از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 فروردین ماه سال 1386
عروسی

زندگی به قوت خودش باقی است و خب ما پستمان نمی آید! خاطره مان هم نمی آید. یعنی آنقدر از دسته گلهای خود داد سخن دادیم احساس ملیجکی مان بالا زده و در آینه هم خود را شبیه پت (یا شاید هم مت) می بینیم!
بسی هم درگیری زمانی از این بابت داشته شدیم که پسرک خاله مان قصد کرده آخر همین هفته گلی به سر خودش و دوست دختر جانش بزند و به ما شامی بدهد و عروس خانوم را بالاخره ببرد سر خانه و زندگیش، و قشون ما در حرکتند که از یمین و یسار به پایتخت هجوم بیاورند و دلی از عزا - و صد البته قر کمری از عزا- در آورند. و چون نمی دانم چرا!!!! با آنکه عروسی آن پسر خاله است همه قدم بر تخم چشمهای ما می گذارند و منزل ما را منور می کنند. و حتی برای امورات زیبا سازی هم بنده حقیر حسب الامرکم، کل روز یک آرایشگاه را برای اینهمه عنصر اناث که قرار است گودزیلا وارد شویم و سیندرلا خارج شویم نوبت گیری نموده ام!!!!! که جای شکی نیست بنده وظیفه خطیر نقل و انتقال این موهومات را هم بر عهده خواهم داشت، حداقل تا حدی!!!!
هیییی! یکی دیگر زن می گیرد و با خانوم جان خوش خوشانی می روند اقصا نقاط مملکت کارت پخش می کنند، و یکی دیگر راننده پیر و پاتالها می شود و هی از خانه خودمان، به خانه خاله مان و هی از آنجا به تجریش کبیر -خدایی ما تهرونیها این تجریشو نداشتیم چی کار می کردیم؟- و و و در حرکت است!!! هییی!! هیییی!!

همین دیگر... پستمان بیشتر از این نمی آید...

بعدا نوشت: گویا در و گهر های ما بوی شکایت و امثالهم می دهد! که اعلام می کنیم و انگشت می زنیم که چشممان کور و دندمان نرم! ما این پسر خاله را بسی دوست داشته ایم، و دوست دخترش را بیشتر از خودش هم دوست داشته ایم؛ و پنهان نیست که ما این قوم تاتار را روی سرمان می گذاریم همیشه و شاهدان اینجا حضور بهم خواهند رسانید و گواهی می دهند که ما جانمان می رود برای دایی و دایی زادگان!!!!!


پنجشنبه 23 فروردین ماه سال 1386
ترس

سلام.

والله چه سوالای سختی از آدام می پرسن مردم!  نمی گین من فسفر مغزم جیره بندیه، الآن که بالغ بر یک ساعت فکر کردم تا پایان اردیبهشت مخ تعطیل می شم؟  نمی گین من اگه حافظه داشتم که می شدم آنجلیا جولی!  ها؟ ربطی نداشت می دونم، خب من که خودمو می کشتم و از اول ساخته می شدم، به علت گل نامرغوب، دکتر حسابی نمی شدم که  -آدم حسابی هم نمی شدم، چه برسه به دکتر حسابی - خب اقلا می شدم آنجلیا جولی که از این یه نظر تو مملکت به خودکفایی می رسیدیم.
به هر حال بنده خودمو چلوندم تا یادم بیاد از چی می ترسیدم بچه تر!!  که بودم. بعدشم مجبور شدم که از خانوم والده کمک بگیرم که زورکی سه آیتمم پر شه!
کلا که فوبیا تو کارم نبوده. اینم بگم که من اگه قرار بود دوباره زندگی کنم، حتما به مامان اینا می گفتم که منو جوری تربیت کنم که زود بزرگ نشم. الآن که نگاه می کنم همیشه بیشتر از همسن هام می فهمیدم -این اگه خدادادی بود حرفی توش نبود اما- همیشه هم سعی می کردم این فاصله رشد  و درک ذهنی رو با بقیه حفظ کنم و واسه اینکه شخصیتم بیشتر و زودتر بزرگ شه دائم تو تلاش بودم و خیلی جاها بچگی نکردم. تقصیر کسی هم نبود، خیلی که بخوام بی انصافی کنم می تونم یه تقصیر کوچولو بندازم گردن اونایی که دائم ازم تعریف می کردن و حساب منو از بقیه جدا می کردن و منم سعی می کردم این تمایزو حفظ کنم. تا بعد که بزرگ شدم خودم پشیمون شدم و الآن که به شدت گاهی شیطنت می کنم همیشه به مامان اینا می گم که من یه پنج- شیش سالگی گم شده دارم که الآن داره پیدا می شه!!!!
اینهمه حرف زدن که برسم به ترسهام!!!
1- من از کوچه هات تنگ و تاریک - یعنی شب ظلمات- می ترسیدم. هیچوقت نشستم فکر کنم که چرا. شاید خیلی که بچه بودم تو یه همچین کوچه ای، مثلا بغل* کسی بودم که ترسش به من منتقل شده. به هر حال الآن ترسی ندارم، اما همچنان از همچین کوچه هایی بدم میآد و یه جورایی دلم مچاله می شه!
2- (روم سیاه- اینو من که یادم نمی آد ) نقل می کنن که برنامه ای بود به اسم "بچه ها مواظب باشید" -برنامه اش یادمه البته- که توش چه می دونم بچه هایی رو نشون می داد که دستشون رفته تو چرخ گوشت و امثالهم. و من به شددددت به این برنامه حساسیت داشتم. مامان میگه تا تیتراژ اول برنامه می رفت و آهنگش می پیچید تو خونه، می پرید منو می برد مستراح ، در غیر اینصورت گند می خورد به خونه و زندگی خودش.
3- شرمنده دیگه! من هر چند با مارمولک حاضر بودم بازی کنم، ولی جدا از سوسک می ترسیدم . و این ترس حتی تا سال اول خوابگاه هم ادامه داشت. بعد زندگی خوابگاهی چنان بنده رو ساخت که یه بار سال سوم، یه پرده بلند سقفی که ازش غافل شده بودیم و پشتش سرتاسر از سوسک سیاه شده بود، رو از میل پرده درآوردم و این سوسکهای گوگولی مهربون هویییجوری هی می افتادن تو سر و کله من و بوسمالیم می کردن!!!! از این سوسک گنده ها نبودنا، از اون آمریکایی ها هم نبودن! کوچیک بودن ولی سیاه و تپلی!!!! چه می دونم شایدم به خاطر شرایط مجبور بودم ترسمو بخورم، در هر حال سالهای خوابگاه من بارها با انواع و اقسام سوسک مواجه شدم و رشیدانه مبارزه کردم!!!!

**
آها یه خبر دیگه!!!
اون قضیه "مادرمه" یادتون هست؟ که قرار بود خونه مامانبزرگم منفجر شه؟
هه! چند وقت پیش پرستار مامان بزرگ زنگ زد شخصا و رسما از پا قدم من تشکر کرد - و بسی غیبت پا قدم پسر داییمو کردیم که گند زده بود به پارسال خونه - این خانوم، روز نهم سال  یک عدد واحد مسکونی ابتیاع کردند و بسی خرسند و ملنگ  بودند که این عمل میمون حتما ناشی از شانسی بزرگ بوده! لذا  از سال آینده مناقصه می ذاریم و هر کی برد بنده مادرمه اشو انجام می دم.

 

چند روز پیش همینجوکی داشتم پستهای قبلیمو می خوندم . دیدم به!!!!!!!! چه غلط املایی هایی بیستی!!!!! یکیش که چشم خودمم دراومد این بود :"چشمتون روز بعد نبینه" تو رو خدا این دسته گلامو تذکر بدین! پس فردا بچه ام می آد میبینه، میگه ننه ام بی سوات بوده! من چی بگم؟

*ورژن اصلاح شده!

**

فرداش نوشت: بابا به خدا، به پیر به پیغمبر، به جون ۱۲۴۰۰۰ تا بچه ات!!!!! من با هیچ جونوری حال نمی کنم. غلط کردم! مارمولک چیه؟ من از مورچه و کک و ساس و شپش و هررررررررر جونوری جهنده و پرنده و خزنده و وزنده و رونده می هراسم هنوز یه روز نشده من این پستو منتشر کردما!!! 
امروز صبح رفتیم یه نیمچه کوه! بیشتر هوا خوری بود البته. بعد یه جا یه ذره نشستیم رو زمین، بعد که بلند شدیم، یه ذره رفتیم مامان پشت سرم بود! گفت ریواس! وایسا این چیه رو مانتوت؟ منم ایستادم و مامان انداختش زمین. چی بود؟ خدا رو شکر مار نبود البته! بعله دیگه
عقرب بود


چهارشنبه 22 فروردین ماه سال 1386
ورژن تلخ متفکر ریواس

تلخ شدم... خودمم می دونم! ربطی به امتحان نداره اصلا. انگار حالا که ذهنمو از تمرکز روی امتحان منحرف کردم و فرصت کردم به چیزایی که وقت نشده بود این چند ماهه فکر کنم، یه چیزایی هست که به شدت فکر کردن و تصمیم گیری می طلبه و اقلا زمان گذاشتن و تحلیل کردن. یه اتفاق دیگه، اتفاق که نه! یه گذر شانسکی از کوی و برزن و مواجه شدن با حرفهایی که به فکر واداشتم هم می تونه علتش باشه. به هر حال من الآن ذهنم از هفته پیش و ماههای پیش جای خالی بیشتری داره واسه فکر کردن.

از یه طرف هم یه چیزایی هست تو روزمره های الآنم که اگه دقت نکنم و تحمل نکنم و سعیمو واسه درست کردنش نکنم، بعدها فرصتی واسه این کار نخواهد بود.

امتحان هم... خرکیه شاید و به خاطر حس امید دائمی که تو وجودمه همیشه -معنی اسمم هم می شه امید راستی!- ولی حس کاری رو که مهر "نشد" باید بزنم بهش رو ندارم. به یه نتایجی رسیدم، دارم می گردم.

 

***

الآن شما کاملا فهمیدید من چی گفتم نه؟ واسه همین کامنتدونی این پستو می بندم که کسی تو معذورات قرار نگیره!!!!!


شنبه 18 فروردین ماه سال 1386
کجا رسیدیم؟؟؟؟

اونایی که منو می شناسن می دونن که اهل کم آوردن نیستم...
می دونن که همه چیو با خنده می بینم و همیشه می گردم دنبال راه حلهای جدید...
می دونن که اگه خیلی هم سختم بشه زندگی میرم تولک خودم و حرف نمی زنم...
می دونن که تقریبا همیشه تونستم سختیها و بالا پایینای جلو راهمو خیلی زودتر از اونی که انتظارش می ره رد کنم و باز لبخند بزنم به زندگی...

ببین چه بلایی سرمون آوردن که من واسه چیزی که فکر می کنم کوچیکتر از منه و نباید سر خم کنم جلوش اینجوری بغض کردم و عین این پرنده هایی که تو سه کنجی گیر می کنن استیصال همه دلمو گرفته...

قصه سرایی نمی کنم...
من به هزار و یک دلیل باید امتحان بدم. بایده! از کنکور اون موقع برام مهمتره! بایده... چه فرقی که دلیلش چیه... بایده...فقط همین.
مایکروسافت تو بیشتر کشورای جهان Exam Center داره. اقلا تو کشورای در سطح ایران داره. دیگه اکوادور و جاماییکا و بنگلادش و اینا که از ایران بالاتر نیستن. خب تو ایران نداره... گاهی ایرانیا یه کلکهایی میزنن وتو ایران امتحان می گیرن. که من هر بار رفتم سراغشون، نزدیکای امتحان - و حتی یه بار نیم ساعت مونده به امتحان- کنسل شده و خوردم به در بسته.

کل عیدمو نشستم و درس خوندم که برم دوبی دو تا امتحان بدم. بعد عید که رفتم دنبالش گفتن از ایرانیا امتحان نمی گیرن دیگه! زنگ زدم دوبی و پرس و جو کردم و گفتن نمی گیرن.
گفتم می رم ترکیه. می رم مالزی. تا خود مایکروسافت هم که شده می رم، ولی باید امتحان بدم!
زنگ زدم یه Center تو ترکیه گفت از همه امتحان می گیرن حتی ایرانیا!
رفتم دنبال برنامه تور، هماهنگیامو کردم. کلی جر و بحث و دلخوری و حتی گریه و دلگرفتگی پیش اومد -دلیلش بماند- فقط سعی کردم حلش کنم وحساب کردم که اینام خرج امتحان، قاطی بقیه سختیهاش.
Mail زدم به همین Center ترکیه که زنگ زده بودم که confirm بگیرم و برم بلیط بخرم.
جواب نداد. صبح زنگ زدم گوشی برنداشتن. گفتم زنگ بزنم Center های دیگه، مطمئن شم. دو نوع امتحان برگزار می شه. مرکز اولی Prometric بود و بهتر بود حالا که می خوام خارج از ایران امتحان بدم برم سراغ دومی که ارزشش بیشتره.

13 تا مرکز  تو سایت VUE تو استانبول معرفی کرده، Prometric هم همین حدود - تو ایران اما...- از این 13 تا 3 تاشون بودن که یه نفر محض رضای خدا داشتن تو Center اشون که بلد بود انگلیسی حرف بزنه  - آرایشگرم! تعریف می کرد که چند وقت پیش یه مشتری از ارمنستان تنها رفته بود پیشش و مریم با همون انگلیسی دست و پا شکسته اش تونسته بود طرفو راه بندازه-  از این سه تا، یکی شون که کلا مرکزش یه مشکلی داشت و فعلا نمی تونست امتحانrun کنه.

دومی... بعد از ده بار سوال پرسیدن من -ادعای native حرف زدن نمی کنم، ولی می دونم که خوب حرف می زنم خودم- طرف اونقدر از صحبتای من فهمید که وقتی گفتم از ایرانیها امتحان می گیرید، با بدترین لحنی که تصورشو کنید گفت ...NO! NEVER
پتک بود که خورد تو سرم.
سومی... گفت !!!!!! Madam! We are not allowed لحظه اول ممنونش شدم که آروم و بدون خشم و تنفر حرف زد... بعد از خودم هم بدم اومد. یعنی ما رسیدیم به اونجا که وقتی باهامون خوب برخورد می شه باید ممنون باشیم؟
یعنی حتی اونقدر نیستیم که بتونیم یه مدرک بین المللی داشته باشیم؟ یه مدرک علمی، نه سیاسی، نه نظامی، نه...

به مرکز اولیه هم که دوباره زنگ زدم، گفت معلوم نیست! مطمئن نیستم! باید بپرسم، چند روز دیگه زنگ بزنید...

هر کاری کردم امروز دیگه نمی تونم مثه ده بار پیش که واسه این امتحانه خوردم به دیوار بخندم و خوشمزگی کنم و یه ساعت نشده پا شم...
مدتها بود گریه نکرده بودم... امروز جبران شد...

*****

یه تشکر خیلی خاص، از سمن نازنین که دیشب کلی وقت گذاشت و اون بیلبیلکو درست و حسابیش کرد.ممنونم...

 


چهارشنبه 15 فروردین ماه سال 1386
home alone

سلام.
خوبین؟


خب؟ پول بهتر است یا ثروت؟
یعنی آها! علم بهتر است یا ثروت؟
نه! آها یعنی!! تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

اون تعطیلات اولو که عرض کردم خدمتتون. تعطیلات دوم هم بسیییی فوق العاده سپری شد!!!!
این چند روز همه خانواده رفتن سفر و من موندم تهران. اونقدر ذوق داشتم که خدا می دونه!  من از بچگی تو خونه تنها بوده ام! تقریبا از وقتی یادم می آد جز ساعتایی که مدرسه بودم، بقیه اشو تو خونه تنها بودم و جالبه که این تنهایی رو دوست دارم.
خانواده محترم ظهر روز پنجشنبه شال و کلاه کردن و رفتن.
به محض اینکه رفتن، خدا که دید کسی تو خونه نیست که به آتیش من بسوزه پروژه تولید سوسکشو شروع کرد!
ما تو خونه 2 تا خط تلفن داریم. تا حالا سابقه هییییچ خرابی تلفن هم نداشتیم. یه خطمون همون خط اصلیه که روش اینترنت هم داریم و اون یکی قبلا واسه Dial-up ازش استفاده می کردیم و فعلا بی استفاده بود.
اونایی که از سابقه دوستی من و خدا خبر ندارن می گن واسه خاطر بارون و اتصال و اینا بود، ولی منکه می دونم  خود خدا هم که می دونه دست دوستی خدا بود که بگه هنوز یادش نرفته که ریواس و اون پروژهه موجودن! در نتیجه تلفن قطع شد  و در نتیجه دردناکتر اینترنت هم قطع شد ! زنگ زدم 17 و دوستان! گفتن مشکل از خوتونه!!!!!!
حالا من تنهاااااااا !!!! بدون تلفن ، بدون اینترنت ، فک وفامیلامون هم به حمدالله همه مسافرت بودن  جز خاله ام که از 18 سال یه شونصد ماهی فقط بیشتر داره!  تو ساختون خودمون هم هییییییییییییچ انسانی موجود نبود! شب اول بابا زنگ زد و کلی نصیحتم که کرد که تنها نمون شبو، گرگه می آد می خوردت!  رفتم خونه خاله ام! فردا صبحش قبله اینکه بابا جان تراژدیشو تکرار کنه، خودم زنگ زدم به بابا که من از این خونه تکون نمی خورم!   نصف روزم بی خود بی خود می ره!
خلاصه بابا فرمودن هر چیییییییی قفل تو خونه هستو ببندم - جای خونه ما زیادی دنجه! کنارشم زمین بازه و جون می ده واسه دزدی!!!!!! آدم کشی نداشتیم تا حالا ، ولی دزدی تا دلتوووووون بخواد! -
خلاصه من درب آهنی خانه را که روش یه قفل گندهههههه است سه قفله کردم!  بعد در خونه رو دو تا قفل کردم!  بعد سوییچی رو انداختم و اونم قفل کردم!!!!  (در تمام این مراحل آقای پدر گووشی دستشون بود تا من این کارا رو بکنم ، چون بعد بیست و پنج، شیش سال می دونست حتما که اگه قطع می کرد من به همون سوییچی اکتفا می کردم) دیگه فقط قرار شد خودمم ببندم به تخت  که ایمنی تا حد ممکن اجرا بشه!!!!
اول عید که مسافرت بودیم، همسایه ها قفل در ورودی رو عوض کرده بودن وما که برگشتیم یه کلید دادن بهمون که هنوز از روش نساختیم ما. در نتیجه همون یه دونه رو داشتیم. مامان اینا اونو بردن با خودشون و بنا بود من از در پارکینگ برم و بیام . همسایه جانها هم قبل رفتنشون در وردی رو شونصد تا قفل کرده بودن  و من حتی واسه خارج شدن از ساختون باید از در پارکینگ می رفتم. 
یه شب فکر کردم اگه برق بره من چی میشم؟
از همه مهمتر کامپیوتر، بعد هم تلویزیون و مخلفاتش پر! بعد هم ابزار الآته آشپزی تنبلی (من از آشپزی خوشم نمی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآأ) مثه پلوپز و مایکروفر و غیره هم پر! گرمایش خونه با پکیجه که شوفاژش برقیه، اونم پر! تازههههههههههه از همه نیکو تر اینکه remote در پارکینگ هم پر! و من زندانی می شدم تو یه ساختمون خالی تاریک!!!!!!
فکر کنم قبل اینکه خدا بجنبه خودم فهمیدم که اگه برق بره چه بد می شه ، خدا هم دیگه بهش مزه نداد این کارو کنه!
واسه انجام فریضه نیکوی اتصال به اینترنت یه کارت در پیت از گوشه کنار خونه پیدا کردم و مودمو که دیگه گذاشته بودم زیر تخت و آداپتورشو که بخشیده بودم و گشتم یه جایگزین پیدا کردم و خلاصه همه رو گرد هم آوردم و تونستم کانکت شم ، ولی اونقدر سخت وب باز می شد که کلا بیخیالش شدم!
بد هم نشد خدایی! کلی کار مفید کردم.
جدا می گم اونقدر بهم خوش گذشت که خدا می دونه.

قرار بود اون بازی غول چراغ و انجام بدم ولی فکر کنم خیلی دیره دیگه.
این یکی چون مربوطه می گم! من واقعاااااااااااااااااااااااا آرزومه که مستقل زندگی کنم و بدون همخونه . فکر می کنم اگه این کارو نکنم همیشه عقده اش می مونه برام . البته اونایی که منو می شناسن -بخصوص مامان- میگه من اگه طعم اون زندگی رو بچشم هیچوقت تن به هیچگونه زندگی مشترکی نمی دم . خوب من این مدلی ام دیگه! آهااااااااای غوله بدو کمک کن! تو مامانو راضی کن تا من به بقیه مقدمات برسم!!!!


*****
والله یه تغییراتی حادث نموده شد این گوشه بلاگ جان، که به محض تولد بیلبیلک نام گرفت!  -ممنون سمن جونم!-
یه وقتا یه حرفای مختصر یا جمله هایی هست که نمی شه به عنوان "پست" نوشتشون. یا یه حرفایی که با حال و هوای بلاگ نا مربوطه یا هر چیز دیگه.
از همین کرسی اعلااااااام میکنم  که نوشته های اونجا هیچ قانونی ندارن. شاید بی ربط بی ربط باشن گاهی به حس و حال خودم، شاید هم عینا حرف دلم باشه، شاید یه چیزی افتاده باشه تو زبونم، چه می دونم دیگههرچیییییییییز با ربط و بی ربط!
خلاصه که من پیشاپیش می دوستمش بسی!!!!!!!!!!


چهارشنبه 8 فروردین ماه سال 1386
پلوی خوشمزه سال ۸۶

سلام.
خوبین؟
عیدتون مبارک.
 

جاتون خالی سال رو با مقادیر متنابهی جشن و پایکوبی شروع کردیم . خدا به داد تا آخر سال برسه.
رفتیم شمال و تا جان در بدن داشتیم انرژیهامونو تخلیه کردیم  و دامادو شرمنده کردیم ... بماند که شرمنده ما شد البته، که اینهمه مایه کاری کردیم و تا انتهای قوا پای کوبیدیم و دست افشاندیم ؛ بیچاره شرمنده خانواده عروس خانوم هم شد که فامیلهایی چنین نیکو دارد!  -جدی : واسه اونایی که از نظر فرهنگی و اعتقادی تفاوت خانوادگی دارن، به نظر من شب عروسیشون خیلی بیشتر این اختلافات به چشم می خوره-
یه جا ما دیدیم جناب ارکستری که آهنگ ول می داد، یه ذره اطلاعاتش از جمعیت بیشتر از حد معمول شده!  نگاه کردیم دیدیم شوهر دختر داییم بلندگو رو از دست صابخونه گرفته و بیچاره رو فرستاده گوشه سالن ماستشو بخوره . خوب که مقایسه می کنم می بینم من خیلی آروم و سر به زیر محسوب می شم تو جمع فامیل .
از جشن و اینا که تعریف نمی شه کرد - خوب میآن اینجا رو تخته می کنن - کل مدت اونجا ما خوشحالی کردیم . یه شب بدون هیچگونه عروس و داماد!  یه شب فقط با حضور داماد! یه شب با اندکی  حضور عروس که شاخهاش به عنوان شب اول حضور در چنین جمعی هی بلند و بلندتر می شد و نهایتا روز آخر - یه مزیت بزرگ همه این مراسم این بود که نه بریز و بپاشی بود نه فیس و افه ای. همه فقط و فقط واسه شادی دور هم بودن. تنها فشاری که به صابخونه ها اومد اون چند شب سر و صدا بود و گاهی یه لیوان شربت-
آخرین شب هم دوتا ماشین جوونای بی عقل بلافاصله بعد از ورجه وورجه و عرق کردن رفتیم لب دریا  و بنده سرمای جانانه ای خوردم و جبران زمستون بدون سرما خوردگیمو کردم حسابی.
در کل تجدید روحیه و دیدار تازه کردن و مصرف انرژی و همه چی با هم بود به حمدالله.

در سالی که میآد پیش بینی کردیم که خونه مامان بزرگم خواهد ترکید.
مازندرانیها یه رسمی دارن به نام "مادرمه" -یه چیزی حالا یاد بگیرید پس فردا که مردید  به نکیر منکیرتون بگید از من یاد گرفتید هوامو داشته باشن- چند جور مختلف این رسمو انجام میدن، ولی پایه همشون اینه که یه نفر که پاش سبکه به عنوان اولین مهمان خانه بعد از تحویل، سبزه و قرآن رو وارد اتاق می کنه و در واقع خونه رو تحویل می کنه! مهم اینه که اولا کسی که این کارو می کنه حتما باید اولین مهمونی باشه که وارد می شه -یعنی نمیشه منتظر بمونی هر وقت فلانی اومد مادرمه تو انجام بده- و دوم اینکه این سبزه باید موقع تحویل بیرون اتاق باشه. بعضیها سبزه هفت سینشونو می ذارن بیرون، بعضیها هم یه سبزه جدا واسه اینکار می ذارن.
ما صبح بعد تحویل پریدیم تو جاده و اول وقت رسیدیم خونه مامان بزرگ. مامان و داداشی سبزه رو ندیدن و رفتن تو، که پرستار مامان بزرگم هوااار  کشان اومد رو ایوون و به بنده ایست داد. هی من گفتم بابا من نه تنها پام سبک نیست خیلی هم خدا باهام لجه و منفجر می شید و سوسک می شید و بیخیال، زیر بار نرفت . خلاصه بمب بلا -که بنده باشم - سبزه خونه مامان بزرگمو بردم تو و به همشون همونجا اولتیماتوم دادم که مواظب جان و مال خود باشن امسال.

 

از ته دل امیدوارم سال خوبی باشه از هر جهت. واسه خیلی چیزا نگرانم و امیدوارم به خیر بگذره. امیدوارم جنگ نشه، اوضاع بدتر از اینی که هست نشه، یه ثباتی بیاد تو زندگی مردم و ...

پ ن: مژده خانوم به افتخار شما نام گذاری کردیم


چهارشنبه 1 فروردین ماه سال 1386
ته دیگ سال ۸۵

یه ذره دیگه اون بمبه منفجر می شه...
نمی دونم چرا حس هام قاطی کردن؟ هم بغض دارم به شدت! هم شوق!
بعد تحویل میریم مسافرت. هنوز وسایلمو جمع نکردم. انگار منتظرم یه اتفاقی بیفته، بعد...
من مخم خراب شده. یکی سر سال تحویل واسه من دعا کنهههههههههههههههههههههههههههههه!!!!


پ ن: چند روز نیستم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45633


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها