از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 27 مهر ماه سال 1386
درد و دل

سلام!
نمیدونم چی بنویسم خب! حرفم نمی آد. یعنی قاعدتا اگه حرفی بود می اومد دیگه!
سرم شلوغ شده شاید. یه سری کارای خورده ریز باید انجام میشد این هفته. کلاسام به زودی تموم میشه و باید این چند جلسه باقیمانده رو دریابم. دغدغه دائمی امتحانم این هفته باز اوج گرفته! طبق روال عادی برنامه خوددرگیریهامم که سر جاشه ؛)

هی دارم فکر میکنم چرا این هفته اینقدر کم این دور و بر بودم!
نمی دونم! شاید یه جورایی دارم حس می کنم این محیط روحیه امو میگیره!! شاید هم روحیه ام درپیت شده و می اندازمش گردن اینجا!
شاید دوره بلاگری من تموم شده! خسته نشدما از نوشتن. ولی معمولا واسه من سابقه نداشته که یه روالی رو طولانی مدت ادامه بدم. شاید خودم خسته ام که فکر میکنم یه مدتیه اینجا همه چیز ثابت شده و جلو نمیرم توش. رکود و ساکن شدن و همینجوری فقط بودن واسه بودن یه ذره با روحیه ام جور در نمی آد. هر چند مشاورم معتقده - و حق هم داره- که من زیادی همه چیزو سخت می گیرم و هدایتم می کنه که تو روزمره ها بمونم و قاطی شم، اما هنوز درون من داره مقاومت می کنه!


این یک ماه، درسته که تو لایه های زیرین در جهت هدف فعلیم همچنان حرکتم رو به جلو بوده، ولی اونقدری نبوده که ارضام کنه. از خودم راضی نیستم و این راضی نبودن هی گرفته ترم میکنه.

حتی بی رودبایستی با خودم که نگاه کنم، این یه ماهه تو بعضی زمینه ها ناخودآگاه برگشتم به جاهایی که یه بار مدتها پیش ازشون رد شده بودم.
خب دوست دارم که اینها همون یه قدم عقب رفتنی باشه که همیشه گفتم واسه پریدن لازمه. اما شایدم نباشه!

می دونی! آدم همیشه ممکنه یه جایی بفهمه خرده خرده از مسیر اصلی فاصله گرفته و دور شده! یه جوری که خودشم نفهمیده، و حالا که سر بلند کرده می بینه اوووووووووو خودش کجا و مسیرش کجا!
یه جاهایی ترجیح میدم به جای می دونم و میفهمم؛ ندونم! نفهمم! شک کنم! به همه اونچیزایی که فکر میکنم اعتقاد دارم درستن! الآن من فقط پر دارم میشم از "نمیدونم"

 

معمولا نوشتن اینجوری زود کمک میکنه به تعادلم برگردم. هر چند هر بار که میپیچم تو خودم فکر میکنم شاید این بار قراره عوض شم!
به هر حال ممکنه با همین چند خط، دو روز دیگه اونقدر حس نوشتنم برگشته باشه که بیام مثه همیشه بنویسم! ممکنه تاثیری نذاره! ممکنه یه تاثیر کوتاه مدت بذاره! ممکنه.... گفتم که "نمیدونم"!!!!


فقط یه خواهش! کنار همه خصلتهای مزخرفم، اینم اضافه کنید که حرف بقیه تاثیری روم نمیذاره.... عوض کامنت درباره این حرفهام، شعر بنویسید برام -آقا امیر نیمچه تقلب منو ببخشایید- یا هر چیزی که این درون گستاخ منو یاغی تر نکنه.
ممنونم از درکتون.


جمعه 13 مهر ماه سال 1386
تراوشات ذهنی یک انسان گیج گولی پرچونه

سلام سوسیس!!!! -افتاده تو دهنم، بد فرم!!!-

0. استدعا میکنم، اگه به فحش دونیتون فشار می آد؛ این پست رو در چند قسمت بخونید! وقتی یه آدم پرچونه، هفته ای یه بار آپ کنه، نتیجه اش این طوماره میشه دیگه!
1. زپرتمان قمصور شد رفت، به همین راحتی!!! یک گنگویی به تمام معنا شدما! هی هر جاشو میگیرم، از یه جا دیگه اش در می ره. اصلا چه معنی داره، آدم هی اینجاش درد کنه، اونجاش درد کنه؟!!!!
معده امان پوکید. پوکیدنی میگوییم، پوکیدنی میشنویدها!!!! انگار یک بمب اتم کار گذاشته بودند تویش این عوامل اجنبی!!!
پدر خان والا، امروز نظریه پرداختند که جخ معده مان بس که کوچک شده است، یمین و یسارش به هم رسیده اند و حالا پرزهایش در هم گیر نموده اند!!!!!!!!
2. یک یار غار شفیق رفیق داشته شدم! به اسم "منوچهر خان" !!! من کلا با جک و جونور هییییییییچ حال نمی کنم، بخصوص پرنده که اصلا رو اعصابمه.
اما این منوچ ما یه لاکپشت بند انگشتی بسیار ای ول است!!!! چنان با خشانت نگات میکنه، مو به تنت سیخ میشه. همین شد که مهرش به دلم افتاد اصلا. همین جلال و جبروتش نشست به دلم. البته هنوز اگه دست و پاشو بخواد بزنه بهم مور مورم میشه ها! باهاش صحبت کردم، قراره من که بلندش می کنم وول وول نخوره تو دستم!
3. این آقای پیر همسایه پایینیمونو که گفته بودم. بنده خدا ده روز پیش سکته کرد. خانومش قبلا یه سکته ناقص کرده و الآن یه مقداری سخت حرکت می کنه. بچه هاشم همه فرنگستونن. خیلیی خوشم اومد که یه هفته نشده، پسرش اومد یه ماه بمونه پیششون.
4. استاد داریم میشیم تو ساخت کلماتا! دیگه این همکلاسیمون زده تو ترکیب انگیسی-عربی! اون روز خیلی جدی داشت حرف می رد، فرمودن "دیفالتاً " بعد اگه من بر و بر نگاش نمی کردم، احتمالا اصلا برنمیگشت ببینه چی گفته.
5. خیلی حیف که سریال میوه ممنوعه رو ندیدم انگار! خب من از کجا بدونم! حوصله هم نداشتم همه سریالا رو ببینم. اغما رو دیدم فقط. روزایی هم که افطار خونه بودم و تلویزیون روشن بود هم یه وجب خاک رو.
6. اینا چی فکر کردن؟ یه ماه تمام به ملت نشون بدن که آدما بدن و سر هم کلاه می ذارن و هزار روش پیچوندن یاد بدن  و ذهن خراب و کوفت و زهرمار، بعد یه شب بیان بگن، همه آقا بدا اخ ان و لولو خوردشون و این کارا بد بود، تاثیر اون یه ماه از بین میره؟
7.حالا که حرف فیلم و غر و اینا شد، اینم بگم دیگه! گل بگیرن اون آموزشی رو که توش دکتر فلان و چنان مملکت طوری از روانشناس حرف میزنه، و می گه " من برم پیش روانشناس؟" انگار بهش گفتن برو آدم بکش! بدبخت -با شما نیستما، با اون دکتر و عوامل سازنده اشم- همه دنیا داره فریاد میزنه که جسم و روح آدم هر دو علم دارن! باید یکی بررسیت کنه دائم چون خودت معلومه که سر در نمی آری. حتی وقتی فکر میکنی سالمی هم اگه طرفت جدا روانشناس باشه -نه از این مدرک قاب گرفته ها، ها!!- کلی حرف می تونه داشته باشه برا زندگیت!
8. و ایضا گل بگیرن! عشق پدر و فرزندی رو که دختره -اولای داستان- اجازه می داد به خودش همچین زیگیل باباهه شه و سجول پجورش کنه و سه پیچ کنه تا مجبور شه همه چی رو براش تعریف کنه!
حالا هم بخوره خب! باباهه هم حق میده به خودش خیلی کارا کنه درباره اش!
9. حالا که دستتون تو گله، قبل اینکه بشوریدش اینم گل بگیرید دیگه!!! همچین لب و لوچه اشو کج میکنه و بغض میکنه و با رشادت بعدش می گه "حتی اگه تا آخر عمرم ازدواج نکنم" جدا من موندم متحیر که چرا تا حالا فکر میکردم خیلی چیزای مهمتری هم از ازدواج وجود دارن؟ ممنون از عوامل سریال که منو از جهل مرکبم درآوردن!
10.شده که طرفتون یه آدمی باشه، که شما رو ریخته باشه تو یه قالبی که تصور می کنه، و حالا هی هر چی تو جزبلاله می زنی که من به فلان مسئله اینجور نگاه می کنم، بگه آره! آره! دقیقا! - و اون چیزی که تو میگی با اون تصویر زمین تا آسمون فرق کنه- اون طرفم نه که بخواد فیلم بازی کنه ها! نه! جدا فکر کنه امکان نداره تو جز اون قالبه، هیچ جا دیگه بگنجی! و همه حرفاتو بر طبق اون تصوری که ازت داره، تعبیر کنه!
نکن خواهر من! یه روز که مجبور شی چشتو باز کنی، گرومبی می خوری تو دیفال ها!
11. حسم نسبت به این وبلاگ، مثه ظاهر روابط عادیمه. نمی تونم یه حرفایی، توش بزنم. حرفای خودمو خیلی هاشو می تونم تو بیلبیلک بگم. اما اونایی که دلم میخواد حرفای بقیه رم بشنوم و فکر کنم و نتیجه بگیرم می مونه. راستش احتمالا می دونید که برای نگه داشتن هیچ بنی بشری کنار خودم، فیلم بازی نمی کنم. اینکه حرفامو نمی زنم واسه خاطر این نیست که می دونم خیلی ها می گرخن از شنیدنشون. نمی شه دیگه. همخونی نداره با حس اینجام. فرصت یه وبلاگ جدید و مخاطبهای جدید رو هم ندارم. یه وقت هم دیدی رفتم پی اون فقط!!!!!
12. اون روز داداشی اومد گفت یه نظر بده مدل اتاقمو عوض کنم. منم یه نظر دادم. کمد و تختشو به مدل من گذاشت، میزشو به نظر خودش. نتیجه به دل من که ننشست اصلا!
چند وقت پیش، تو یه بعد دیگه داشتم به همین فکر میکردم. اینکه من -من نوعی- یه طرحی، راه حلی، مشورتی میدم به یه دوست. می پذیره و می خواد که انجامش بده. اما من حساب اینو نکردم که این فکر من، از مثبت بینهایت تا منفی بینهایت اندیشه و طرز فکر و توان و خواسته و ناخواسته های منه که بوجود اومده. نمیشه که همه زندگی دوستمو عوض کنم. نمیشه هم که یه تیکه از زندگی منو ورداره بچسبونه تنگ زندگی خودش.
این قصه حالا سر دراز داره ها! نوشتم که لال نرم از دنیا
13.  ندارد! یعنی نشد که داشته باشد! فکر کنم 5 تا حرفو نوشتم، ترجیح دادم پاکش کنم! اینه که ندارد!
14. بلاگرد که سر ناسازگاری گذاشته فداش شم. اما میشه لینک ادیت کرد. منم تو همین چند تا لینک اندکم، بعضی ها رو جابجا کردم. چند نفر موندن همچنان.
15. حالا اینهمه من از اغما انتقاد کردم، اینم بگم که داستانشو و تاثیرشو دوست داشتم خیلی.
16. جدیدنا خیلی دارم فکر میکنم که چقدر وقت برام طلا نیست!
17. از اونجایی که اتاق من قصره، فراااااخ، ماشالله! زد به سرم که یه دونه از این تخت قهوه خونه ایها بگیرم بذارم توش!!! عشششق می کنم با این جور چیزا. هی سعی کردن رایمو بزنن، نشد خب! فکر نمی کردم همچین چیزی آماده وجود داشته باشه. اما داشتن! اتاقم الآن قشنگ شده شکل دخمه حاج سمسار مصطفی! حالا برم واسه روش یه گلیمی، جاجیمی چیزی بگیرم، پشتی هم که داریم، یه قلیون کم دارم!!!!!
مامانی امروز اومده میگه میخوای اگه جا کمه تو اتاقت، بیا اینو بذار تو هال!!!! بعد که راضی نشدم، میگه پس بیا یه تلویزیون بذار تو اتاقت، ما از این به بعد بیایم اینجا بشینیم!!!


یکشنبه 8 مهر ماه سال 1386

این چند روز سرم خیلی شلوغ بود -هست- اما هنوز ته ذهنم درگیر این قضیه است و فکر کنم بهتره بنویسمش!

چهارشنبه صبح:
ماشینو پارک کردم گوشه خیابون و رفتم دنبال پارکبان. اونقدر همیشه ترسیدم از همه آدما که عادت کردم تو خیابون خیلی جدی باشم. پارکبان یه پسر نوزده- بیست ساله است. معلومه که ایرانی نیست -یا اگرم هست مال قوم خاصیه-
مقنعه سرمه. برگه امو که پر میکنه، می پرسه داری میری کلاس؟ بدون کوچکترین لبخند یا نرمشی تو صدام، میگم نه! -محکم میگم نه! شاید حتی با اخم که یعنی ساکت!!!-
بعد که برمیگردم از خودم بدم میآد! چی میشد اگه نرمتر حرف میزدم؟ چرا منم دارم کمک میکنم تخم نامهربونی رو هی بیشتر و بیشتر بکارم؟ تصمیم میگیرم حواسم بیشتر به آدما باشه.


چهارشنبه شب:
ساعت هشت و نیمه. افطار نکردم -یه چایی خوردم فقط- سرم از ظهر درد می کرده. الآن اونقدر درد میکنه که از کلاس تا اینجا پشت فرمون گریه کردم! رژ همیشکی که صد البته پاک شده اونقدر لبمو گاز گرفتم، رنگ هم به صورت ندارم.
میرم تو گلفروشی. گلفروش یه پسر بیست -بیست و یک ساله است. گلا رو انتخاب میکنم و میدم دستش. حس می کنم نگاهش بیشتر از حد عادی رومه. می رم اون طرف تر و خودمو با گلا سرگرم می کنم. یاد تصمیم صبحم می افتم. چرا همه آدما رو اینقدر نا مطمئن نگاه می کنم؟ سرم درد می کنه و نمی تونم فکر کنم به مقدمه و موخره این تصمیم. دوبار صدام میکنه تا رنگ کاغذ و روبان و انتخاب کنم. مطمئن میشم که داره بیشتر از همیشه بهم توجه میکنه. اما خب چی؟ چی میرسه به اون؟ چی از من کم میشه؟ حالت تهوع ام هر لحظه شدیدتر میشه. وقتی می خوام حساب کنم یه چیزی میگه که نمیشنوم و میره سراغ گلای تو سطلها. یه گل مثه همونایی که انتخاب کردم بر میداره. گیج تر از اونم که بفهمم تو دسته گل پیچیده نمیشه گل گذاشت. دردم بیشتر از اونه که چیزی برام مهم باشه. گل و دسته گل و باهم میده دستم. میگه اینم برای خودتون!
نمی دونم اگه سر درد حالمو خراب نکرده بود، گل رو چی کار میکردم؟! نمیدونم حالا که سکوت کردم، به خاطر سر درد بود؟ نمی دونم چرا باید سرش جیغ بزنم؟ هنوز نمیدونم چی از من کم می شه؟ به چیم توهین میشه؟ نمیدونم! یادم نیست حتی که وقتی گل رو داد دستم، نوک انگشتاش اصلا خورد به نوک انگشتام یا نه! دلم میسوزه! چرا باید این کارو کنه؟ چرا باید از گل توی مغازه اش به کسی که میدونه میره و احتمالا دیگه هم برنمیگرده بده؟ چرا وقتی میدونه که مشتریش حتی با اون قیافه نزار -؟- امکان نداره کسی باشه که یک لحظه حتی بهش فکر کنه، محبت میکنه؟ چرا؟
من باید چی کار کنم؟ چرا نباید بذارم یه لحظه از محبت کردن لذت ببره؟ چرا؟ این فکر و برخورد که 25 ساله تو ذهنمه درسته، یا این حرفایی که همیجوری داره میپیچه تو سرم؟
اگه سرم درد نمیکرد چی کار می کردم؟
گل و گرفتم! مات بودم! دم مغازه گل و گذاشتم یه کناری. مال من نبود! اما شاید بهترین کار همین بود که بگیرمش!

 

*

 

قاعدتا* مشکل از نوشتن من بود، که اون چیزی که تو ذهنمه رو نتونستم منتقل کنم و عملا حرفها افتاد رو یه روال دیگه! شاید یه وقتی دوباره با جسارت بیشتری نوشتم! یه وقتی که سنگامو با خودم وا کنده باشم.

* نسخه تصحیح شده


سه شنبه 3 مهر ماه سال 1386
بازی

1.خودتو معرفی کن: من ریواسم! بیست و پنج سالمه. مکانیک خوندم جونیهام و سال 82 فارق التحصیل شدم. از سیستم آموزشی و کاری خوشم نیومد. یعنی بعد که وارد بازار کار شدم دیدم اونی که می خواستمو نمی تونم اینجوری بدست بیارم. از پارسال مکانیک و بوسیدم گذاشتم کنار، دارم MCSE -مهندسی شبکه مایکروسافت- می خونم. لازمه که 7 تا مدرک بگیرم براش. 4 تاشو گرفتم. بعدی رو که بدم، فاز خیلی چیزا برام عوض میشه.
2. فصل و ماه و روزی که دوست داری: پاییز و زمستون و دوست دارم. بستگی داره کجا باشم! پاییز مازنداران و خیلییی دوست دارم. زمستون تبریزو! اردیبهشت و مهر و دوست دارم. به بهمن ماه حس مالکیت دارم! روز خاصی تو ذهنم نیست! اگه قراره بر حسب خاطرات باشه، خب من زیاد تاریخ خاطره هامو دوره نمی کنم.
3. رنگ تو: رنگ من؟ یعنی رنگ مورد علاقه ام؟ یا رنگی که فکر میکنم خودم اون رنگی ام؟ واسه هر چیزی یه رنگی دوست دارم! از رنگای خام خوشم نمی آد اصولا. تو نود درصد موارد هم رنگای روشن و ترجیح میدم.
* اگه شما بگید من به نظرتون چی رنگی ام ممنون میشم! بازیه دیگه! چرا من سوال طرح نکنم؟!!!
4. غذای مورد علاقه: کتلت، ماکارونی. معمولا پایه خوردن فست فوت جات هم هستم همیشه! -از مرغ و قرمه سبزی هم گریزونم-
5. موسیقی مورد علاقه: موسیقی؟ یا آهنگ؟ تو این زمینه که اونقدرررررر آن- استیبل ام که فقط مال همین لحظه رو می تونم بگم -که با لحظه ای که شما دارید می خونید فرق می کنه!- آهان اینو اما می تونم بگم که موسیقی سنتی ایرانی تا به حال برام هیچ جذابیتی نداشته.
6.بدترین ضد حالی که خوردی: وقتی همه متخصصین انتخاب رشته معتقد بودن که من با اون رتبه حتما تهران قبول میشم، و فرتی زدن اون سال - و فقط اون سال- سهمیه ورودیهای منطقه یک رو برای متقاضیان منطقه یک، کردن 33% . روزی که نتیجه امو تلفنی بهم گفتن، چنان شیونی کردم که زن عموم تبخال زد. خودم دو شبانه روز گریه کردم و ... و داستانهای بعدش!
7. بزرگترین سوتی ای که تا حالا دادی:اُه! خیلی بوده! از همه نوع! یه بار سال اول دانشگاه، تو شلوغ ترین ساعت دانشگاه یعنی 1-12، جلوی ساختمون اصلی؛ چنان نقش زمین شدم که کل سطح بدنم با زمین تماس پیدا کرد. قشنگ عین اعلامیه!
آهان! تو ساختمون آزمایشگاهامون، یه دری بود، از این فلزی ها که نصف پایینش فلزه، نصف بالاش شیشه. نصفف پایینی تقریبا تا یه وجب بالای کمر من بود. جای شیشه بالاشم خالی بود. لنگه دیگه در هم همیشه باز بود. یه روز زد به سرم خواستم از تو این لنگه فلزیه رد شم. چی جوری؟ خوب یه پامو بذارم رو لبه فلزی، برم بالا و بپرم اون ور. تو ساختمون معمولا پرنده هم پر نمی زدا. ولی نمی دونم چی شد، قشنگ همون لحظه ای که من یه پامو به زور رسونده بودم رو لبه فلزی، یکی از آقایون خیلی محترم! که خیلی هم محترم بود و اینا! و تازه فکر میکرد که منم خیلی محترمم! از روبرو اومد. دیگه یه جوری بود که من نه می تونستم ادامه بدم به حرکت جانگولریم، نه میتونستم پامو برگردونم! با اعتماد به نفس کامل همونجوری لنگ در هوا ایستادم، دستمو زدم زیر بغلم و با پررویی یه سلام رسا هم کردم.
البته این اتفاق فکر کنم ترم 2 بود که هنوز تو دانشگاه منو زیاد نمیشناختن. سالهای آخر که با آرامش از دیوار هم بالا میرفتم!
از این خاطره ها بگذریم که خیلیییی زیادن. واقعیت خرابکاری گنده ام یه چیزی بود که سر بسته بگم!!! یه کاری کرده بودم که در تمام دنیا! هیششششششکی جز خودمون دو تا ازش خبر نداشتیم و احتمالا اگه کسی خبردار میشد پوست کلمونو می کندن! بعد من همه حساب کتابام بی نقص بود!!! تو آخرین لحظه ها، یه تلفن خرکی زدم! از دید بقیه باید ۵ ساعت بعد از تلفن میرسیدم، اما دید بقیه که درست نبود! و من ۳ ساعته رسیدم! هنوز گاهی مورد سوال قرار میگیرم که اون روز چی شد جدا؟!!!! 
8.ناشیانه ترین کاری که کردی: میشه نگم دیگه؟ مربوط به هشت-نه ماه پیش میشه!
9. بهترین خاطره زندگیت: بهترین از چه نظر؟ از آذر 83 تا خرداد 85 پر خاطره خوبه. خوبهاش همه جزو بهترینهان. شمال- دبی- دبی!
10.بدترین خاطره زندگیت: چیزه! بابا من آدم مزخرفی ام! گذشته هام رنگ و بوشونو از دست میدن! واسه همین بهترین و بدترینهام معمولا تو همین دو-سه سال اخیر چرخ می زنن. به قبلتر از اون حس پر رنگ و بویی ندارم! معلومه که بدترین هامم باز تو همین بازه زمانی میشه دیگه! فکر کنم پارسال یه چیزی حوالی همین وقتا، از دو هفته قبلش تا دو هفته بعدش!!
11. شخصی هست که بخوای ملاقاتش کنی؟ آرررررره! یکی بود که برام خیلی بود! مربوط به سالهای دانشگاه میشه. دوست دارم ببینمش.
12.برای کی دعا میکنی؟ راست راستش؟ مامان- بابا- داداشی- سه تا دوست (اینا دائمی ان!) و خیلی های دیگه بسته به اتفاقهای اون روز!
13. به کی نفرین می کنی؟ نفرین نمنه؟
14. وضعیتت تو ده سال آینده: اینکه خودش یه پست میشه. به علاوه اینکه یکی یه بار یه چیزی انداخته تو سر من، فعلا که نتونستم از سرم بیرون بندازمش -اگه اصلا بخوام بیرون بندازم!- اینکه broadcast کردن اندیشه ها، از انرژیشون کم میکنه، حتی به کسی گفتنشون!
15. حرف دلت: حرف دلم به خودم؟ یا به شما؟ به خودم که، به خودمه دیگه! به شما هم ... grab the second


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45636


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها