من یه لیست سوالهای بی جواب دادم که منتظرم نماینده خدا سرش خلوت شه ببرم خدمتشون! یکیش اینه که آیا منو از روی مایکل ساختن یا مایکلو از رو من ؟!!!!!!(مایکل فیلم نسخه جادویی) و بسیار مشتاقم بدونم این سازنده من که نفسش شفاست، چرا عوضش یه ذره حجم موهامو زیاد نکرد؟
یه ماه و نیم پیش -می خواستم به خودم یه چیزیو ثابت کنم - رفتم موهامو کوتاه کردم. البته کلییییی فحش شنیدم ولی عین همیشه در کمال کله خرابی رفتم پسرونه زدم . الآن-یعنی تا صبح- فکر کنم یه هفته بود که دیگه زلفامو مجبور بودم زیر روسری ببندم!!!!! بعد شما می گین من بخندم؟ آخه این چه وضع رشده؟ یعنی ممکنه خدا خوابش می اومده عوض مو رو سر من علف کاشته باشه؟
امروز در پی تصمیم ترمیم روحیه رفتم تا جا داشت دادم کوتاش کرده. هی هر قیچی ای که می زد من یه عالمه ذوق می کردم. چقده من تنوع طلبم!!!!! خلاصه کلی روحیه چپوندم توی خودم. الآنم دیگه هر کی می خواد منو ببینه باید وقت بگیره!
بعدشم رفتم یه فروشگاهی که یه عالمه وسایل ریز و درشت چوبی داره. هوس کرده بودم یه ذره راه برم، ماشینو پارک کردم تو یه کوچه و بسم الله. کلی سر حال اومدم، هم از راه رفتن، هم از هوا. (یه خاطره کوچولو: من تازه رفته بودم دانشگاه و هی حسابی هوس تهران می کردم. یه بار یه کامیون داشت از جلومون رد می شد، یههو گاز داد دودش چسبید تو صورتمون . منم یه متر پریدم بالا گفتم آخیییییییییییییی بوی تهران اومد! یه پس گردنی همونجا البته از دوستی دریافت کردم و یه فحش توهین آمیز ناک... ) خلاصه رفتم این مغازهه که خیلیم دوسش دارم. دلم خواست همشو بخرم... یادم اومد که اصلا قرار نیست برای خودم خرید کنم و دوسه تا زدم پشت دست خودم که بچه خوب هر چی می بینه نمی خواد. ولی به هر حال کلیییییییییییییییییی محظوظ شدم از دیدنشون.
خونه ما چون دورش اژدها و آتشفشان داره! نمی شه بدون ماشین ازش بیرون اومد. منم می خواستم برم سمت ولیعصر، تصمیم گرفتم یه جا ماشینو بپارکم و با تاکسی برم. تا حالا من فکر می کردم خدا منو حفظ می کنه که گاهی که کلم داغ می شه و گازشو می گیرم زنده می مونم. امروز فهمیدم که این راننده تاکسی ها هستن که خدا حفظشون می کنه به حق پنج تن!!!!!!!!!! و تصمیم گرفتم اگه بوی تاکسی هم شنیدم تو خیابون در هر وضعیتی بودم ترمز کنم بذارم رد شه! به جان ریواس، یه جا دیگه سرمو گذاشتم رو پام چشامو بستم . آقاهه فکر می کرد پشت آتاری نشسته... البته فکر کنم طفلی گناهی نداشتا. این ایران خودرو خراب شده احتمالا فقط دو تا پدال ساخته بود واسه ماشینش: گاز و کلاچ! اونم کجا؟ تو ولیعصر که مورچه سریعتر از ماشین حرکت می کنه، هی می انداخت تو لاین اونور و برو که رفتی. اینقدر مماس با این ماشینای بغل راه می رفت، بی اغراق من اگه دستمو از ماشین می آوردم بیرون می تونستم لپ راننده بغلیو بکشم.
اومدم زرنگی کنم یه ذره مونده به میدون پیاده شدم که از یکی از این کوچه ها برم. حالا هی هر چی ته کوچه هارو نیگا می کردم نمی فهمیدم کدومشون درسته. دو قدم می رفتم، بعد برمی گشتم از اون یکی می رفتم. یه پیرمرده اونجا بود گفت دخترم دنبال جایی می گردی؟ ... نه، من شبیه گیجام؟ خدایی من شبیه گیجام؟ پس این آقاهه از کجا فهمید؟ آخرشم از تو یه کوچه ای اومدم که راهم دورتر شد.
یه قرار سه نفره داشتیم تو یه کافی شاپ قدیمی ... سه تفنگ دار دبیرستانی که یکیشون یه دوست خوبه و اون یکی هم -که شاید گاهی اینجا دیده باشیدش- یه تکیه گاه واقیعیه واسه من و خیلی بیشتر از یه دوسته برام. نزنین تو سرم که واسه یه مدت کوتاه اینقدر شلوغش کردم، به خدا خیلی جانگدازه... تفنگدار اولیمون با پسر سه ساله اش اومده بود. یه جاهایی محیط یههو شلوغ می شد. خب بچه باید بازی کنه دیگه مگه نه؟ چرا همه به من چش غره می رن؟ اصلا اینجاشو نمی گم دیگه. جای خوبی بود، فکر کنم سه ساعتی نشستیم، رو تخت هم نشسته بودیم، عین خونه خودمون!!!!
بعدش من و "دوست جون" که مسیرمون همونجا از اون تفنگدار اول! جدا می شد اومدیم که بیایم خونه، ولی نمی دونم چرا اومده نشدیم؟!!! گز کزدیم حسابی و دوست جون یه وسیله الکتریکی هم می خواست که چش بازارو درآوردیم. بعدش فهمیدیم که احتمالا اشتباه خردیم.
خلاصه دل کندیم، یعنی مامان جان زنگ زدند و دلمونو کندند!!!!! و رفتم باز سوار آتاری شم، آقاهه گفت از ولیعصر نمی رم شلوغه. اومدم خونه و کلی بابا رو گول مالونی کردم که منو ببره اتولمو بیارم از وسط صحرا. مشکل وقتی بود که من موقع برگشتن مجبور بودم یه جوری رانندگی کنم که وقتی می رسم خونه بابا زنده بذارتم. بابا هم که همیشه منو گول می زنه می اندازتم جلو!!!!! فکرم می کنم تو این مواقع موتورشو خاموش می کنه بادباناشو می کشه! آخه من هر چی آروم می رم باز بابا یه سال نوری با من فاصله دار می شه. من کلا به باند غیر سرعت آلرژی دارم، ولی مجبور شدم از گوشه گوشه رانندگی کنم. اینو جدی می گم من نه خیلی تند می رم، نه بد. همیشه هم تاکسی ریواس بودم در خدمت خلق گواهینامه دار و ندار. حالا چه حکمتیه بابام وقتی از دور منو می بینه فکر می کنه من جتم الله اعلم؟!
دیگه اومدم خونه، یه ذره وب بازی کردم، بعد مشتی آبغوره های ذخیره شده رو گرفتم و تپل شدم گفتم بیام جبران اون دوتا پست گردو خاکیمو بکنم. انگار حسابی هم جبران کردم.نه؟
|