از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1386

دیشب کلی سر ریز کردم و حالا دیگه چیز غیر قابل کنترلی قل قل نمی کنه...
این دو روزه نشستم سر خوندن چیزی که تقریبا دو ماهه باهاش بازی بازی می کنم و پیش نمی رفت. پس خیلی راضی ام از خودم.

می شینم پای کامپیوتر، صفحه PDF جلوم بازه. نگاه می کنم. صفحه 650 ام. ته دلم یه آفرین می گم و حساب می کنم "امروز تمومه- از قولی که به خودم دادم یه روز جلوترم"

حس می کنم خسته ام که قد دیروز شوق ندارم... می گم اگه شروع کنم سر ذوق میآم.
نگاه ساعت می کنم و به دخترک می گم حق نداره تا یه ساعت دیگه بهونه بگیره، یه ساعت به شرط حداقل سی صفحه! مثه همین روزا که خوندم!

فکر می کنم صدای موزیکی که از تلویزیون به زور شنیده میشه تمرکزمو گرفته. می رم خاموشش کنم...
چرا دلم نمی خواد برگردم؟ لابد چون این کلیپو خیلی دوست دارم! دو زانو می شینم که تا تموم شد بپرم تو اتاق.
یه چیزایی تو ذهنم  بالا پایین میشه! به حرفای خودم فکر کنم... به آمادگی هایی که ندارم... حتی واسه امتحان!

ترس اقلا برم می گردونه!
شروع می کنم...

اما...
چته تو بشر؟
ذهنم اینجا نیست... ذهنم هیچ جا نیست...

سرمو خم می کنم و دست می برم لای موهامو و چشامو می بندم و سعی می کنم خودمو آروم کنم...
خودمو آروم کنم؟ چه مه آخه؟!!

نگاه مونیتور می کنم و یه خط می خونم... سر خط چی گفته بود؟!!!
چرا از خودم عصبانی نمی شم پس مثه همیشه؟
تو زنده ای اینجا؟

دست می برم و از میز بغل رژ چند رنگی رو که نمی دونم چند سال پیش کادو گرفتم و تو کمد تکونی هفته پیش دیدمش و حالا داره عوض تو کمد روی میز خاک می خوره، رو بر میدارم.
نگاه مانیتور میکنم و سعی می کنم وجدانمو بیدار کنم! نمی شه...
در رژو باز می کنم و نگاه آیینه اش می کنم! نگاه رنگ و روم! و پوستی که باز داره خراب و خرابتر می شه...
دلم می خواد صورتیه رو تست کنم، اما دستم تو لحظه آخر می ره سراغ همون رنگ همیشگی...
واسه خودم زبون در میآرم و نگام می افته به چشام... غریبه شدم انگار... چرا عمقش اینقدر تلخ رنگه؟
بی خیال می شم...
الآن وقت حل اون مسئله نیست...

بی حوصله باز مونیتور و ذهنی که خالیه خالی... مثه یه چاه خیلییی عمیق که همیشه می شه فکر کرد اون سرش از اون ور زمین زده بیرن!

از میز بغل اسپری futurity رو برمی دارم. مال دبیرستانمه! اینم از دستاوردهای همون کمد تکونیه!
دوش می کیرم باهاش و هجوم خاطرات قلقلکم می ده!

تصمیم می گیرم اصلا بلند شم و چیزی نحونم! اما نمی تونم! دلم می خواد بخونم، پس چرا نمی شه؟

سرمو می ذارم رو میز و دستمو ضربدر می کنم روش و تو دلم داد می زنه بسسسسسسسسسسسههههه!

چی می شه که خودکارو برمی دارم و وسط کاغذی که مرتب تا حالا توش نکته نوشتم درشت می نویسم "ما را رها کنید از این رنج بی حساب"؟
نگاه خطم می کنم... چند وقته که حتی چند جمله فارسی هم ننوشتم؟
یه زمانی خوش خط بودم. یاد امیر می افتم که همیشه با شک نگام می کرد وقتی می گفتم هیچ تعلیمی رو خطم ندیدم...
نگاه خطم می کنم... قشنگه هنوز ولی معلومه که خودکار و دستم چقدر غریبه بودن!
یه زمانی من بودم و یه خودکار بیک آبی و نوشتن هرررر چی که تو ذهنم بود، حتی موقع حرف زدن با کسی...

کنار خط اول ریز ریز شروع می کنم به نوشتن، بی فکر... هر چی که می آد...


آروم آروم جون می گیرم...
با خودم فکر می کنم که وجدان دردی که دارم سعی میکنم خفه اش کنم و تعدیلش کنم، یه گوشه ای تو دلم سنگ شده و رسوندتم اینجا...
باز فکر می کنم ... می دونم تقصیر من نیست... می دونم وظیفه من نیست... می دونم...
وجدانمو سرکوب نمی کنم دیگه... دردیه که هست... میذارم یه گوشه کنارم بیاد... تا کی؟ نمی دونم...
فکر می کنم درباره...
و...
و...

فکرام آروم شدن، دستم هنوز مشغوله...
نگاه خطم می کنم ، و نگاه دستم...
یه لذتی زیر پوستمه...
چرا یادم رفته بود نوشتن اینقدر آرومم میکنه؟
و خوندن...؟
چند بار باید تجربه کنم که بی غذای روح ماشین می شم؟
می رم یه کتاب هزار بار خونده رو میآرم و می ذارم رو تختم... شبی یه جرعه...

میشینم پای کامپیوتر و بکوب می خونم...


یکشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1386
اسقاطی

سلام!

بالاخره اینهمه تکنواوژی منو بیچاره کرد! چند وقته یه احساسات عجیب غریبی تو چشمام وول می خورن!!! یه وقتا یکی از این فرشته ها حوصله اش که سر می ره با میخ و سیخ می افته به جون چشم من انگار!! یه وقتا چشام گریه می کنن، خودم بی اطلاعم!! یه وقتا انگار توشون فلفل ریختن، می سوزن...
این چند روز اخیر هم که همه این حسها دست جمعی می آن مهمونی!!!
البته می دونما، نه که چشام ماشالله بزنم به تخته خیلی درشته - بعض چش گاو نباشه- مردم چشم زدن! یا شایدم خدا داره در راستای طرح اخیر امنیت، ناکارم می کنه که تو دین و ایمون مردم خلل ایجاد نکنم! همش از همین درشتی چشممه. می دونم. واس همین همچین بگی یه نموره، اندکی از اونی که بود ریزتر شده!!! به خدا فقط یه نموره ها. نگرخین یه وقت!
امشب هم رفتم دکتر، بیچاره خیلی سعی کرد یه مرضی پیدا کنه، عینکی چیزی بذاره تو کاسه امون. اما تنها چیزی که پیدا کرد این بود که گفت مژه ات چرا کجه؟ دیگه شرمنده اتم دکتر، قصور از منه. می رم تربیتش می کنم!!! حالا  اومدم خونه هر چی می گردم مژه متخطی رو پیدا نمی کنم! جدا کدومو گفت؟
خلاصه که کلی نصیحتم کرد که فلان کن و بهمان کن اینقدر به مونیتور نگاه نکن!  از این به بعد می گم مونیتور به من نگاه کنه خب!!!
ولی به خدا من چشام گناه دارن! یکی یه درمونی بده. به مونیتور هم مجبورم نگاه کنم. مجبورم!!!!


به افتخاراتم راستی اضافه می کنم: قلب سمت راستم !!!!! هم جدیدا درد می کنه! به جان خودم یه ماهیچه ای تو قفسه سینم ییهو تیر می کشه. مش ممد هم همین طور شد که مردا. فقط اون قلب سمت چپش بود!

نتیجه گیری اخلاقی: اگه گاراژ اسقاطی منصف سراغ دارید، معرفی کنید لطفا.

 

پ ن 1: سعی می کنم تا می تونم زیاد پای کامپیوتر نشینم بلکه چشام بهتر شن. رژیم وبگردی هم گرفتم!!! شبی یه وعده، بدون نون و نوشابه!!!

پ ن2: خیلی دوست دارم همین که تو می گی باشم، مهربون و خوب! ولی نیستم و اینا همه نتیجه بد نوشتن و بد معرفی کردن خودمه. باور کن.

 


دوشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1386
گیجمنگولی

-مامان -از تو هال- : ریواااس، بابا می خواد شام بخوره، تو هم می خوری؟
*ریواس -از تو اتاق- : نه مامانی، ممنون.
- مطمئنی؟ اصلا؟
* آره مامانی، نوش جان!

<< یک ربع بعد، بابا سر میز شامش، ریواس یه خبر خونده و می ره از بابا بپرسه چه خبره! >>
*ریواس: بابایی! اینا چی می گن؟
-بابا: ....
* با اجازه من یه لقمه بخورم!
-بابا (همچنان) ...
*
*
* آآآآآآ، پس که اینطور. مرسی بابایی!
- ریواس جان، اون ظرف پنیرو از تو یخچال بیار بابا! 
  

 

***
-بابا-از تو آشپزخونه- : کی چایی می خوره؟
* ریواس:
(بقیه اعلام خورندگی می کنن )
- نمی خوری تو ریواس؟
* نه بابایی، تازه خوردم. ممنون.

<< پنج دقیقه بعد داداشی از اتاق می آد بیرون ، سمت سینی چایی!>>
+ داداشی: بابا! چایی نریختی واسه من؟
- ااااا چرا، ریختم. کو پس؟
* من گفته بودم نمی خورم؟ جدا؟ پس چرا خوردم؟


***
*ریواس -از تو آشپزخونه- : بابایی  چایی بریزم؟
(بقیه خوابن )
- آره بابا، دستت درد نکنه.

<< پنج دقیقه بعد، بابایی در اتاقه ریواسو می زنه>>
- ریواس چایی نریختی.نه؟
* ااا چرا بابا... اااا چرا آوردم جفتشو اینجا؟  ااااا روم سیاه بابایی! جفتشم خوردم انگار!

 

پ ن۱: گیج خودتی!

پ. ن ۲: چند شب پیش مهمون داشتیم. اسم خانومه پدرام بود.
... خیلی بی ادبی که می خندی. خیلی!!!  هر کی یه اسمی داره خب. مگه اسم تو غضنفره ما می خندیم؟

پ ن ۳: همینجوری ها، بیکار اگه بودی، حوصله ات اگه سر رفت، عوض اینکه بشینی اینجا هی وبگردی کنی و تلفن کنی به خودت!  یه دعایی چیزی بکن واسه ما، ببینیم خدا کرمش می گیره این مخ ما رو شفا بده!!!! یک تلیتی ساختم این بالا، آبگوشت خوراشم انگشت به دهن موندن!!!!
تازه از اونم که بگذریم -خداست که باشه، دیگه دلیل نمی شه هی من ویراژ برم تو مخی که خلق کرده بدم اون درستش کنه که- اما جدایی از مخ نداشتم، دعا کنییییید لطفا بلکتم یه فرجی بشه!

 

بعدا نوشت!!! روم سیاه، یادم رفت بگم! بیلبیلکو فرشته ها  درست کردن! مرسییییییییییییی

 

خیلی بعدا نوشت!!!!! تو کامنتهای همین پست جواب آمنه رو که داشتم می دادم، یاد یه اتفاقی افتادم که توصیه می کنم بخونید و از من فاصله بگیرید!!!!! اون روز که این اتفاق افتاد تا یک ساعت بعدش شوکه بودم و قلبم تند می زد و همش داشتم فکر می کردم خدا چه لطفی به من کرده!! توجه داشته باشید که در اون زمان بنده هنوزبیش از یک سوم چکهای ماشینمو پاس نکرده بودم!!


چهارشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1386
نمی دونم!

شرایط بر دو نوعند گویا:
یا به شدت درگیرم و وقت حتی برای سر خاروندن هم ندارم، چه برسه به امر شنیع بلاگری!
یا از زور بیکاری با مگسها فوتبال بازی می کنم و نتیجتا چیزی ندارم برای نوشتن!!!

خیلی دلم می خواد بنویسما! ولی حرفی نیست دیگه!!!! کارخونه هم نیست که تولید کنم آخه!نیست که نیست!


جمعه 7 اردیبهشت ماه سال 1386
هل من ناصر* ینصرنی؟!

اهالی محترم وبلاگستان.
کسی میدونه چه جوری می شه این باکس تبلیغات بلاگ اسکای رو که زارپ می افته بالای صفحه نابود کرد؟

بیلبیلک نازنینمو خراب کرده. هم از ریخت افتاده، هم خوندنش سخت شده. کلییی حرف دارم توش بنویسم، اینجوری رغبت نمی کنم.
با آزمون و خطا به این نتیجه رسیدم که اگه آمار بازدید یه بلاگ از یه حدی بیشتر بشه، این باکس تبلیغات ظهور می کنن.
کلی گشتم، همه جا یه کد جاوا میده برای حذف کردنش که یا دیگه قدیمی شده و عمل نمی کنه، یا من بلد نیستم درست ازش استفاده کنم.

آیا شما ای مهندسان آشنا به امورات HTML و غیره ذلک، حربه ای دارید که بیلبیلک مرا نجات دهید و یک در دنیا صد در آخرا خیر ببینید، و این ننه پیرتون کلی دعاتون کنه.

**
اگه نشه کاریش کرد، مجبورم هی اسباب کشی کنم. اونوقت این سوال مطرح می شه که:
Database یه وبلاگو چه جوری منتقل کنم؟
اینم جواب بدید ثواب داره البته!

 

ای درد بگیری بلاگ اسکای با این ادا اصولات...

*: ورژن اصلاح شده!


دوشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1386
مارمالات ریواس!

سلام.
جای همگی خالی! -البته شرمنده ها،تو اون قسمت مهمش!!! جایی نبود که اگه شما بودید جاتون می شد! همینجوری تعارف کردم! -
تقریبا می شه گفت بهترین بزن و بکوبی بود    که تا به حال رفته بودم! -می تونید البته نتیجه بگیرید که من زیاد بزن و بکوب نرفتم، که همچینی حق دارید  چون بچه های فامیل، بزرگشون ماییم که بیخ ریش صاحابامونیم و تازه داره تک و تک عروسی ها شروع می شه-
ولی از خستگی پدرمون در اومد...
مهمونا که همینجوری مثه مور و ملخ از در و دیوار خونه بالا می رفتن  و راه به راه هم اضافه می شدن! آخرین دسته هاشون یکی ساعت 1 صبح پنجشنبه رسد، در نتیجه ما 2 خوابیدیم  و صبح ساعت 6 دختر اون یکی خاله جان زنگ زدن به موبایل بنده که آدرس بگیرن!!!!  -فرزندم تازه رفته خونه بخت و خودش که بوقه!  آقاشونم بلت نبود بیاد خونه مون!!!! هرچند بار سوم، چهارمش بود- ما خانوادگی IQ هامون بالاست ، می دونید که!  حتی تو انتخاب داماد هم دقت می کنیم که مبادا فردا نسل بعدیمون سنخیتی با ماها نداشته باشن!
یعنی شب عروسی عملا خواب تعطیل، چون اون 2 هم که ما اومدیم تو اتاق اونقدری حرف زدیم  که فکمون پیاده شد!
صبحش هم از ساعت 9 من از خونه زدم بیرون، از اینور به اونور! تا یک که اومدم خونه و یک و نیم رفتیم سالن حسود کشون!!!! و خلاصه ساعت دو و نیم، سه نیمه شب برگشتیم منزلمون!
البته ما که نمی ذاریم بهمون بد بگذره! یه دلقک بازی ای، کاری اون وسط می تراشیم واسه خودمون! نشون به اون نشون که صبح یکی از جاهایی که باید می رفتم پمپ بنزین بود -سالنشون بعد از کرج بود- منم پسر داییمو گول زدم  که با یه نصفه باک واسه رفتن و برگشتن بنزین کم می آره و دو تا ماشین رفتیم خیر سرمون بنزین بزنیم! -من و دختر داییم، داداشی و پسر داییم- از در خونه کورس گذاشتیم تا سر پمپ بنزین  -البته مسیر اونقدری نبود- و چند باری هم همدیگه رو با هر چی دم دستمون بود از این ماشین به اون ماشین تیراندازی کردیم  که در نتیجه داخل ماشینهامون هم به گند کشیده شد ، در نهایت هم  ضایع شدیم چون اونجا فقط با کارت سوخت بنزین می زد  و مجبور شدیم کلی دیگه بریم تا پمپ بعدی، و خوب چون تو خیابونای اصلی بودیم دیگه مودب و متشخص راندیم!
عصر هم در راه مجلس! اندکی آخرش گم شدیم و یه یهو یه ماشین عروس و چند تا ماشین بوق زنون همراه دیدیم، ما هم که دیدیم هم گم شدیم هم آماده ایم! رفتیم دنبالشون و داداشی کلی هنر به خرج داد و حسابی بوق بوق کرد براشون! حسابی مجلسشونو گرم کردیم و ما هم دست و سوت و کف!  اون ماشینای همراهشون که داغ کردن ما هم رفتیم دنبال بدبختی خودمون که آدرسمونو پیدا کنیم! البته اونقدر خندیده بودیم همه ولو شده بودیم!

مراسمشون هم که فوق العاده شاد بود . و خوب نصف مهمونا ما شمعدانیها بودیم که احتمالا صاحب سالن حساب نکرده بود که ما عین شیش هفت ساعتو نخواهیم نشست و سنگر پا کوبی و دست افشانیمونو ترک نخواهیم کرد!  وگرنه خوب بهتر بود پیست حرکات موزونشو اندکی فراختر می کرد که جا واسه تکون دادن دست و پا می بود، هر چند که همون قدرم که بود ما نهایت استفاده رو کردیم و من از ساعت دوم دیگه از زور جیغ زدن صدایی نداشتم و به تدریج گوش و بعد پا و نهایتا پهلوم -بیشتر در اثر ضربه نا خود آگاه اطرافیان- از کار افتاد! اونقدر تحرک داشتیم که من حتی نتونستم شام بخورم . خلاصه که از دید من عالی بود. یه علتش هم خوب DJ خوبش که عالی اداره کرد. برای سلامتیشون یه کف مرتب!

از اونجایی هم که خدا هم دستگاه گوارش منو از برگ گل ساخته، از شنبه به یه چیزی شبیه مسمومیت دچار شدم!  با اینکه من آخرین وعده غذایی که خورده بودم 5شنبه ناهار بود! خلاصه که امروز تازه شبیه آدمیزاد دارم می شم و خستگی و گشنگی و غیره و ذلکش داره در می شه!!!

***
این لوپ آرزو به گونم مال دم عید بود، حالا گویا ادامه داره و امر فرمودن که ما هم بازی!

خب راستش... من یه مقداری با مفهوم آرزو کردن و دعا کردن و امثالهم مشکل دارم. تا یه وقتی - همین چند سال پیش- بیشتر سعی می کردم چیزی نخوام و هی بهش امید نبندم، چون می ترسیدم بهش نرسم و بخوره تو حالم -کلا من از اینی که الآن هستم خیلییی مغرورتر بودم پیش خودم- بعد بزرگتر شدم و دیدم لذت خواستن خیلی بیشتر از ناراحتی نرسیدنه، و دیگه شرمم اومد که از ترس زمین خوردن ندوام و نپرم.
اینکه الآن می گم آرزویی ندارم یا توی دعاهام دیگه اتفاق خاص یا خواهش مادی مشخصی ندارم، واسه اینه که تو نقطه ای که الآن هستم - و مسلما در حال تغییره و بعدها شاید نظرم عوض شه- خدای من مهربونه و من بهش اعتماد کردم و چند وقتیه عملا هر اتفاقی تو زندگیم افتاده -چه با ظاهر خوب، چه ظاهر بد- حس بدی نسبت بهش نداشتم. تمام دعاهای منم الآن حول و حوش این چیزا می گرده که اراده ام واسه زندگی قوی باشه و دیدم باز باشه و تحملم بالا باشه و هر جا ناخواسته بدم، بخشیده بشه و ...
نمی گم دوست ندارم مثلا مشکل امتحانم و بعد از اون کارم و .... زودتر حل شه، یا این مسایلی که این روزا ذهنمو به شدت بهم ریخته سر و سامون بگیره، ولی مثه سابق هم اعتقادی به پافشاری خواستنشون تو دعاهام ندارم و فقط اعتقاد محکم دارم که "از تو حرکت، از خدا برکت"

ولی اگه یه ذره بخوام ساده تر این قضیه رو نگاه کنم، دو تا چیز هست که خیلییی می خوامشون -سلامتی و آرامش و ...به کنار-
یکی همونی که دفعه پیش گفتم: از صمیم قلب دوست دارم مستقل زندگی کنم.
و یکی هم... یه نفر الآن موازی زندگی من هست که می شه گفت اولین کسیه که باهاش مواجه شدم و احساس می کنم سختیهای زندگیش، جدا سختیه و خودش تو پیش اومدن بیشتر اونها مقصر نبوده و نیست-  واسه خودم گاهی یه مشکلاتی پیش می آد که از دید من سطحی تر از اینه که یه "آدم" جلوشون سر خم کنه، و تقریبا تا به حال هر کی رو اطراف خودم دیدم که از مشکلاتش گفته، به نظر من تو مقیاس خوشی ها و دارایی هاش هیچ بوده و دید خود اون شخص بوده که مشکلو اونقدر بزرگش کرده- به هر حال درباره این آدم، که ده برابر من تو زندگی جنگیده، این حسو ندارم - هر چند نمیگم همیشه هم بی تقصیر بوده-
هر چی که هست من موقع فوت کردن شمع تولدم هم تنها آرزویی که کردم این بود که زندگی زودتر براش رو دور آرامش و خوشی بیفته.

چشم و چال (چار؟) همگی خسته نباشه!!!!!!!

بعدا نوشت: یه آرزوی دیگه هم دارم، که هر چی جلوتر می رم بیشتر شکل Wish پیدا می کنه تا Hope !! بحث سیاسی و اقتصادی ایران به کنار. ولی این فرهنگی که به قهقهرا کشیده شده کاش می شد یه جوری یه سر و سامونی بگیره. یه پست پابلیش نشده دراین باره دارم، شاید بذارمش. هر چی هم می ریم جلوتر عذاب من از سیری که داریم طی می کنیم بیشتر می شه. قربونش برم هممون هم فقط حرف می زنیم،و با کلی ادعای فرهنگ تو کتمون نمی ره که یه ذره به کارامون فکر کنیم شاید خودمون هم جزو همونهایی باشیم که داریم محکوم می کنیمشون به بی فرهنگی...یارب از ابر هدایت برسان بارانی...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45615


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها