از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 خرداد ماه سال 1386
تبعات زلزله!

رسما از امین آباد خدمت می رسم!!!!

عرض می کنم چرا!
خیر!! اونقدری هم درس نخوندم! یعنی یه چند روز خوندم، بعد نخوندم!!! بعد جنگی خودنم، بعد دیروز فهمیدم اینی که دارم می خونم ورژن قدیمیه!!! امروز رفتم جدیدشو ابتیاع نمودم که بازی از اول!!!!

اما! اون شوخی دو روز پیش خدا ما رو داره دیوونه میکنه! یعنی منو که به صدا حساسم همچینی!
طبقه پایین ما، یه خانوم و آقای خیلی مسنی میشینن. از پریروز که زلزله اومده، در خونشونو چار طاق باز گذاشتن!  - آخی!   من خودم که دیدم دلم یه جوری شد که چقدر سختشون می شه که بخوان با این ناتوانیشون مثلا موقع زلزله سرعت عمل داشته باشن-
اما مشکل اینجاست که تلویزیونشون تو هال دم دریه، یعنی با در آپارتمان نهایت دو متر فاصله داره!  به دلیل کهولت سن هم صدای تلویزیونشونو یه جوری تنظیم می کنن که فرشته ها هم تو آسمون بشنون! از صبح علی الطلوع هم سوار بر گرده این تلویزیون بیچاره می شن تا آخر شب!!!!
در نتیجه یه صدای ملایم!!!  ویز ویز و هرهر و نق نق و ... دائم تو خونه ما می پیچه!!!
خیلی عجیبه ها! یعنی یه در اینقدر تاثیر داره؟  یا صدای تلویزیونو هم در اثر زلزله زیاد کردن؟ البت! من قبلا هم که از جلوی واحدشون رد می شدم صداها رو واضح می شنیدم، ولی تو راهرو نمی پیچید دیگه!!!
خلاصه که ... همین دیگه! خوش می گذره!!!

 

نکته بعدی!!! یه مطلبی که یه صد سالی می شه می خوام بذارم، حافظه یاری نمی کنه!!!! خدایی دست اندر کاران گوگل هم فهمیدن که در جواب سرچها! هر گونه غلط املایی رو به اینجا ارجاع بدن!!!
این یه نمونه اش:(نمی دونم چرا نمی شه چیزی آپلود کنم امشب! حوصله چک و چونه باهاشو ندارم. بعدا آپلود می کنم)
-توضیحش اینه که یکی گشته دنبال " صبت نام کارت سوخت ماشین"-

واقعا مایه مباهاته!!! خودمو می گم ها!!!!
در نتیجه وقتی من و حضار و گوگلیون و احمد آقا قصاب همه می دونن که اینجانب املای بسیار ضعیفی دارم -تازه انگلیسیمو ندیدن!!! اصرار نکنین، عمرا رو کنم - وقتی می رم از یه نفر غلط املایی می گیرم........ -نتیجه گیریش با خودتون-
البته تو دوران تحصیل یادم نمی آد که اینقدر غلط غلوط املایی داشته می بودم!!! نمی دونم چرا الان اینجوریه. همین اینجا نوشتن باعث شد اقلا بیشتر به املای بعضی لغات دقت کنم. وگرنه که ما خیر دیگه ای از شما و این وبلاگ نویسی ندیدیم که! 
خب بحث انگلیسی البته جداست!  بنده چون قسمت اعظم اون چیزی که بلدم رو شنیداری یاد گرفتم، همیشه اسپلینگم ورای تصور افتضاح بوده و هست . واسه امتحان IELTS معلمم موهاشو دونه دونه کند!!!!

**

بازم یادم رفته بود!
لطیفه!! پست پیش:
البته از نظر من این از اون جکهایی نیست که خوندنش لطفی داشته باشه! به هر حال محض اطلاع عمومی می گم خدمتتون!

"یه بابایی یه دختر داشته به اسم "سارا" که خیلی قربون دست و پای بلوریش می رفته و فکر می کرده که باهوشتر و با استعدادتر از این موجود تو دنیا پیدا نمی شه! واسه همین دست بچه اشو می گیره و می برم مدرسه کودکان استثنایی ثبت کنه.
عصرش که میره دنبالش، به نگهبان دم در می گه
-من اومدم دنبال "سارا"
* نگهبانه می گه سارا کیه؟
-همون که فوق العاده باهوش و تیزذهن!!!!!! و خاص و ایناست.
* خب اگه اینقدر که می گین بچه خاصیه، حتما تو کلاس طبقه اوله.

باباهه می ره و می بینه سر در کلاس طبقه اول زدن "کلاس کودکان فوق تیزهوش"
سارا جانش رو صدا می کنه. اما می گن اونجا نیست.
بهش می گن خب شاید حالا یه ذره از اینی که شما می گین کم هوشتر باشه. بازم خیلیییی خاص محسوب می شه. شما یه طبقه برین بالا.

باباهه می ره کلاس طبقه دوم که سر درش نوشته بوده "کلاس کودکان تیزهوش"

(منکه می دونم الآن اگه همه جمله ها رو بنویسم، شما نمی خوننین و جمله های تکراری رو رد می کنین!!!! نمی نویسم خب! واسه همین می گم اینو باید یکی شفاهی تعریف کنه که خوووووب رو اعصاب طرف مقابل پیاده روی کنه)

خب اینجا هم نبوده و هدایتش می کنن به کلاس طبقه سوم " کلاس کودکان فوق نرمال"
بالطبع سارایی یافت نمی شه و باباجان می ره کلاس طبقه چهارم "کلاس کودکان نرمال"
و طبقه پنجم "کلاس کودکان زیر نرمال"
و طبقه ششم " کلاس کودکان کند ذهن"
و طبقه هفتم " کلاس کودکان عقب مانده ذهنی"

اینجا ساختمون تموم میشه!
باباهه با ناامیدی میره زیر شیرونی و میبینه یه اتاق تکی اونجاست که سر درش زدن " اتاق مخصوص سارا" "

نتیجه گیری داستان ده امتیاز داره!!!!


پ.ن. همه چی سر ناسزگاری گذاشتن این چند روزا!!! بیلبیلک هم ارور مرحمت فرمودن! امیدوارم اقلا خوش با پای خودش!! حل شه!!


چهارشنبه 23 خرداد ماه سال 1386
خوان دوم

دفعه پیش گویا خیلی خدا رو شاکی کرده بودید ، این بار مهلت نداد اصلا التماس دعایی، رشوه ای، باجی، چیزی درنظر بگیرم!
زارپی شوتم کرد تو جلسه امتحان.
همه اشو از چشم این ملت بی جنبه می بینم که اوندفعه خدا رو ذله کردن!! 
نه خانوم ، این چماق چیه ، شما رو نمی گم که . واسه سلامتی این خواهرمون یه کف مرتب بزنید خوشحال شن برن بشینن.

پریروز -دوشنبه- ساعت حدودا 5/2 بود و داشتم با خدا مذاکره می کردم که اول بخوابم بعد نماز بخونم که به بهونه نماز زیاد نخوابم  -و خدا هم هی از اون نگاهای زیر چشمی می کرد که - که موبایل جان موزیک فرمودن و آقای امتحان پشت خط بودن. دیدم این آقاهه که همیشه شیش متر زبونش دراز بود، بسیار بسیار مودب و با صدای دور از انتظار  متشخصی!!! سلام علیک کرد. فکر کردم امتحان بالکل کنسل شده!!  که ایشون لطف کردن بدون هیچگونه حرفی رفتن سر موضوع اصلی و فرمودن "خانوم شمعدانی! ایشالله واسه عصر که برنامه ای ندارید؟؟؟ (!!!!!!!!!!!!! والله من تا به تجربه ام برمی گرده این جمله رو وقتی می خوان date بذارن می گن . نه؟ ) ساعت 6 بیایید امتحان بدید "
من:    الآن چه وقت خبر دادنهههههههه؟؟؟؟؟؟  بندازیدش فردا!!!
اوشون هم واسه اینکه من گول بخورم گفتن بذارید بپرسم ببینم می شه یا نه -عمرا اگه پرسیده باشه- بعد گفتن نه دیگه جای چونه اش تا 5/6 ه!!!

این مگسا رو دیدین بین پرده و پنجره گیر می کنن، هی تالاپ و تولوپ می خورن به اینور اونور؟  من اون شکلی شده بودم!!!  کلییی نکته و مطلب ریز و جسته گریخته جمع کرده بودم که شبی که فهمیدم امتحان دارم بریزمشون تو مخم!
از صبحشم پای کامپیوتر بودم و چشام حسابی خسته شده بود به این امید که بعد از ظهر یه چرت می زنم.
طبق معمول هم تو این شرایط فقط هر هر می خندیدم!!!!! دیگه بیخیال اون مطالب شدم و فقط فرصت کردم نماز بخونم -خدا برنده شد!!!!- و یه دوش بگیرم و نشسته یه ربع چشامو ببندم و برم!

رسیدم اونجا، استادم بود، بسی خوشحال شدم که خب الآن تا مثه اوندفعه بخواد امتحان شروع شه یه ساعت طول می کشه و من کلی سوال می تونم بپرسم از آقای استاد!
سوال اولو که پرسیدم، ناقوس مرگو زدن!!!! یه ربع هنوز به وقت امتحان من مونده بودااااااا !!!! (حالا اتفاقی هم نمی افتاد تو این ربع ها! ولی بالاخره باید غر بزنم دیگه )

امتحان خوبی ندادم. اما به هر حال اینهم به خیر گذشت...


تازه گول هم خوردم ، چون تصمیم داشتم بعد از این امتحان یه ذره برم استراحت؛ ولی الآن می خوام بخونم یه امتحان دیگه هم بدم !
نتیجتا اگه دیدید یه مدت آپ نکردم، به آدرس زیر مراجعه کنید:
- امین آباد، طبقه آخر، اتاق مخصوص ریواس!!  -با الهام از لطیفه گرانقدر "اتاق مخصوص سارا"-


یکشنبه 20 خرداد ماه سال 1386
چی شد که من اینجام!!!!!

سلام!

شاذه یه دعوتنامه جدید فرستاده - تازه وقتی خوندمش یادم اومد که سمن هم چارسال پارسالا یه شوتی بهم داده بود که در غبار خاطره ها گم شده بود!!!-
منم از اونجا که الآن بسیار حال درپیتی دارم که مناسب هیچگونه نگارشی چه از نوع شاد چه غمنامه چه فحشنامه!!! نیست، واسه اینکه در پست قبلی رو تخته کنم و برقاشو خاموش!تا کوچولوهام برن لالا!!!! وراجیمو حول همین شوتها انجام می دم!

اینکه من از کی و چرا نوشتم و چه حسی داشتم!
خبببب! محبوب خیلی سال بود که می نوشت. یادمه چند باری هم سر اینکه چرا آدم تو همچین محیطی بنویسه و چی بنویسه و ... بحث کرده بودیم ( محض شفاف سازی بگم که ما درباره هرررررر چیزی که ممکن بود به عقلمون برسه باهم بحث می کردیم! از تجزیه تحلیل قیافه آدما گرفته تا بحث های انسان ساز!!!! یادم نمی آد تو این ده-یازده سال حرف واسه گفتن کم آورده باشیم یا حتی فاصله بین تصمیم برای خداحافظی تا عمل خداحافظی هامون کمتر از نیم ساعت- سه ربع طول کشیده باشه-
در نتیجه من با پدیده!!!! وبلاگ آشنا بودم. هر چند وبلاگ خون نبودم به هیچ وجه.
تا دو-سه سال پیش که تو شرکت بیکار شدم و افتادم به جون صفحه اول پرشین بلاگ و هی وبلاگ بود که باز می کردم و شاید از هر سی-چهل تا یکیش به دلم میشست و می خوندم. ولی آنچنان سریالی پیگیری نمی کردم!
تا خوردم به یه ویلاگی که "فروز" نامی می نوشتش- و پارسال حذفش کرد- نود درصدش شعر و متن غیر محاوره ای بود. از نوع نگارشش، و بخصوص از جسارتش تو نوشتن خیلی خوشم اومد. از اونجا راهم باز شد به وبلاگهایی که یه ذره سنگین تر بود و البته احساسی تر، ولی نه مثه بیشتر وبلاگهای عاشقانه که پر بود!!
و از اونجایی که آدما زود تو ذهن من رنگ پیدا می کنن، بعضی از این ها نقاط پررنگ ذهنم شدن. و حتی گاهی نوشته های بعضی هاشون کلی روم تاثیر می ذاشت و روحیه و قدرت می داد.
تا آذر ماه 84 که من دو هفته خیلی سخت رو گذروندم و طبق عادت همیشگیم تنها چیزی که کمکم کرد نوشتن بود. و چون اون موقع خیلی از نوشتن اون بلاگرا تاثیر پذیر شده بود فکرم این بود که یه ذره که خودم و ذهنم آروم شد اون نوشته ها رو بذارم رو نت. -که چون اوضاع بر خلاف تصور من پیش رفت هیچوقت فرصت اون کارو پیدا نکردم و همچنان تو کاغذ!! دارمشون-

از اواخر آذر شرایطم یه ذره عوض شده بود، و تو سرم یه عالمه حس و حرف موج می زد که هی تلنبار می شد و بدجور سرریز می کرد. موقعیت هم اصلا طوری نبود که بشه گفتشون.
در نتیجه من بلاگر شدم!!!
اما!
وبلاگم نه ثبت بلاگفا شد و نه صفحه نظر خواهیش باز بود. در واقع فقط می خواستم بنویسم و چون وبلاگ می تونست موندنی باشه و بعلاوه شکل و رنگ و صدا و ... افکتهای تاثیر گذاری برای خودم هستن، اونجا نوشتم.
آخرین نوشته اش رو هم شهریور 85 نوشتم.


تااااا شرایط خودم و اطرافم یه ذره آرومتر شد و بخاطر اتفاقای اون اواخر هم خیلی تعداد دوستهای دور و برم کم شد. همچنان هم وبلاگ می خوندم و تو مودش بودم.

بارها فکر کنم اعتراف کردم که فقط واسه اینکه تو دنیای بی انسان !!! به سر نبرم کلنگ اینجا رو زدم.
اینجا دقیقا همون شکلی رو داره که خود واقعیم تو روابطم دارم. نود درصد آدمای دور وبرم منو در همین حد دیدن و می شناسن که دختر شیطون و گاهی زبون دراز و شادی ام. -انکار نمی کنم که جدا هستم- خب ولی اینا تا یه حدی سطح زندگیمه و یه مقداری معمولا فکرها و حرفهای جدی تری هم تو ذهنم هست!!!!
اما دقیقا همون طور که اگه تو روزمره حالم گرفته باشه، واسه اکثر قریب به اتفاق اطرافیانم فقط سکوت می کنم و حوصله حرف زدن ندارم و ترجیح می دم تنها باشم؛ اینجا هم تو این شرایط ترجیح می دم ننویسم - و نمی نویسم-
و همونطور که اگه سرحال باشم، صدام تا هفت تا آسمون بالا می ره؛ اینجا هم بازار شادی و شیطنتم داغ می شه.
بعد هم "از هر دری سخنی" رو راه انداختم - واسه سلامتی سمن صلوات- چون اونم جزئی از شخصیت عمومی منه!!!
کلا سعی کردم رو باشم همیشه، ولی همونقدری که تو عموم هستم.
دوستهای خیلی خوبی اینجا پیدا کردم، خیلی بیشتر از اونی که روز اول فکر می کردم از بودنشون خوشحالم. دوستایی شدن که کلی از خصوصی و یواشکی هامو خبر دارن!!

این بود شرح ما وقع ریواس شدن!!!

البته اگه وبلاگی که مخاطب عمومی نداره رو بشه وبلاگ به حساب آورد، جاهای دیگه هم می نویسم! که دلایلش بسییی فرق می نماید!

بازم بسیار فک زدم و نشد بگم چرا "ریواس" ؛ و نه "کدو تنبل" یا "خیار چمبر"!!!!!


***


بازی سمن هم این بود که پنج تا سوال مطرح کنم، به سوالای قبلی هم یحتمل باید تو دلم جواب بدم!!!

پنج تا اعترافی که تو گلوتون مونده.
پنج تا خطایی که حاضرید تکرارش کنید.
پنج تا تصمیم که خوتونو باهاش ثابت کردید.
پنج تا نگاهی که یادتون نمی ره.
پنج تا حیوون!!!!!!!! -خب سمن جونم من الآن هاپو ام، بیشتر از این مخم جواب نمی ده-

با کمال احترام دوتا بازی رو اشتراکا پاس می دم به: 
محبوب، سمن، مژده، امیر، گلین، غنچه، یاسی، سمیرا.


**
راستش من قبل از اینکه ریواس بشم جغد بودم. دیشب یههو حس کردم سر شب -ساعت 11 اینا- خسته ام، گفتم بخوابم صبح پا شم درس بخونم! از ساعت 5 صبح که بیدار شدم  به طرز فجیعی اعصابم کیشمیشیه و به خودم می پرم!
لوپ "چارلی گوردون" ام هم سیر نزولی پیدا کرده و با درسا کلنجار می رم! -چارلی گوردن شخصیت یه قصه است!!!-

 


یکشنبه 13 خرداد ماه سال 1386
آغار پروسه گرانقدر امتحان دوم!

سلام علیکم!!

خب دیگه بلند شید از تو سجاده هاتون. تو رو خدا نگاه کن! با خدا گلاویز بودی مگه که سجاده هه به این روز افتاده؟  بلند شید تو رو خدا. خانوم!!!  یکی اون خانومو بلند کنه! بمیرم خدا چی کشیده این چند روز!!!!  ول کن خانوم دامن خدا رو! پاره شد بالام جان، کوتاه بیاید!!!!   خانوم جان، تموم شد دعا، برید خونه هاتون! 

نه خدایی شما انتظار داشتید با این سابقه درخشان من، امتحان دوم به همین راحتی برگزار شه؟  هه!!!  زهی تصور باطل، زهی خیال محال
بنده مقرر بود که فردا خبر مرگ مرغ همسایه ، امتحان دومم و بدم! ظهر طی تماسی فرموده شدم که "فردا رو بیخیال، شاید پس فردا"  عصر هم طی تماس مجددی فرموده شدم که " هر روز روز خداست! حالا پس فردا و پس هفته!!! و پس ماه و اینا نداره که!!! دلت خوش باشه جوون"
اینه که ما قدم در راه پروسه امتحان دوم گذاردیم!!!

از الآن بنده در آماده باش به سر باید ببرده شوم!!!!  از اونایی که یههو نصف شب آژیر می کشن، باید پاشیم تو سه دقیقه کلهم اجمعین از سر تا پا مسلح شیم بریم شکار ملخ  چی بود اسمش؟ خشم شب؟  من سربازیمو خب خیلی سال پیش گذروندم، این اسما و ایناش یادم رفته!!!!


چهارشنبه هفته پیش، تازه مرغا رفته بودن لالا، سر شبی، ساعت 11 ، زنگ زدن که فردا ساعت 12 ظهر تشریف مبارکتونو بیارید امتحان بدید!!  اینکه الآن کنج دوگوله هاتون مشغول این پرسش شده که چه فرقی داشت که اونوقت شب خبر بدن، یا بذارن صبحش بگن؛ والله منم بیلرفتم!  دیگه آنچه بود که از دستشون برمی اومد دیگه!!!

روز موعود یه ربع- بیست دقیقه قبل امتحان رسیدم اونجا، حساب کردم که این بیست دقیقه واسه اینکه "حس امتحان"  بگیرم خوبه دیگه!
راستش شب قبلش یه ذره گیج خورده بودم!! حس ناشناخته جناب لایکا رو داشتم اون شب قبل عروجش به فضا!!!! ولی وقتی رسیدم به محل مقدس امتحان جز حس سیب زمینی، حس عمیق دیگه ای نداشتم.
نشستم و بهم گفتن که ممکنه ده دقیقه- یه ربع تاخیر داشته باشه امتحانت.
حالا مگه این خانومه ول کن بود؟
- چیزی نیاوردی بخونی؟؟؟        * الآآن؟ دم امتحانیی؟؟ نه!!!!
- آخییییی!!!! اضطراب داری؟؟؟؟      * نه! بیشتر خوشحالم که دارم امتحان می دم!
- چایی می خوری؟؟ نه!!!!! آب بخور، بهتره!!!       * بهتر واسه چی؟ آها!! همون اضطرابه!!
- بیا این شکلاتو گذاشتم رو میز امتحانت، واسه وسط امتحان!!          * مگه امتحان چه جوریه که لازمه من وسطش شکلات بخورم آخه؟؟؟؟ 

دیگه خوووووب که منو انداختن به هول و ولا ، دیدم پچ پچ می کنن!! منم نه که فکر کنی فضولم ها!!!! همینجوری فهمیده شدم که اینترنت شون قطع شده!!!  امتحان هم آنلاین برگزار می شه!!!
اصلا هم نمی شنیدم وقتی اون خانومه با اون سنتره هی هی هی تماس می گرفت که چقدر وقت داریم؟
تو این شرایط من همیشه اولین عکس العملم این می شه که از همه چییی خنده ام می گیره!!!! نشسته بودم اونجا به در و دیوار می خندیدم!  و اس ام اس بازی می کردم!!
دیگه خووووب که جون من دراومد و مصدوم آماده شد ، ساعت یک و پانزده دقیقه بنده احضار شدم به میز محاکمه!!!

حالا هر چی بود خدا رو شکر به خیر گذشت!


به محض اینکه امتحان تموم شد، کل حضار شروع کردن، که امتحان بعدی فلانه و چنانه  و ... رسما به یه خیک استرس تبدیل شدم وقتی از در اومدم بیرون!!!!


این یکی دو روز پیش هم عین سربازای از جنگ برگشته، زورکی درس خوندم!
از امشب هم تعطیل کردم تا هر وقت حوصله ام برگرده سرجاش.

البته خدا یک در دنیا، صد در آخرت خیرشون بده بندگان خدا رو! که اقلا خبر دادن که دیگه درس نخونم.
فکر کنم اگه عوض 10 روز، قرار بود من یه ماه اینجوری بخونم؛ باید بعد یه ماه اسممو عوض می کردم، عوض ریواس می ذاشتم خیار چنبر!!! بسسس که خوردم من تو این یه هفته!!!! تبدیل به یه جارو برقی پر قدرت شده بودم، که هیچگونه خوردنی ای تو خونه باقی نمی ذاشتم!!
- اینو گفتم یادم اومد، چند وقت پیش کیانا دنبال یه اسم مستعار می گشت، یادم اومد که چی شد که من ریواس شدم!!  موارد بسی متعددی در انتخاب این گلواژه !!!! دخیل بودن که در فرصتی به سمع و نظر رسانیده خواهند شد-

 

زیاده عرضی نیست. محارم را دیده بوسی بفرمایید!! غیر محارم رو هم الهی آتیش بگیرید اگه نگاه کنید.

پ ن: جناب لایکا*، نخستین هاپویی بودن که از زمین خدا به* آسمان خدا ارسال شدند

*: نسخه تصحیح شده!


دوشنبه 7 خرداد ماه سال 1386
مختصر- مفید

خلاصه اخبار:
یه امتحان دادم و قراره -به امید خدا- به زودی دومی شو بدم.
از امتحان دوم خیلی بیشتر می ترسم.
دارم می خونم.
بازم دارم می خونم.
می دونم که یکی دو روز دیگه می برم، پس بازم دارم می خونم!!!!
خسته ام.
سر دردهای شبانه ام تکرار می شن.
کلی دوست و وبلاگ سر نزده نزدیکترین کارهای تلنبار شده امه!
جمعه هفته پیش، پسر داییم یه تصادف وحشتناک کرده که همه انگشت به دهنن که چطور زنده مونده. اسباب صورتش کلا ریخته بیرون!!!
حتی فکرشم نمی تونم بکنم برم چند روز سر بزنم بهش.
اتاقم افتاده رو دور نامرتبی و به زودی منفجر می شه!

 

نه غمگینم، نه کلافه ام، نه افسرده ام، نه ناراحتم!!!!
فقط خسته ام!
راستیاتش اصلا شادم!!!!


چهارشنبه 2 خرداد ماه سال 1386
بازی!

امر فرموده بودن که بازی کنم، شرمنده شدم که تا امروز نشد بنویسم؛ من این بازی ها رو دوست دارم چون هلم می دن که توی یه مسیر مشخص که شاید تا به حال خیلی درباره موضوعاتش فکر نکردم، گذشته امو، یا خودمو بیل بزنم!!

بهترین لحظه عمرم:
مممممم... جالبه ! خیلی اتفاقای خوب افتاده برام، ولی نمی تونم بگم بهترین لحظه بودن. نه قبولی دانشگاه، نه موفقیت های درسی، نه حتی IELTS ام که فوری فوتی بود برام.
آهان! روزی که اولین حقوقمو گرفتم. نصف بیشترشو واسه مامان بابا و داداشی کادو گرفتم!
و روزی که تونستم اونقدر خودمو جمع کنم که خرجهای بزرگتر از همیشه کنم تو خونه.
یه چیز دیگه! 7 سال پیش همین موقع ها تقریبا، توی اتوبوس که از شمال می اومدیم تهران یه آدمی رو دیدم که تاثیرش تو زندگی من خیلی شد بعد از اون... عملا پایه خیلی تغییرات شد تو فکرهام...

بدترین لحظه عمرم:
شاید روزی که رابطه قبلیم به هم خورد و فکر می کردم هیچوقت دیگه نمی تونم خودمو جمع کنم... روز خیلیییی تلخی بود.
شبی که دکتر مامان زنگ زد و گفت تشخیص سرطان دادن براش و باید فرداش بستری شه واسه عمل.
(شاید) همین دیشب...

بهترین اتفاقی که می تونه بیفته:
کوتاه مدت بخوام نگاه کنم، اینکه امتحانامو بدم و برگردم وارد بازار کار شم.
یه ذره بلند مدت تر اینکه بکنم و برم مستقل زندگی کنم. - امروز به یکی می گفتم تا حالا رویا پردازی چیزی رو نکردم، اما الآن اعتراف می کنم که من هر لحظه دارم تو این خیال زندگی می کنم-

بدترین اتفاقی که می تونه بیفته:
اینکه یه روز بشنوم -یا به هر طیقی بفهمم- که با تصمیم اخیرم  باعث یا بانی اتفاق تلختر از معمولی چه در ظاهر چه در باطن شدم. بعید می دونم هیچوقت بتونم با همچین چیزی کنار بیام و آروم شم.
اینکه به یه جایی برسم که بدونم کسی نیست و نخواهد بود که بتونم مثه سابق اندازه خودم - ترسیدم ادعا کنم که فکر می کنم حتی بیشتر از خودم- دوستش داشته باشم. اینی که می گم شاید 20 درصدش بر میگرده به اینکه آدمی نزدیک به خواسته هام تو مسیر زندگیم قرار بگیره. 80 درصد اولیه اش بر می گرده به خودم. به چیزهایی که جدیدا تو خودم پیدا کردم و باید روشون کار کنم؛ و گره هایی که می دونم تو شخصیتم هست و تصمیم ندارم با این گره ها جلو برم. و خیلی جاها که باید برسم چه از نظر درونی چه از نظر بیرونی!

عزیزترین فرد زندگیم:
یک کلام!! داداشی!
هیچ رابطه احساسی ای هم تا به حال نتونسته خللی به این حسم، حتی واسه مدتی، وارد کنه.
این دوست داشتنم ربطی هم به اینکه آیا و چقدر قبولش دارم نداره. چون خیلی جاها اعتقاداتمون فرق می کنه. دعوا هم خیلی وقته زیاد نمی کنیم، ولی وقتی هم دعوا می کنیم  "آتشی آید بسوزد خلق را"
بعد معلومه که مامان بابا
و به فاصله خیلی نزدیکی یه دوست

منفورترین فرد زندگیم:
اُه اُه چه سوالاییی!!! کلا که من خیلی پایه اصطلاح شریف "برو بابا" ام!! یعنی اگه ببینم یه نفر فقط تاثیرش تو زندگی یا روحیه ام منفیه، ترجیح می دم عوض اینکه حرص بخورم کلا نبینمش!! از اون ندیدنا که طرف جلو چشت هم اگه رژه بره تو نبینیش!
آدمایی زیادی ان که علاقه ندارم ارتباطی باهاشون داشته باشم، ولی منفور... نه، منفور نیستن!
آها !!! شاید به نسبت بقیه، آقای مسنی که مدیرعامل شرکتی بود که توش کار می کردم. از آقایونی که حد رابطه رو من باید حالیشون کنم بدم میآد، وقتی سنشون بالاتر باشه دیگه بدتر. وقتی هم که اونقدر بی ظرفیت باشن که مجبور باشم این حدو با هررر رفتارم براشون یادآوری کنم دیگه خیلی بدتر!


*
1.با لهجه مناسب بخونید:
غضنفر می ره یه طوطی بخره، فروشنده بهش یه جغد می ده و اینم می آره خونه. چند روز بعد دوستش ازش می پرسه " طوطیت خوبه؟ حرف می زنه؟" غضنفر می گه " خوبه!!نه! حرف نمی زنه، ولی خیلیی توجه می کنه"
اینو گفتم که بگم مشکل چشای منم دقیقا همینه!!! وقتی مجبورم "خیلی توجه کنم" به صفحه مونیتور اینجوری می شه!!! متاسفانه هم بیشتر مواقع مجبورم! درمانهای دوستانو به شدت دنبال می کنم! اینقدر گلاب مالیدم به چشام رسما خودم و اتاقم بوی بهشتت زهرا گرفتیم.

2. از این به بعد احتمالا من هر پستی که بنویسم مریضم!!!! تابستون علاوه بر اینکه هفته ای یکی دوبار گرما زده می شم، بقیه اش هم به دلیل تناول مقادیر فوق کثیری میوه های تابستانی معمولا یه مشکی دارم. فعلا پروژه امو با گوجه سبز و زردآلو شروع کردم و ...

3. نوستالوژی کودکی...

4. چند بار می تونی بگی "لانولین" ؟ روی کرم وازلینی که دیروز خریدم نوشته!! آهااای جماعت پزشک و داروساز شما خوتون چه جوری اینا رو تکرار می کنید؟ خب چار تا اسم ساده تر می ذاشتین!!!

5. "گاهی نگاهی" کنار بلاگ، از سرگرمی های جدیده!!!!!  چون تقریبا هیچ ایده ای درباره اش ندارم، فعلا همینجوری می ذارمش. در واقع یه چیزیه مثه "از هر دری سخنی" اما واسه اینکه هر کی هر چی دلش خواست بنویسه توش! هر جور دوست داشتین برخورد کنید باهاش! فقط با حفظ شئونات البته!!! خواستید اسم ننویسید، خواستید داد بزنید، خواستید قصه بنویسید، هرررر چییی خواسته اید! فعلا هم تاییدی نیست.

6. اینم خیلی وقته می خوام بگم یادم میره. تو این باکس بغل -همون بیلبیلک!!!- اگه چیزی بنویسم که مال خودم نباشه میذارمش تو "". اما چون خیلی وقتا اسم شاعر و نویسنده اشو نمی دونم کلا هیچکدومو نمی نویسم. به هر حال همون گیومه گواه آنکه سرقت ادبی نکرده باشم

بعدا نوشت: من که به حافظه خودم عادت کردم، شمام یواش یواش! یادم رفت پاس بدم بازی رو!!!
پاس داده می شود به :
محبوبه، مژده، سمن، یاسی و گلین! البته تو رو خدا نمونین تو رودر بایستی ها. مدیونید اگه زورکی فکر کنید!!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45608


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها