خالصانه میگم اگه مشکل چشم دارید! یا اینترنتتون گناه داره! یا اصلا خودتون حوصله یه آدم مثه منو ندارید، نخونید! که بعدش نخواهید فحشم بدید!!
به دعوت گلین بانو :
اگه قرار باشه یه فیلم از زندگیتون بسازن، الف. چهار اتفاق مهم زندگیتون که حتما باید اشاره بشه ب. چهار اتفاق مهم زندگیتون که اگه اشاره نشه بهتره ج. خلاصه اخلاق و شخصیتتون!!! د. هنرپیشه ای که برای بازی کردن نقش خودتون مناسب میبینید
الف: 0. این اصرار مامان اینا، که ثبت نام منو تو دبیرستانهای نمونه مردمی ای که قبول شده بودم، ملغی کنن و ببرن جایی که آخرش تو دقیقه نود با دلچرکینی راضی شدم. 1. چهارسال زندگی دانشجوییم -من دو تا جهش شخصیتی داشتم. اولیش در اثر همون زندگی دانشجویی بود، سال دوم- 2. تمام دوره شروع تا پایان رابطه عاطفی جدی زندگیم، حتی روز خواستگاری و حتی آخرین تماس. 3. جهش دوم زندگیم، بعد از تصمیم به بلند شدن و ادامه دادن شادیهام، یک هفته بعد از باور اینکه اون رابطه تموم شده و باید تموم میشد. -خاطر نشان کنم که بین آخرین تماس درست و حسابی و روز فوق یکی دو ماه فاصله بود- 4. تصمیم به خوندن MCSE
ب: این یکی سخته! نمیتونم چیزی رو به دلیل اینکه خوب نبوده حذف کنم. اما اگه مجبور باشم بگم 1. یکی یه تیکه هاییه از دوران دبیرستانم. به همه چیم از همه طرف گیر داده میشد. به دوستهام بخصوص و دوستیهام. منم هم لجباز بودم و هم حرفاشون برام قابل قبول نبود. آره! حذف شه! بار خاصی هم نداشت، جز کلی مشکل درونی، که تا مدتها -وشاید همین اواخر- طول کشید تا برای خودم حلشون کنم! 2. یه تیکه هایی از دی و بهمن پارسال تا نزدیکای اردیبهشت فکر کنم. شاید هم یه روزی ببینم که خیلی درسها از دوستی جاری در این زمان گرفتم، ولی الآن نظر مثبتی ندارم.
ج: خب! من ادعا میکنم که خودمو خیلی خوب میشناسم. واسه تحلیل خودم و زندگیم خیلی زمان میذارم. نظم به معنای کلیشه ایش تو زندگیم آزار دهنده است، نظم من سیاله. به همه کارم میرسم، و اغلب بهتر از بیشتر اطرافیان، ولی هر "باید" ی، حتی چیزی که از طرف خودم بهم اعمال بشه، انگیزه هامو نابود میکنه؛ منم بدون انگیزه هییییچ کاری نمی تونم انجام بدم. تنها نظمی که بهش پایبندم، نظم وسایلمه. اگه فرصتم کم باشه ترجیح میدم اطرافمو مرتب کنم، تا تمیزشون کنم -بر خلاف مامان- سرکشم! تو باید و نباید بی دلیل-دلیل، کاملا از دید خودم- عرفی و اجتماعی نمیگنجم. با این حال ادعا میکنم - و تلاش میکنم- که پابند اخلاق ام -نه به معنی مودب بودن- هر طنابی، حتی اگر محبت باشه، به سرعت یاغی ام میکنه! حرف مردم بینهایت برام بی ارزشه. عملا مدتهاست اگه کسی گاهی بهم یادآوری نکنه، فکر اینکه "اگه الآن یکی بببینه چی میگه" و "الآن چه فکری میکنن" و " میگن زشته" و..و..و.. به ذهنم هم خطور نمیکنه آهان! با سرعت نسبتا زیادی، در حال تغییرم. پافشاری ای روی چیزی که هستم ندارم، هر چند تا برای خودم اشتباه بودنش مسجل نشه تغییر نمی کنم. به طرز مزخرفی سلیقه هام ثابت نیست. یه زمانی عاشق بستنی بودم، الآن تمام تابستون هوسشو نکردم. در حال حاضر از شیرینی زده شده ام. ترشیجاتو همیشه دوست داشتم و دارم. باقی مواد سلیقه ای هم همینطور!! برای تصمیم گرفتن باید به یه مرحله روحی و ذهنی برسم، بعد در عرض چند ثانیه تصمیم میگیرم و تا ته کارو درنیارم هم آروم نمیگیرم. مثلا این درسی که الآن دارم میخونم، یه شب موقع خواب، تو تختخواب بودم و تلفنی حرف میزدم که به این نتیجه رسیدم که میخوام برم سراغ کامپیوتر و همون لحظه هم تصمیم گرفتم برم سراغ مدارک بین المللی و فرداش رفتم پرس و جو کردم و دیدم این رشته با سلایقم بسیار جور به نظر میرسه و بسم الله... تمام تصمیمات زندگیم همین طور بوده!!!! آهان! اگه به اون مرحله تصمیم گیری نرسم، عمرا اگه کاری که مجبورم کردن رو بتونم خوب انجام بدم. عشق اینم که ته یه چیزیو درآرم. وقتی به ذهنم میرسه که فلان کارو تست کنم، همه جوره باهاش کشتی میگیرم. میدونم که خیلی کارا همینجوری یاد گرفتم، شاید به اندازه چیزایی که طبق روال عادی آموزشی یاد گرفتم. مسئله حل کردن هم واسه همین خیلی برام لذتبخشه.
با خودم راحتم! در واقع خودمو اذیت نمی کنم!! میدونم خیلی جاها معقول نیستم، ولی اجباری رو سر خودم نمیذارم که معقول باشم، من همینم! از عناصر طبیعت عاشق آب -بیشتر منظورم آب روانه- و بعد هم بادم. با خاک و آتیش میونه خوبی ندارم. البته بوِی دود رو خیلی دوست دارم!!!!
بیشتر از یه آدم نرمال اهل کمک کردن به بقیه ام -شاید بهتره بگم بودم، به این نتیجه رسیدم که اشتباهه و دارم سعی میکنم اینجور نباشم- همچنان کمک کردن برام لذت بخشه، ولی مایه گذاشتن حد داره! -البته چند نفری هستن که مرزهامو رد کردن و هیچ کاریم واسشون حد نداره-
ذهنم خودکار اهل دیتکتوریه. خیلیها میگن این حس ششم منه که اندکی قویه، ولی خودم اعتقاد دارم مسئله اینه که ذهنم ریزترین نکات مشهود طرف مقابل و ریزترین قابلیتهای روانشناسیمو دائم جمع میکنه و نتیجه میگیره. آدم شناس و روانشناس توانایی ام. زیاد کاری به کسایی که رودر رو نیستم باهاشون ندارم -کلا مردم یه هاله دور محسوب میشن برام- ولی آدمایی که یه ذره نزدیکم میشن رو به سرعت تحلیل میکنم!!!! درباره تحلیل خودم خیلی بیرحم عمل میکنم! و خوب درباره کساییکه خیلی برام عزیزن و مرزهامو رد کردن، هم همینقدر بی رحم عمل میکنم. اشکم دم مشکم نیست، ولی سخت هم گریه نمیکنم. صحنه های احساسی زود حلقه اشک چشامو بوجود می آرن. کمتر پیش میآد واسه مشکلی که بهش برخوردم بزنم زیر گریه! البته زمانی که واسه مشکلی گریه میکنم دل خودم کباب میشه!!!! از اون گریه هایی که اشکام هر کدوم اندازه یه پارچ آبه؛ بعلاوه صدای دلنواز هق هق! و خوب دوست ندارم جلوی بقیه گریه کنم. چون من گریه میکنم و مشکلمو بعدش حل میکنم و میرم، بقیه میمونن اندر خم همون یک کوچه.
در زمینه احساسی فکر میکنم آدم ناحسودی نباشم!!!! زیاد تو موقعیت حسودی نبودم تا به حال. یعنی اکثرا تو روابطی بودم که جایگاه خودم رو محکم میدونستم؛ اما فکر کنم حسودی هم کنم اگه فکر کنم جایگاهم از نظر احساسی پیش طرف مقابل ممکنه به لرزه بیافته. البته مطمئنم که در زمینه های دیگه اصلا حسود نیستم. در کل به قیاس آدما هیییچ اعتقادی ندارم.
تو احساسات بر پایه منطق ام آدم بصری ای هستم، ولی مرز منطق که رد میشه آدم لمسی ای میشم در وهله اول. -حتما میدونید که از نظر ابراز و ارضای احساس، آدما همیشه بصری و سمعی و لمسی ان؛ که ترتیبشون تو هر کسی فرق میکنه- سیاستمدار نیستم ولی -به قول خارجکی ها- tactful ام. واسه گفتن بیشتر حرفهام فکر میکنم. لایه بیرونیم یه آدم شاد و شیطونه و مزه پرون؛ یه ذره داخلتر، جدی تر میشم و نوع شادیم عوض میشه. اینو خیلی ها بهم گفتن که جدا از شیطنتهام، بودنم شادیشون رو زیاد میکنه -به تعبیر یه دوستی انرژِی مثبت محیط رو- (خودم اعتقاد دارم که اگرم همچین تاثیری داشته باشم، در برابر کساییه که دوستشون دارم.) اما همیشه تو هر حالتی، حتی تو اوج جدی بودن، یا حتی تر تو اوج ناراحت بودن، ذهنم یهو شیفت پیدا میکنه به لایه بیرونی و یهو یه مزه میپرونه!!
به عنوان یه آدم، کاملا طبیعی و حق خودم میدونم که لحظه ها و روزها و زمانهایی باشه تو زندگیم که ناراحتم و دلم گرفته و امثالهم. هیچ اصراری به دور زدنشون ندارم. هر چند اعتقاد دارم، بیشتر از یه حدی اگه تو ناراحتی راکد بمونم، عادت میکنم و درد روی درد اضافه میشه!
اهل تیشان فیشان نیستم، هرچند از زیبایی و اندام قشنگ به شدددت لذت میبرم -آقایون هم که از دید من اصلا زیبایی براشون معنا نداره! این جمله مال خانوما بود!!- لوس نیستم اصلا، واسه همین شاید رابطه ام با پسرا همیشه خیلی راحت و ساده بوده، و خیلییی دوستانه. آهان! من از هر قشری که تصورشو بشه کرد دوست و رفیق و مصاحب داشتم. زیاد هم همرنگشون نمیشم، فقط هر چی هستن رو میپذیرم و انتظار دارم هرچی هستم رو بپذیرن.
تند کار میکنم! ولی آرامش دارم موقع انجام کارام.
واسه "دوست داشتن" نیازی به دلیل یا اتفاق ندارم! مرز احساسم که بشکنه، بی نهاااااااایت آدم دیگه ای میشم!
هنر رو دوست دارم، ولی هیچ استعدادی در این زمینه ندارم. قدرت تجسمم قوی نیست، اصلا ضعیفه. مولتی تسک توانایی نیستم! وقتی عصبانی میشم، نمیتونم حرف بزنم و دستم و صدام شروع میکنه به لرزیدن. اگه پیش بیاد که یکی رو خط بزنم، دیگه نمیتونم باهاش درست برخورد کنم. خیلی وقتا نمی تونم بعضی حرفا رو بزنم و گله کنم، سکوت میکنم ولی طرفم برام کمرنگ میشه و سعی میکنم دیگه نذارم از اون سمت بهم نزدیک شه!!! نسبت زمانهایی که میتونم "نه" بگم، به زمانهایی که نمیتونم بگم، خیلی عدد جالبی نیست -اینهم داره روش کار میشه و تغییراتم شگرفه و تازه رسیدم به اینجا!!-
خودم خسته شدم دیگه!!! کلی دیگه هم بود!!!!!!!!!!!!!!!!!! اینارم بگم که دیگه هرکی شک به نارسیسم داشته، مطمئن شه : من مااااهم! گلم! خانووووم! مهربون!
د: هنرپیشه؟ خب اصولا چون خدا یه خبط رو دوبار تکرار نمیکنه، من شبیهی ندارم!!! تازه بماند که هنرپیشه ها رو به اسم هم نمیشناسم؛ اگه دوستانی که شرفیاب حضور شدن نظری دارن بفرماین لطفا!!!! ولی من اون دختره که تو Cindrela man نقش اول زن رو داره -همونی که تو کوهستان سرد نقش اون دختره که میآد تو مزرعه اشونو بازی میکنه- تو هر دو نقشی که دیدم ازش خیلی دوست دارم، جدیت و خودداری و محکم بودن و روحیه مبارزه و خیلی چیزاش شبیه منه -یا اقلا دوست دارم اونجور آدمی باشم- جودی آبوت هم تعبیر بعضی لحظه هام میتونه باشه -نه اون قسمت جدی و tactful ام-
چیزه! من هنوز کلی دلم میخواست بنویسم! این گوجه ها مال شماست افتاده رو میز من اونوقت؟
|