3. "من او" (اینم نمی تونم نچسبونم بهش) و "از به". بحث این دو تا کتاب واسه من "دوست داشتن" نیست. ارادت دارم بهشون.
4."جان شیفته" که به شدت دنبال فرصتم باز بخونم. مامانم اعتقاد داره که شخصیت "آنت" 80% مثه منه! خودم قبول دارم، ولی حرف خودمو می ذارم به حساب همزاد پنداری.
6. "زندگی جنگ و دیگر هیچ" اویانا فالاچی. اون وقتی که خوندمش چنان تغییری تو من بوجود آورده بود که خودمم ترسیده بودم! -البته یه مقداری هم فشار زندگی اوردوز شده بود همزمانش- *
و صد البته کتاب "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" که سرتاسرش"زنانگی" بود.
7. آتش بدون دود -البته نه کلش! از جلدهای آخرش کمتر خوشم اومد- کلیدر هم همین طور، نمی تونم بگم از همه کتاب خوشم اومده.
8. یه کتاب جیبی دارم، یادمه از یه فروشگاه بی ربط گرفته بودم. "چند* شاخه گل برای الجرنون" اونو خیلی دوست دارم. لطافتشو خیلی دوست دارم، و سادگیشو.
9."ورونیکا" رو هم خیلی دوست دارم. به خاطر جرات دیوانگی ای که تزریق میکنه.
5. آهان "چراغها را من خاموش میکنم" هم شاید نرمترین کتابی باشه که الآن یادمه.
(5 تا شد دیگه؟ درسته؟؟؟)
*
حالا تا اینجا اومدم اینم بگم که من یکسری کتابهای "اتوبوسی" هم داشتم! سال دوم دبیرستان ممنوع الرمان شدم تو خونه. واسه اینکه کتاب که دستم میگرفتم تا تموم نمیشد هیییچ کاری نمیکردم. با کتابم دستشویی میرفتم! سر میز غذا می بردم! خوابم که کم بود، تعطیل میشد و ...
بعد تابستون اون سال ما مدرسه کلاس داشتیم. سرویس هم نداشتیم، مدرسه امون هم خیلییی دور بود. یک عالم کتاب من تو اون اتوبوسها خوندم و کسی نفمید!
"پرنده خارزار"، " دزیره"، "پر"، "چارلستون" فکر کنم بازم بود، یادم نمی آد الآن چیزی.

 

*همیشه یه چیزی ته دلم هست که دوست دارم حس زیر ماشین رفتن! حس پرت شدن از بلندی! و یه سری از این چیزا رو تجربه کنم. دوست ندارم بمیرما، ولی اون لحظه رو خیلی دوست دارم بتونم حس کنم. بعد این کتابو که خونده بودم، بیشتر حس میکردم که باید برم زیر ماشین!
یه دوستی داشتم -دارم- که خیلیییی دوست بودیم با هم. دوست "آقاهه" بود، ولی بعد یکی دو ماه با من بیشتر دوست شد دیگه! این آقا امیر ما خیلی هم آدم معتقدیه. بعد ما خیلی از فکر و روحیات و اینامون حرف میزدیم با هم، و در نتیجه اون در جریان کامل این حس من بود. این کتابه رو که می خوندم، از اونجایی که اصولا من هیچیم حساب کتاب نداره، وقتی میخواستیم از خیابون رد شیم، بند کیف منو می گرفت که من یه وقت خر نشم بپرم زیر ماشین!!!

پاس هم....امیدوارم کسی قبلا پاس نداده باشه: میترا، شاذه، فیروزه، مژده، روژین و محبوب -شما دو تا آخریها، تو همین کامنتدونی بنویسین لطفا-

پ ن: من دلم کتاب می خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد :(( :((

* نسخه تصحیح شده!  خب استثنائا اینو اولش خودم درست نوشته بودم! بعد یه موجود معلوم الحالی به غلط انداختتم!! منم تا الآن فرصت نداشتم چکش کنم.  جدا عجب آدمایی پیدا میشنا!!!! اسم کتابو آخه چرا غلط میگی؟!!!!! اینجوری میگه این کتابه رو دوست داری؟ پس فردا لابد به منم می خوای بگی شلغم؟ ها؟ -اصلاهم که خودمم قاطی نکرده بودم که! فقط تقصیر اون موجوده بود!-


جمعه 4 آبان ماه سال 1386
یک سال

*  یه سال شد که اینجا می نویسم! عملا مهمترین انگیزه شروع نوشتن من ایجاد یه نوعی از ارتباط با آدما بود. درسته که قالب و زوایای دوستی تو  این صفحه چند ده اینچی با دوستی خارج از این دنیای پیکسلی خیلی فرق داره، اما سعی کردم که اگه میگم دوست ام، دوست باشم جدا!
خیلی وقتا کامنتهایی بود که نرفتم به قول بلاگستانی ها!!! بازدید پس بدم، بیشتر به این دلیل که دیدم ذهن و زمان من اجازه ورود یه دوست جدید و نگه داشتشو بهم نمیده، از اینکه صرفا هم هفته ای یه بار برم یه وبلاگی رو بخونم و یه کامنت از سر واکنی هم بذارم خوشم نمی اومد. کلا کیفیت روابط همیشه برام به کمیتشون ارجح بوده.
بعد هم که بعضی از روابط اینجاییم به بیرون کشیده شد. خوشحالم بابتشون. خیلی...

از پارسال این موقع، تا الآن خیلی چیزها برام تغییر کرده. تو زندگیم، تو اعتقاداتم، تو اندیشه هام، تو تواناییهام. وقتی شروع کردم به نوشتن، جدا فکر میکردم شادم، اما الآن که نگاه می کنم میبینم چقدر مشکلات ریز و درشت گوشه کنار داشتم! شاید بیشتر اینجوری بود که شادیهامو اینجا ثبت میکردم که هر بار خودم سراغشون می آم پرتر شم. نمی دونم. الآن با وجود همه پستی بلندی های در لحظه، فکر میکنم خیلی آرومتر و مطمئن تر از اون موقع هام. و خیلی به بعضی هدفهای کوتاه مدتم نزدیکتر.

اینجا هم دارم جا می افتم. اولش که می نوشتم، گاهی حس می کردم مثه این مورچه ها که راهشونو گم کردن، دارم هی دور خودم می چرخم! الآن خیلی استیبل تر می نویسم. هر چند روزمره نوشتن، معمولا خیلی از نظر خودم هم کار ارزشمند و مهمی نیست. خیلی خیلی دوست داشتم که وقت داشتم و یه بلاگ دیگه، با کلی فکر جدید می تونستم داشته باشم. اما زهی خیال محال ؛)

 

** برعکس نوشته های روزمره ام که به اون چیزی که نوشته میشه تعلق خاطری ندارم، چیزایی که تو بیلبیلک مینویسم، واسه خودم خیلی خیلی گرانقدرن. ادعای دست به قلم داشتن نمیکنم که بگم چیزی خلق میکنم، اما همین چند کلمه و جمله ای هم که نوشته میشه، در واقع تمام توان و قدرت کلام و بیان منه واسه بروز حسها یا اندیشه هام. از دید یه ناظر بیرونی چیزی باشه یا نباشه، برای من همه حس و قدرتمه.
قبلا چند بار دیده بودم که بعضیها به اینکه بقیه بی خبر از مطالب وبلاگشون استفاده می کنن، اعتراض کرده بودن. خب برام قابل درک نبود، شاید چون حسی به نوشته هام نداشتم، یا اصولا روزمره های من-نوعی- چیزی نبود که یکی دیگه هم بخواد کپیش کنه.
اما وقتی یکی از نازنین ترین نوشته های بیلبیلکمو بی خبر و بی حرف تو یه وبلاگ دیگه دیدم، خداییش بد شوکه شدم! نوشته های آدم هرررر چی باشن، "مال" خود آدمن. درسته که نمیشه روشون قفل زد و دزدگیر نصب کرد، اما تو مالکیتش تفاوتی بوجود نمی آد. آره! من وقتی می آم یه چیزی رو روی نت share میکنم، یعنی دوست دارم هر کی رد میشه ببینتش، بخونتش. اما این فقط یعنی دلم خواسته حسمو، لذت یا عذابمو منتقل کنم.
اصولا این بیلبیلک رو گذاشتم این کنار، تا اونی که اینجا قراره "دوستی" کنه، بدونه که این روزمره ها همه من نیست. صرفا خواستم رو بازی کنم با مخاطبم. وگرنه هنوزم هست یکی دو جایی که می نویسم و قرار نیست برای کسی بنویسم.

میدونی دوست من! هر چی فکر میکنم میبینم "اخلاق" حکم میکرد که با یه اطلاع کوچیک تو یه کامنت یه خطی، احترام بذاری به زمان و حس و اندیشه ای که واسه نوشتن اون دو سه خط گذاشتم. و موقع کپی - پیست کردن هم زحمت تایپ دو تا گیومه اول و آخر اون نوشته رو بکشی! برام مهم نبود اگه هیچوقت نمینوشتی این نوشته مال فلانیه. من بی قصد جذابیت اینها رو مینویسم. اما این کار همون اخلاقیه که قراره تو قانون دین من و شما، کار کپی- رایت رو بکنه.

 

*** از اونجا که من بارها عرض کردم که حوصله ام بدون تغییر سر میره، "حرفهای در گوشی" رو چسبوندم تنگ اینجا D: قرار نیست هیچوقت اون کامنتها تایید و نمایش داده بشن. جان من فحش ندیدا فقط توش :)) چشم و گوشم باز میشه!!!!!!!!!!!!
(دناتا خانوم! اونجا در گوش خودمه دیگه!!!)
قاعدتا، عمری باشه، هر شب اونجا رو چک میکنم، اما اگه احیانا چیزی نوشتید که لازم بود تندی خونده بشه، مثلا اگه خواستید بهم یه خونه جایزه بدید، یا یه شاهزاده اسب سوار و خفت کردید برام، یا جایی شام میدادن و اینا، یه اشاره ای تو کامنتهای همین وبلاگ بنمایید لطفا! البته اگه اون مورد اضطراری تون از این مسایل بی اهمیت باشیه که خودتونو ماشین زده، یا پول می خواید، یا رو گاز موندید، احتمالا یادم میره برم چک کنمشون D:


**** پسرم منوچ!! و ابعاد بند انگشتیش

 

***** این جا رو رزرو کردم، واسه فردا که اون آهنگ callin' you رو که محبوبه بانو جانم به فدایتش، زحمت یافتنشو کشید، کم حجم کنم و بذارم اینجا.

callin' you- by "outlandish"...................... Lyric

******

خیلی بعدا نوشت! دوست جونااااا ! لطفا دیگه درباره اون تیکه که درباره بیلبیلک نوشتم چیزی نگید. بچه مردمو شستید گذاشتید کنار که ؛)


سه شنبه 1 آبان ماه سال 1386

1. ممنونم :)


2. راست راستش اون فکرا و خود درگیریهای و اینام هنوز به قوت خودشون باقی ان. حوصله اینکه خودمو تو این صفحه هم اونجوری ببینم نداشتم! اقلا تا وقتی تصمیم دارم اینجا باشم، دوست تر دارم که روی پست های گیر دار، زیاد درجا نزنم!!! حالا اینا رو گفتم که چی؟ که اینکه اگه باز پس فردا قاطی خونم زد بالا و اومدم با خودم دست به یقه شدم اینجا، بدونید که ادامه همینه!!!!!!!


3. بالاخره منم باشگاهی شدم! تولید جوجه قارچ سینا! N ماه این خان داداش زور کرد که بیا برو، که من دوستم نمی اومد به رفتن اون موقع! بعدم که دلم خواست برم ماه رمضون شد و خلاصه الآن چند جلسه ای هست که در خدمت میل و دمبل و ابزارالآت ساخت گلدون گوشتی هستیم!


4. این خانومه فرموده که نباید لاغر شم! خودم هم فرمودم که نباید چاق شم! بعد یه رژیم غذایی داده بهم، روزانه قد غذای یه هفته ام تجویز کرده. جدا اگه همه اون چیزایی که اون گفته بخورم، شک ندارم که منفجر میشم به معنی واقعی کلمه!
مشکل هم اینه که من غذای عادیم - جدایی از اون وقتا که می افتادم رو خیلی خوردن، یا خیلی نخوردن- زیاد نبود. خلاصه که اندکی می خورم و از ترس اینکه نسوزه، هی ورجه وورجه می کنم تو خونه!

5.چند وقت پیش لامپای خونه رو کم مصرف کردیم. همون موقع هم بهمون گفتن که این لامپا، اگه زیاد خاموش روشن بشن، می سوزن. من یه خصلت خوب -که الآن دیگه بد محسوب میشه- داشتم. اونم اینکه غیر ارادی از در که می خواستم برم بیرون، لامپو خاموش می کردم. خونه خودمون و شما هم ندارم، همه جا همینم!
چند روز پیش باز جایی بودیم که بهمون این قضیه کم روشن-خاموش کردن لامپا رو گوشزد کردن. دیدم اینجوری نمیشه که. من اقلا روزی سی بار این لامپو خاموش روشن می کنم.
الآن چند روزه، شبا که می خوام بخوابم یه چسب میزنم به کلید -که رد میشم نتونم تکونش بدم- تا بعد از ظهر. بعد از ظهر هم برعکس! چسب می زنم اونور کلید که روشن بمونه!
وقتی حافظه یاری نمی کنه، استعدادهای آدم شکوفا میشه!

6. رفته بودم چند وقت پیش واسه این تخت سلیمون -به قول سمیرا- جاجیمی، گلیمی چیزی بگیرم. یه چیزی دیدیم خوشم اومد. ابعاد فرشه حتما می بایست اقلا 1*2 می بود. پرسیدم، فروشنده گفت آره اینی که پسندیدی 1*2 ه. به نظرم سایزش قناس می زد. گفتم شاید تختو اشتباه سانت زدم. برگشتم خونه و دیدم نه! درسته. فرداش باز رفتم همون مغازه، فرشه رو برام آوردن پایین. چون هنوز خیلی قناس می زد تو چشمم، بااینکه طرف محکم گفت ابعادش 1*2 ه، بازم متر همراهم بود و متر زدم و دیدم بعله! 90*200 (cm) فروشندهه انگار نه انگار! گفت اااااا بذارید ببینم! فرش و اینور اونور کرده و رسیده به کاغذ پشتش، میگه آرههه!!! این 90*200 ه.
من چلمبه ناوارد، تونستم تشخیص بدم که این سایزش قناس میزنه؛ اون که کارش اینه نتونست. آره؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

7. دوستای عمرانیم یه استاد نقشه داشتن، تو نقشه های دو متر در دو متر، اختلاف یک میلیمتری خطهای ده سانتی رو تشخیص می داد. من که اینو دیده بودم، خیلی ذوق کرده بودم! گفته بودن، بابا کار خاصی نیست. کار ما اینه.
-نتیجه گیری بر ضمه خودتان، با توجه به شماره6-

8. پریروز آخر کلاس که داشتیم کامپیوترا رو خاموش کنیم، من از پشت یه کامپیوتر دیگه می خواستم یه چیزی رو چک کنم، همکلاسیم که رفت خاموشش کنه گفتم اونو خاموش نکنید.
بچه ها زدن زیر خنده که فلانی اگه خاموش کرده بودی، الآن خانوم ریواس زده بودت!
قبلا هم چند بار چند نفر بهم گفتن اینور اونور. نمی دونم با چه لحنی حرف میزنم که همچین برداشتی میشه ازش. با اینکه اونقدر باهاشون صمیمی ام که خیلی وقتا سر به سرم می ذارن -مثلا امروز عابر بانک و سوپیچمو دو در کردن، یا اگه سر کلاس اتفاق بامزه ای بیفته و من حواسم نباشه صدام می کنن و می خندیم کلی-
اگه هیچ شوخی ای نبود بینمون، می گفتم برداشتشون از شخصیتم اینه -که بازم دوست نداشتم اینجور آدمی باشم-
در هر حال اصلا دوست ندارم لحنم و برخوردم و رفتارم -اگه جدا اینقدر جدیه- اینجوری باشه. هر چی دقت می کنم نمی فهمم کجای حرف زدنم گیر داره. 


9. آهااااان! کلی وقته اینو یادم میره بگم. فکر کنم دو-سه هفته پیش، تو یه ویندوز جدید داشتم مسنجر نصب میکردم، تو یکی از این ویزارد هاش، همینجوری تند تند next-next زدم و یهو دیدم به کل contact  توی mail ام add request فرستاده. عذر میخوام! اصولا من خیلی وقته اونجا چت نمی کنم. حتی آفلاینهاشم خیلی وقتا دیدم که می پره. شاید چون تو چند تا سایت دادمش و از این آفلاین های چرت و چول می فرستن برام و یهو همه اشون گیر میکنن و می پرن. به هر حال بنده رو اونجا جدی نگیرید ؛)

10. بازم ممنونم... از بعضی ها خیلی زیاد

بعدا نوشت! کسی می تونه آهنگ callin' you  از گروه Outlandish  رو برام پیدا کنه و بهم بده لطفا آیا؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45639


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها