امر فرموده بودن که بازی کنم، شرمنده شدم که تا امروز نشد بنویسم؛ من این بازی ها رو دوست دارم چون هلم می دن که توی یه مسیر مشخص که شاید تا به حال خیلی درباره موضوعاتش فکر نکردم، گذشته امو، یا خودمو بیل بزنم!!
بهترین لحظه عمرم: مممممم... جالبه ! خیلی اتفاقای خوب افتاده برام، ولی نمی تونم بگم بهترین لحظه بودن. نه قبولی دانشگاه، نه موفقیت های درسی، نه حتی IELTS ام که فوری فوتی بود برام. آهان! روزی که اولین حقوقمو گرفتم. نصف بیشترشو واسه مامان بابا و داداشی کادو گرفتم! و روزی که تونستم اونقدر خودمو جمع کنم که خرجهای بزرگتر از همیشه کنم تو خونه. یه چیز دیگه! 7 سال پیش همین موقع ها تقریبا، توی اتوبوس که از شمال می اومدیم تهران یه آدمی رو دیدم که تاثیرش تو زندگی من خیلی شد بعد از اون... عملا پایه خیلی تغییرات شد تو فکرهام...
بدترین لحظه عمرم: شاید روزی که رابطه قبلیم به هم خورد و فکر می کردم هیچوقت دیگه نمی تونم خودمو جمع کنم... روز خیلیییی تلخی بود. شبی که دکتر مامان زنگ زد و گفت تشخیص سرطان دادن براش و باید فرداش بستری شه واسه عمل. (شاید) همین دیشب...
بهترین اتفاقی که می تونه بیفته: کوتاه مدت بخوام نگاه کنم، اینکه امتحانامو بدم و برگردم وارد بازار کار شم. یه ذره بلند مدت تر اینکه بکنم و برم مستقل زندگی کنم. - امروز به یکی می گفتم تا حالا رویا پردازی چیزی رو نکردم، اما الآن اعتراف می کنم که من هر لحظه دارم تو این خیال زندگی می کنم-
بدترین اتفاقی که می تونه بیفته: اینکه یه روز بشنوم -یا به هر طیقی بفهمم- که با تصمیم اخیرم باعث یا بانی اتفاق تلختر از معمولی چه در ظاهر چه در باطن شدم. بعید می دونم هیچوقت بتونم با همچین چیزی کنار بیام و آروم شم. اینکه به یه جایی برسم که بدونم کسی نیست و نخواهد بود که بتونم مثه سابق اندازه خودم - ترسیدم ادعا کنم که فکر می کنم حتی بیشتر از خودم- دوستش داشته باشم. اینی که می گم شاید 20 درصدش بر میگرده به اینکه آدمی نزدیک به خواسته هام تو مسیر زندگیم قرار بگیره. 80 درصد اولیه اش بر می گرده به خودم. به چیزهایی که جدیدا تو خودم پیدا کردم و باید روشون کار کنم؛ و گره هایی که می دونم تو شخصیتم هست و تصمیم ندارم با این گره ها جلو برم. و خیلی جاها که باید برسم چه از نظر درونی چه از نظر بیرونی!
عزیزترین فرد زندگیم: یک کلام!! داداشی! هیچ رابطه احساسی ای هم تا به حال نتونسته خللی به این حسم، حتی واسه مدتی، وارد کنه. این دوست داشتنم ربطی هم به اینکه آیا و چقدر قبولش دارم نداره. چون خیلی جاها اعتقاداتمون فرق می کنه. دعوا هم خیلی وقته زیاد نمی کنیم، ولی وقتی هم دعوا می کنیم "آتشی آید بسوزد خلق را" بعد معلومه که مامان بابا و به فاصله خیلی نزدیکی یه دوست
منفورترین فرد زندگیم: اُه اُه چه سوالاییی!!! کلا که من خیلی پایه اصطلاح شریف "برو بابا" ام!! یعنی اگه ببینم یه نفر فقط تاثیرش تو زندگی یا روحیه ام منفیه، ترجیح می دم عوض اینکه حرص بخورم کلا نبینمش!! از اون ندیدنا که طرف جلو چشت هم اگه رژه بره تو نبینیش! آدمایی زیادی ان که علاقه ندارم ارتباطی باهاشون داشته باشم، ولی منفور... نه، منفور نیستن! آها !!! شاید به نسبت بقیه، آقای مسنی که مدیرعامل شرکتی بود که توش کار می کردم. از آقایونی که حد رابطه رو من باید حالیشون کنم بدم میآد، وقتی سنشون بالاتر باشه دیگه بدتر. وقتی هم که اونقدر بی ظرفیت باشن که مجبور باشم این حدو با هررر رفتارم براشون یادآوری کنم دیگه خیلی بدتر!
* 1.با لهجه مناسب بخونید: غضنفر می ره یه طوطی بخره، فروشنده بهش یه جغد می ده و اینم می آره خونه. چند روز بعد دوستش ازش می پرسه " طوطیت خوبه؟ حرف می زنه؟" غضنفر می گه " خوبه!!نه! حرف نمی زنه، ولی خیلیی توجه می کنه" اینو گفتم که بگم مشکل چشای منم دقیقا همینه!!! وقتی مجبورم "خیلی توجه کنم" به صفحه مونیتور اینجوری می شه!!! متاسفانه هم بیشتر مواقع مجبورم! درمانهای دوستانو به شدت دنبال می کنم! اینقدر گلاب مالیدم به چشام رسما خودم و اتاقم بوی بهشتت زهرا گرفتیم.
2. از این به بعد احتمالا من هر پستی که بنویسم مریضم!!!! تابستون علاوه بر اینکه هفته ای یکی دوبار گرما زده می شم، بقیه اش هم به دلیل تناول مقادیر فوق کثیری میوه های تابستانی معمولا یه مشکی دارم. فعلا پروژه امو با گوجه سبز و زردآلو شروع کردم و ...
3. نوستالوژی کودکی...
4. چند بار می تونی بگی "لانولین" ؟ روی کرم وازلینی که دیروز خریدم نوشته!! آهااای جماعت پزشک و داروساز شما خوتون چه جوری اینا رو تکرار می کنید؟ خب چار تا اسم ساده تر می ذاشتین!!!
5. "گاهی نگاهی" کنار بلاگ، از سرگرمی های جدیده!!!!! چون تقریبا هیچ ایده ای درباره اش ندارم، فعلا همینجوری می ذارمش. در واقع یه چیزیه مثه "از هر دری سخنی" اما واسه اینکه هر کی هر چی دلش خواست بنویسه توش! هر جور دوست داشتین برخورد کنید باهاش! فقط با حفظ شئونات البته!!! خواستید اسم ننویسید، خواستید داد بزنید، خواستید قصه بنویسید، هرررر چییی خواسته اید! فعلا هم تاییدی نیست.
6. اینم خیلی وقته می خوام بگم یادم میره. تو این باکس بغل -همون بیلبیلک!!!- اگه چیزی بنویسم که مال خودم نباشه میذارمش تو "". اما چون خیلی وقتا اسم شاعر و نویسنده اشو نمی دونم کلا هیچکدومو نمی نویسم. به هر حال همون گیومه گواه آنکه سرقت ادبی نکرده باشم
بعدا نوشت: من که به حافظه خودم عادت کردم، شمام یواش یواش! یادم رفت پاس بدم بازی رو!!! پاس داده می شود به : محبوبه، مژده، سمن، یاسی و گلین! البته تو رو خدا نمونین تو رودر بایستی ها. مدیونید اگه زورکی فکر کنید!!!
|