از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 29 آبان ماه سال 1385
بی نام!

 

این کلاسا هر چی میره جلوتر من بیشتر رله می شم با کلاس و ذات پلیدم داره روتر! می شه!!!!!
قبل شنبه همش امیدم این بود که جمعه امتحان بدم و دوتا شیرینیو یکی کنم که بازهم بازگشت به تئوری "خدا با من لجه!" نشد!
در نتیجه خودم تو آنتراکت مثه یه خانوم مودب و با شخصیت پا شدم برم شیرینی بخرم. البته هزار جور ارد دادن دوستان. منم نظر به رعایت مساوات هیچ کدومشو گوش نکردم و رفتم فالوده خریدم !!!!!!!!!!!!! تازه کل مدت کلاس هم فن رو روی هیفده درجه روشن گذاشته بودیم ( فکر نکنید من روشنش کردماا ) آقای فالوده ای، به تعداد فالوده ریخت برام تو ظرف و قاشق گذاشت داد دستم، دیدم واااااااا فالوده بدون آبلیمو؟ گفتم پس آبلیموش چی؟ گفت خمیر می شه بریزم توش! دیدم خب بردنشم سخت می شه اونجوری... ولی آخه فالوده بدون آبلیمو؟!!!! عین آدم کچله!!! البته یه ذره اگه ریواس شناس باشین می تونید حدس بزنید چی کار کردم!... من خیلی اوقات به شدت موافق تئوری ساده ترین راه می شم. در نتیجه در یک عدد کیسه فریزر نازنین، یه عالمه آبلیمو ریختم و درش را با زکاوت خاصی گره ایدم و برای آنکه تا ابدالدهر باز نشه و ماشینمو کثیف نکنه گره را تا سر حد مرگ کور کردم!
تو کلاسم خوب معلومه دیگه بعد کلی کر کر خنده، یکی از این قهرمانان کلاس سوراخ بسیار ریزی ( فقط در حد یه سکه ) در کیسه محترم مکرم مرقوم فرمود و ما به سادگی کلاس را به گند کشیدییییییییم.
آخرشم هر چی آبلیمو مونده بود رو خالی کردن تو ظرف من بیچاره.  شربت ابلیموی خوشمزه ای شد! فقط یه ذره کرم سفید داشت توش که احتمالا خدا از لجش گذاشته بود تو ظرف من!!!

یه مسئله ای از دیروز ذهن منو به شدت مشغول کرده! اینکه چرا وقتی لامپ آشپزخونه روش بود،و به پریزای اشپزخونه هم فقط یه ست side by side ، یه فریزر دیگه، پکیج، لباسشویی، مایکروفر، پلوپز و شارژر مبایل وصل بود و همه شون داشتن زحمتشونو می کشیدن و روز خوبی هم بود، چرا آخه وقتی کتری برقی رو روشن کردم پریز اولی آشپزخونه یه صدای دلنواز جرقه داد و بعدشم آتیش گرفت؟ بعدش چرا برقا رفت؟
سوال مهمتر اینه که بابا دیشب می گفت "اوندفعه هم که همین کارو کرده بودی. تجربه نشد؟" خووب متوجه منظورش نشدم. همچین سنگین بود حرفاش!!!!
بعد منی که خانومم و ظریف و حساس! مجبور شدم جاکفشی به اون گندگی رو بکشم کنار که نقب بزنم به فیوزا، ولی حقیقت تلخ اینجا بود که راه ورود به WC بسته شد .  منم که بر طبق قانون هشتاد/ بیست استفاده بهینه، از شروع فصل دلانگیز پاییز هشتاد درصد وقتمو اونجا می گذرونم احساس کردم خدا خیلی باهام لجه!!!!!

یه چیز دیگه می خواستم تعریف کنم دیدم دیگه رسما احساس پت و مت یی دست می ده بهم.  باشه یه وقت که کم سوتی داده بودم می گمش!


امتحان هم هنوز رو هواست و هی بیشتر رو مخ من ورجه وورجه می کنه. از اونطرفم در پی اعتلای پروژه بازیافت رفقای قدیمی، بعد از فاجعه دردناک و اسف انگیز بار چند ماه پیش، قرار شد که بعد از امتحان به چند نفری شیرینی بدم (خدا به خیر بگذرونه!) حالا این دوستان گرام اییییییینقده نگران امتحان منن که خدا می دونه! فکر کنم آخرش امتحان نداده بهشون شیرینی بدم!
دنبال بچه ها که بودم، یه سری چیزا شنیدم از اتفاقایی که افتاده که دو-سه ساعت اعصابمو ریخت بهم. چقدر شناختن آدما سخته واقعا. استثنائا در این زمینه خدا با من لج نیست!!!!


وقتی می خواستم شروع کنم، یکی دو تا مطلب بیشتر تو ذهنم نبود، الآن موتورم گرم شده!!! می بینم چقده اتفاق افتاده تو همین چند روز!!! اما حیا می کنم و درشو تخته می کنم!

 

 

 


جمعه 26 آبان ماه سال 1385
به همین سادگی... به همین خوشمزگی

 

ساعت دو امروز قرار بود امتحان داشته باشم. نیم ساعت پیش زنگ زد و گفت این هفته کنسله. افتاد واسه هفته آینده.به همین سادگی!!

حسابی عصبی و کلافه ام...

 


هشت ساعت بعد!

یه خصوصیت مزخرفی  که من دارم اینه که وقتی واسه یه چیزی برنامه ریزی می کنم عین حکم الهی می شه برام! تقریبا همیشه هم یه عالمه کار و برنامه واسه خودم ذخیره دارم که یه وقت کم نیارم!
یادمه دانشگاه که قبول شدم با خودم شرط کردم (چراش بمونه) که هر هفته برگردم تهران. که خب البته عین چهار سال این کارو انجام دادم - جز یه بار آخرای ترم هشت که با بچه ها رفتیم گرگان-  کلاسام رو با کلی بدبختی یه جوری می گرفتم که شنبه تا سه شنبه تموم بشه و ظهر سه شنبه برگردم. یه بار یه ترم پاییز سه شنبه عصر امتحان داشتم. حساب کردم تا چهار امتحانمو می دم و با آخرین ماشین برمی گردم تهران. امتحانم که تموم شد گوله شدم ترمینال ولی ماشین رفته بود...  هر کاری کردم راضی شم برگردم نشد... رفتم گفتم بلیط اولین ماشین به هر مقصدی که میره و از تهران رد می شه رو بهم بدین. گفت ماشین پر پره. بازم از رو نرفتم تا ساعت پنج که حرکت ماشین بود ایستادم گفتم شاید یه نفر نیاد (تو پرانتز بگم که به مامان قول داده بودم جز با اتوبوس نیام تهران) خلاصه من و خدا افتاده بودیم به لجبازی. اون هی از قدرتش استفاده می کرد منم از کله شقیم!!!! بدشانسی همه مسافرا اومدن و هوا هم دیگه تاریک شده بود (البته این قولم داده بودم به مامان که هوا تاریکی تو جاده نباشما!!!!! ولی خب دیگه... ) دیدم هنوزم می خوام بیام تهران! رفتم به راننده گفتم آقا بوفه ات خالیه ؟؟؟!!!!!!!!!!!! چشاش در اومده بود که یه دختر، تنها، اون وقت... گفت نه!!!!!!!!!!!! دیگه لجم در اومده بود. گفت چهار تا مسافر دارم رو بوفه و یه خانواده رو نشون داد. دیدم دو تا خانومن یه آقا، یه آقا هم تنها! (یعنی اگه هر چار تاشون آقا بودن پشیمون می شدم؟ ) گفتم بوفه مگه پنج تا جا نداره؟ گفت اذیت می شی خانوم. یه چشمه خشانت اومدم براش و سرمو انداختم پایین رفتم نشستم  بوفه!!!! البته قصه ای شد اون مسافرت که بماند...


حالا وقتی برنامه ام لنگ چیزی یا کسی غیر خودم می شه و هیچ رقمه راه نداره انجامش بدم عین شیر زخم خورده می شم. بخصوص که معمولا به هوای اینکه فلان کار انجام می شه واسه بعدش صد تا کار می سازم واسه خودم. اینجوری که دو دامبی می خودم تو دیوار می خوام برم ملکوت خدا رو یه صفایی بدم!!!!


این بار که دیگه کاریش نمی شه کرد، اما از دفعه بعد سعی می کنم برم عین بچه آدم بدون نگرانی و دلهره و اینو اونور شدن دبی امتحان بدم. فکر کنم می تونم با یه ذره برنامه سر جمع با پول بلیط و مخلفات، با هزینه ایران امتحان دادن صافش کنم.
قضیه اینه که مایکروسافت یه سری exam center داره. (که یکیش دبیه)  ایرانیهای خوشحال و موفق با این center ها دوست می شن و گولشون می مالن ، از اینجاremote desktop وصل می شن اونجا و امتحانو اینجا برگذار می کنن ولی بیلی جون فکر می کنه طرف تو center خودش امتحانیده. یعنی صباحی علیه صباحی! remote desktope خود windows بر علیه خود Microsoft!!!!!!! ولی خوب این کار خیلی هم خطرناکه. اگه مایکروسافت بفهمه پروفایلتو بلاک می کنه و کلا از صحنه زندگی بیلی حذف می شی.  البته نود درصد ایرانیها دارن این کارو می کنن، ولی آدم باید ته دلش هی دچار خوف بشه!  اما از اون سوزاننده ترش اینه که اینجا امتحان هشتاد دلاری رو می گیرن حدود دویست تومن!!!! فکرشم که می کنم برق از سرم می پره. خدا کنه تا ته این خرجای سنگینشو دووم بیارم.


خلاصه یه چند ساعتی طول کشید تا از بی حوصلگی این ضربه کاری در بیام.(راست راستش هنوزم خیلی تپل نیستم) بعدشم زنگ زدم اینور اونور یه سری برنامه که گذاشته بودم به هوای اینکه امتحان امروزه رو کنسل کردم- این بدترین قسمتش بود- بعد دیدم دیگه به قول آقاهه 270 ام-و از اون مهمتر خودم- شده آب هویج بس که خوندم( البته اگه خدا قبول کنه) تصمیم گرفتم فرض کنم امتحان دادم و امروزو بی خیال شم. یه چند ساعتی به کارهای روزمره رسیدمُ هر چند خیلی دست و دلم نمی رفت به خیلی کارا. الآنم دیگه درس خونم اومده پایین می خوام برم به حول و قوه الهی اولین ضربه رو بزنم تو گوش 290 و دعوامونو شروع کنیم.

شمام همچنان مواضعتونو رو به قبله حفظ کنید لطفا.


پنجشنبه 25 آبان ماه سال 1385
دکتر جون!!!!

نفس کشششششششششششششششششششش!!!!!
دکتر رادیوتراپی مامان، بعد از پونزده جلسه(کلش بیست و پنج تاست) و کلی درد کشیدن مامان، منت گذاشتن، فسفر مصرف کردن، سلول تکونی کردن، یادشون اومده که باید به مامان رژیم غذایی می دادن، اونم چه رژیم سختی!!! از اونا که جز هوا نباید چیزی بخوری!!!
هویییییی آقاهه احمق داشتی مامانمو می کشتی...
به نظر شما برم بکشمش؟  چاقو کشی می آد بهما! اصلا برم زیرش بگیرم؟ رانندگیمم خوبه از پسش بر می آم.  قول می دم یه جوری لهش کنم که آقای افسر نفهمه کدومش دکتره کدومش آسفالت.
نه!! ولم کن من باید یه کاری کنم...
خب اقلا بذارید سوسک بندازم تو جیبش...

 

*****************************************


نگاه به خنده های بی انتهایم نکن... دردهایی هست که می تواند من را هم از پا  بیاندازد، و ترسهایی و تصادمهایی... اما اگر نخندم قدرت می گیرند; و می شوم یکی از هزار هایی که راضی شده اند به زنده بودن...
 پس می گیرم حرفم را... فقط نگاه به خنده هایم کن... درد را که همه دارند...


دوشنبه 22 آبان ماه سال 1385
غر نامه

کمممممممممممممممممممممممممک
آخی گیر کرده بود تو گلوم!

ذهنم خسته است...
از یه طرف به شدت درگیر 270 ام که چشم شیطون کر،دیگه آخر هفته امتحانشو می دم و خلاص می شم . شبا اغلب تا دو و سه درگیرشم. صبح هم که تا چشممو باز می کنم کامپیوترو روشن می کنم.
از یه طرف دیگه 291 چند جلسه است که شروع شده و من با اینکه نمی رسم کامل بخونمش و هی داره تلنبار می شه، باز نمی شه که اصلا سرش وقت و انرژی نذارم. بیشتر نگرانشم تا بهش برسم. ولی به هر حال نگرانیش خیلی بیشتر از درسش فشار می آره.

از این دغدغه های همیشگی که بگذرم، می رسم به عادت مزخرف MP3 بودن من!!!!!!!!!!!! این لقبو آقای پدر مرحمت کردم بهم! آخه من نمی دونم چه مرضی دارم همیشه مچاله می شینم! شونصد تا خم و پیچ به پاهام می دم!!!!!! به عنوان نمونه ما یه مبل دو نفره داریم که جدا دو نفره است، یعنی اگه دو تا آدم عادی بشینن روش، نهایتا به زور جای یه بچه پنج-شیش ساله می شه کنارشون. من با صد و شصت و هشت سانت قد روی اون مبل می خوابم!!!!!!!!!!!!!!!!! این روزا هم که همش پشت میزم و عادت دارم پامو جمع کنم زیر صندلی، یک زانو دردی گرفتم که واویلا. دیشب تصمیم گرفتم یه ساعت با زانوی خم نشده زندگی کنم!!! نشد. یعنی اصلا حالتی رو تو نشستن بلد نبودم که زانوم خم نشه!!!!!!!!!!!! تازه رو مبل هم که می شینم قورباغه ای می شینم که بدتر.


راستش یه چیز دیگه هم هست ... چند وقته ذهنم درگیر یه موضوع الکی شده که نه می تونم بهش فکر نکنم نه اصلا ارزش فکر کردن داره. خودم یه وقتا از دست این فکرام می زنم زیر خنده . خوبیش فقط اینه که مزاحم بقیه کارام نمی شه، واسه خودش اون گوشه ذهنم داره ماستشو می خوره. ولی به هر حال از processor ذهنم که انرژی می گیره! خدا سوسک کنه هر کی باعث و بانی این چرت و چولاها شده!

 

اصلا من می خوام یه نامه به خدا بنویسم کلی کار دارم باهاش:
اول اینکه، آقای خدا تو که داری اینقدر سعی می کنی منو سوسک کنی، خب از همون اول سوسک می آفریدی. هم خیال من راحت بوده هم ملایکه ات اینقدر زحمت نمی کشیدن. دروغ می گم؟

بعدشم اینکه، بیا راضی شو خشکه حساب کن باهام شبانه روز منو بکن سی و شیش ساعت. تو رو به جون جبرئیلت قسم!!!!!!!!!! من وقت کم دارم .البته من تیله مایه تو بساطم نیست. کلا که تو جوب بزرگ شدم!!! الآنم که اوضاعم داغونه، ولی اگه شما رضایت بدین از یه جا جورش می کنم.

 بعدشم که... (دیگه اینجاهاش سانسوریه!!!!!)

 

آخی غر خونم رفته بود بالا داشت از تو چشام می زد بیرون!!!!!!!!!!!

 


اینم تعریف کنم می مونه رو دلم!
این کلاس ما یه قانونی داره و اونم اینکه غیر از نفس کشیدن و چند کار مستحب دیگه!!!!!!!!!! هر کاری کنی باید شیرینی بدی. حتی اگه موبایلت silent  هم باشه ولی استاد جان ببینند که بال بال می زنه شیرینی رو افتادی. دیگه سوتی و اشتباه و نمره پایین و اینا که بماند. البته MCP هم شیرینی داره که استثنائا به حقه! تا حالا نه تو این کلاس(شامل این پنج تا course که الآن سومیشه) نه قبلیه نتونسته بودن از من شیرینی بگیرن. امروز اومدم DNS یه کامپیوترو set کنم، به جای اینکه بزنم192.168.60.2 (که الآن سه ماهه روزی ده بار می زنمش) زدم 198.168.60.2 . خوب کار نمی کرد، بس که خدا با من لجه!!!!!! استاد هم کلی بیچاره مچل شد که چرا آیا؟؟؟؟؟ کاشف که به عمل اومد...  حالا اینکه بر طبق قوانین ظالمانه کلاس حقم بود  ولی بعدش آی بچه های کلاس اذیت کردن... آی اذیت کردن... منم که نیشم باز! هی اونا می گفتن من می خندیدم   ولی آخرش به ذهن ریواسیم رسید که احتمالا هنرمندانه بپیچونمشون!

 


شنبه 20 آبان ماه سال 1385
نیم ساعت با ریواس!

 

- ریواس تموم نشد؟
- چی مامان؟
- اااا تموم شده نمازت؟ پس چرا نمیای ناهار بخوریم؟ ضعف کردم من...
- اومدم، اومدم

(۵ دقیقه بعد)
-واااااااااااااااااااااااااای ساعت چرا یک و نیمه؟!!!!!
-
-قربون مامان بد اخلاقم برم من، بدو بخوریم که من ساعت۲باید سر کلاس باشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

<یک موزیک متن لایت و البته بسیار قدیمی از اینجا شروع می شه:
 تو همیشه دقیقه نودی... نیم ساعت زودتر بلند می شدی به هیچ جای اون علمت بر نمیخورد... همیشه تو باید بدوی... بنده عذابی تو... من و بابات اینهمه on time ایم، تو همیشه باید حرص بخوری...>

- آره آره. راست می گیا.من دیگه خراب شدم! می خوای من خودم برم سطل آشغال، تو برو از این علی آقا سوپری یه سالمشو بگیر!!!!!
.  ...
-حرص نخور حالا... من می رسم!
- نیم ساعت مونده ها... تو ده هم بودیم نمی رسیدی!!!!
- می دونی که می رسم. خدا با منه. اگرم دیرم بشه مطمئن باش خدا استادو دود می کنه تا من برسم!!!!!

 

دوی سرعت ریواس شروع می شه!!!!

نهار خوردم.
یه نسکافه درست کردم.(البته از صدقه سری کتری برقی)
لباس پوشیدم.
وسایلمو جمع کردم.(هزار و شونصد رنگ مداد و خودکار رنگی دارم- سر کلاس استفادشون نمی کنم ولی کرم دارم که ببرمشون!)
نسکافه امو خوردم.
مسواک زدم.
خوشبختانه اهل تیشان فیشان نیستم. به همون یه کوچولوی همیشگی کفایت کردم.که به هر حال خودش فعالیت حساب می شه!
یادم اومد سوال دارم از استاد که اینور اونور نوشتمشون. سه سوت جمعشون کردم.
البته عطرمم زدم!!!!!
-ماماااااااااااااااااااااااااان
-جانم؟
-خیلی بد اخلاقیییییییییییییی. قهرم دییییییییییگه.
-(شرمنده فرصت نشد وایسم جوابو دریافت کنم!)
از اونجایی که ما خیلی خارجکی هستیم ، یه لنگه در پارکینگمون manual باز می شه، اون یکی لنگهAutomat!!!!! در نتیجه تا در پارکینگ دویدم وظیفه قسمت خودم رو انجام دادم.
ماشینو که بردم بیرون بازم همین کارو تکرار کردم.
گاز دادم...
گاز دادم...
پارکیدم.
شلیک شدم تو موسسه.
با استاد رسیدم دم در.
ساعت دو و سی ثانیه است.


این برنامه همیشه منه!!!! خب چیه؟


پنجشنبه 18 آبان ماه سال 1385
از اینور اونور...

 

بالاخره دلمو زدم به دریا و زنگ زدم واسه اولین MCP . نمی دونم این خاصیت بشر دوپاست، یا خاصیت ایرانی بودن، یا صرفا یه خاصیت ریواسی!!!! که force خارجی رو راحتتر از force درونی می پذیرم . مایکروسافت هر وقت که خودت اعلام آمادگی کنی ازت امتحان می گیره، واسه همین عملا انتخابش با خودته که هر وقت آماده بودی بری register  کنی.منم یه حدی رو مشخص کرده بودم واسه خودم که وقتی تمومش کردم برم بامتحانم. حالا ریواسی که من باشم دو روزه دارم بالا پایینش می کنم. ولی مطمئنم اگه می گفتن برو گمشو آخر هفته امتحانتو بده!!  منم مثه یه بچه خوب می رفتم امتحان می دادم صدامم در نمی اومد. کلی هم خوشحال بودم!!!!
قرار شد شنبه مدارکمو ببرم و نهایتا یه هفته بعدش...
سوسک شین اگه دعام نکنین.

 

دوباره این آقای گیتس  سرشو کرده تو زنگی من، یعنی تو کامپیوتر من. هر پنج دقیقه یه بار یه دالی می کنه میگه ویندوزت دزدیه!!!!! خوش خیاله ها ، فکر کرده اینجا هم خارجه است!!!! یه ویندوز Valume License دارما، ولی نه وقتشو دارم، نه حوصلشو که باز عوضش کنم. بیلی جون تقصیر خودته، می خوام یه نرم افزار "گولو" بریزم رو کامپیوتر بزنم تو کل پروسه genuine کشف کردنت!!!!


گاهی خیلی ناراحت می شم از طرز نگاه آدما... خیلی ها افتادن تو جریان رودخونه و می رن جلو. همه شون فکر می کنن فقط همین جریانه که درسته. فقط همین راه، راه خوشبختیه. خوشبختی فقط اونیه که "همه" تعریف می کنن. یه معلم داشتم made in england  بود!!!!! می گفت انگلیسیا موقع حرف زدن هیچی رو محکم و صد در صد و جمعی نمی گن. می گفت اینو تو ایران دیده که هرکی می خواد نظر بده، نظرشو از قول همه آدما می ده!!!!!!!!!!!!!! بعد که دقت کردم دیدم در مورد انگلیسیا که نمی دونم، ولی ما خیایهامون واقعا همینجوری هستیم. مثلا خیلی راحت می گیم آدم وقتی خسته است تنها راهش خوابه! چون وقتی خودمون خسته ایم تنها راهش خوابه!!!! واسه همینه یه عالمه آدم الآن هستن دور و برمون که "خودشون" رو نمی شناسن. تالاپی می اندازن خودشونو تو رودخونه و برو که رفتیم...
اینهمه روضه خوندم که بگم وقتی می بینم یه سری آدم تحصیل کرده (از این جهت تحصیلو معیار گذاشتم که قائدتا یه آدم تحصیل کرده قدرت فهم و درکشو بیشتر تقویت کرده) هنوز محکم چسبیدن به "یک راه" و هی به من که طبق معیارهای اونا راه نمی رم دهن کجی می کنن!!!! فکرم مشغول می شه.
"بچه خوب، بچه ایه که" ...*
واسه من که اهل ریسکم و تا اون چیزی که ارضا و شاد و راضیم می کنه رو پیدا نکنم می گردم دنبالش، اینکه یه جامعه برام تصمیم بگیره مرگه، مصیبته!!!
خنده ام می گیره از طرز نگاهشون... ولی جنس حرفمم نمی فهمن که بخوام حرفی بهشون بزنم.
یه ده سالی می شه که دیگه هر کی منو می شناسه دیده که به صرف احترامی که واسه بقیه قائلم به حرفاشون گوش می دم، فکر هم می کنم بهشون، ولی در نهایت اون کاری رو می کنم که خودم فکر می کنم درسته. حتی اگه "تموم" دنیا مخالفم باشن. اشتباه هم کرده ام، ولی می ارزید.

حالا پیدا کنید پرتقال فروش را؟

*...


چقدر به همین چند رکعت نماز وابسته ام... چقدر بدم که همه رابطه ام با خدا همین چند رکعته... چقدر دلم تنگ می شه واسه نماز خوندن وقتی نمی خونم... چقدر خوبه که یه خدایی هست که به یه جایی بندم کنه...

 


سه شنبه 16 آبان ماه سال 1385
من یک بزغاله سیاه بی نزاکتم!!!!

الف! چند روز پیش خاله با کلی ذوق و احساس و توجه قلبی و هیجانات کنترل نشده  گفت ریواسی من بعضی از این سیاه پوستا رو که تو این فیلما می بینم یاد تو می افتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! می گم خاله کوتاه بیا. می گه نه اون خوشگلاشونو که می بینم یادت می افتم. سیاهپوست خوشگل هم داریم؟ از اون روز هر چی سیاهپوست می بینم به خودم شک می کنم!!!!

ب! دو سه روز پیش یه CD گذاشته بودن ملت خوشحال، که تماشا کنن، منم صدا کردن. رفتم یه نیم ساعتی شو دیدم ترکیدم از زور خنده . بابام هم نشسته بود نمی تونستم افضاتمو ارائه بدم . موندم تو مملکت اسلامی برنامه به این بی تربیتی  چه جوری اجرا شده. خلاصه یه جا دیگه دیدم نمی تونم نخندم پا شدم اومدم تو اتاقم. بعدش به عناصر اناث ادراکاتم رو منتقل کردم!!!!!!!!!!!!! خالم صبح اومده میگه ریواس کی وقت داری این CD رو ببینیم. با تو ببینیم حال می ده!!!!!!ما این جاهای بی ادبیشو نمی فهمیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(تا قبل از این من کشف نشده بودم و مشهور بودم به ادب و نزاکت!!!!!!!)

ج! عصری همچین رفته بودم تو مانیتور و داشتم علم اندوزی می کردم. دیدم خالم اومده تو اتاقم، می گه ریواسی بیا اینو واسه تو آوردم . نیگاش کردم همینجوری موندم . فکر می کنی چی بود تو دستش؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعله! یک مشت علف!!!!!!!!!!! می گم فدات شم الهی مگه من بزغاله ام آخه؟ اینا چیه؟ می گه آخه من می دونم تو بوی طبیعت که بهت می خوره سر حال می شی، اینام خیلی بوش خوبه!!!!!!!! ( البته منطقی که حساب کنم خیلی راست می گه ها. الآنم یه مشتشو گرفتم جلوی دماغم دارم حال می کنم)

پ ن. این خاله من ساده ترین و خوش قلب ترین آدمیه که تا به حال دیدم. مامان مریضه. بعد از عمل اولش دیدم من از پس خونه هم بر بیام، از پس پرستاری مامان بر نمی آم. خاله اومده پیشمون کمک.

 


یکشنبه 14 آبان ماه سال 1385
یک عدد پاچه هست خدمتتون؟!!!!

چند ماهی هست که عادت بعد از ظهر خوابیدن از سرم افتاده.

امروز بعد قرنی دیدم چشام بس که زل زدم به این مانیتوره افتاده به سوزش، گفتم یه چرت یزنم.

تندی چشام گرم شد، داشتم System Restore رو تو مخم بالا پایین می کردم و قشنگ تا یکی دو دقیقه بعدش خوابم می برد که زنگ زدن... مامااااااااااااااااان تو که هیچوقت زنگ نمی زدی چشامو باز نکردم که خوابم نپره. یه تصادف مختصر هم با کتابای کف اتاقم کردم و تندی برگشتم تو تخت.

یه ذره خوابم خراب شده بود، گفتم زودی باز خوابم می گیره.

۱۵ دقیقه بعد: تلفن ... تا مامان گوشیو برداره این صدای دلنوازش خوووووووووب رو مخ من راه رفت. پا شدم گوشی اتاقمو کشیدم. دیگه داشتم عصبی می شدم.  چشامم گرم شده بود نمی تونستم نخوابم.

۱۵ دقیقه بعدتر... بازم تلفن! مامان سر نماز بود و تا بیاد بر داره یکی تو مخ من بکس بازی می کرد  هزار بار گفتم این answering رو نذارین رو زنگ ۱۰۰۰ ام که فایده نکنه.

۱۵ دقیقه بعد بعدتر... به خدا بازم تلفن زنگ زد...

الآن من عین همون جونوره که آقای پتیبل یه خوشگلشو داشت شدم. خیلی دوست دارم دستم به این آقای بل برسه هر چی مو رو کلشه بکنم، نمی شد این تلفن لعنتی رو می ذاشت یه وقتی اختراع می کرد آدما جنبه شو داشته باشن؟ اصلا الآن قاطی ام دلم می خواد یه عکس از بیل گیتس  بردارم براش سیبیل و شاخ بذارم. دوست دارم برم خونه مامان بزرگم هیچی نخورم این پرستارش که امروز یه ملیون بار بیخود زنگ زد اینجا خوب کنف بشه. دلم می خواد قبل خاموش کردن تلویزیون صداشو تا خدا زیاد کنم که نفر بعد که روشنش می کنه بپره از جاش. دلم می خواد.... 

اصلا دلم می خواد سرم خوب شه برم سر کار و زندگیم 


شنبه 13 آبان ماه سال 1385
The Lady of Shalott

یالله...

تصمیم نداشتم بیام چیزی بنویسم، ولی دیگه حالت تهوع گرفتم از بس که درس خوندم و واسه فرار از سردرد چایی و قهوه و نسکافه خوردم.

یه خصلتی که درس خوندن من داره اینه که تا اونقدری که تصمیم گرفتم پیش نرم، از هیچ کار دیگه ای لذت نمی برم. واسه همین عملا وب بازی وسطش تعطیل می شه!!!!!!

چون دیشب خیلیییییی دوباره این آهنگه بهم چسبید، امروز به هر زحمتی بود upload اش کردم. البته اگه از Dial-up استفاده می کنید احتمالا ۴۰-۵۰ دقیقه Download اش طول می کشه!!!!!!!  

اینم lyric اش. شاعرش Alfred Lord Tennyson ه. متنی که اینجا گذاشتم بدون تغییرات خواننده است، در واقع اصل شعره واسه همین با اونی که می شنوید یه جاهایی فرق داره. با اینکه مثه بیشتر افسانه ها تموم نشده، واسه من که خیلی لطیفتر از قصه های همیشگی بود. البته بدون آهنگش اونقدی مزه نداره. گفته باشم!!!!!!

 

قبل از مصرف یک بار، و در صورت خوش آمدن سه بار برای ریواس فاتحه حواله کنید. باشد که رستگار شوید.

 

پ.ن: تا حالا تو اونهمه درسی که خوندم تو مدرسه و دانشگاه، هیچ جا اینجوریکه الآنا حس می کنم،  احساس نمی کردم اینقدر تمرکز و انرژی و تلاش و زمان می خواد فهمیدن و یاد گرفتن درسی. و جالب اینجاست که تا حالا هیچوقت چنین ذوقی واسه یاد گرفتن نداشتم.


جمعه 12 آبان ماه سال 1385
امشب...

گاهی تو تعریف کردن خودم می مونم حتی!!!! مردم چه جوری ادعا می کنن یکی دیگرو می شناسن؟

هیچکدوم از مراحل روحیم واسه خودم جدید و عجیب نیست، ولی خیلی جاها که می آم واسه خودم تعریفشون کنم می رسم به یه کلاف سر در گم.

انرژیم توی یه پروسه زیاد می شه، یعنی شادیم زیاد و زیاد و زیاد تر می شه و همراهش شیطنتم. وارد جمع که می شم چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه تا همشون از خنده روده بر بشن. حس می کنم همه رو هزار بار بیشتر از همیشه دوست دارم، حتی آدمایی که تو روابط خیلی دوری ازم هستن، دلم می خواد بغلشون کنم و ببوسمشون ...  سربه سر همه می ذارم، از در و دیوار بالا می رم، یه جا بند نمی شم و ...

بادکنک اونقدر باد می شه و باد می شه که می ترکه...

همه چی از نو شروع می شه...

دلم می خواد یه ذره با خودم باشم. حس می کنم خیلی با خودم کار دارم که انجام بدم، حس می کنم نیاز دارم به یه چیزایی فکر کنم و واسه خودم معلومشون کنم. دلم می خواد آرامش و سکوت همه جای جسم و روحم بر قرار بشه و ...

گفتم که تعریفش سخته... شاید اگه فکر کنم تعریف دقیقتری بتونم از درونم بدم، ولی همیشه به همین حوالی که می رسم حس می کنم نیازی نیست بیشتر توضیحش بدم.

به اندازه همون ترکیدن بادکنک طول می کشه تا من از اوج شیطنت به اوج جدیت برسم.


شاید این حس تا فردا به این قوت باقی نمونه، سیکل جدید معمولا  زود شروع می شه.

من اگه تمام روحیه و شادی و لذتم از زندگی رو مدیون باقی روزای این سیکلم،  اراده و توان و معنی زندگی و هدف و تمام بنیادم رو مدیون همین امشب هام...

 


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45604


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها