X
تبلیغات
الی گشت
رایتل
از نو
انگارم کن که پروانه ای!! نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
آرشیو
سه‌شنبه 6 مهر‌ماه سال 1395

قابلیتش رو دارم که تو شبای پاییز و زمستون فرو برم تا ته زندگی... انگار همه تیکه تیکه های لذت و زندگی که پخش بودن تو شهر و خیابون، راه میگیرن نرم نرم تو خود خونه....
تابستون فصل سربه هوایی و پروانه گرفتنه و پاییز، فصل آرامش و خلسه

مناظره پخش میشد، چای و لیمو و خرما آورده بود و چشم دوخته بود به چارت هاش... ته گلوم میسوخت و لم داده بودم زیر پتو سفری، فرو کرده بودم خودم رو توی سوئی شرتی که عصر تنش کرده بود... بوی عطر نازنینش میپیچید زیر دماغم و من خوشبخت ترین بودم


شنبه 3 مهر‌ماه سال 1395

تابستون تو یه شب تموم شد و من از یه هفته و یه ماه قبلترش حتی داشتم غصه تموم شدنش رو میخوردم

صبح که بیدار شدم هوا مورمور بود و بوی خوب پاییز میداد، بویی که یادم رفته بود...پتو رو کشیدم بالاتر و یار رو از پشت بغل کردم و سرم رو جا دادم تو گودی کتف و نفس عمیق کشیدم.... آفتاب کم جون و مورب بود و من حالم به غایت خوش... بوی استانبول قدیم می اومد، بوی کتلت مامان پز و خنکی عاشقی میدون تکسیم


حالا دوش گرفته و حوله پیچیده نشستم تو هال و لای پنجره بازه که پاییز خوب بپیچه تو خونه.
هوا بوی خوب میده... بوی جمعه های خونه اکباتان، بوی کوچه های ظفر، بوی عصر اون 12 سپتامبر و خونه فینچ بچه ها، بوی سرخوشی کافه های کینگ
هوای بوی زندگی میده
و من هنوز عادت نکردم که متاسف نباشم ازینکه نمیشه هوا رو جایی ذخیره کرد برای روزای خاکستری


چهارشنبه 25 دی‌ماه سال 1392
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

شنبه 6 مهر‌ماه سال 1392


بعد آدم میبیند به صلح رسیده با خودش و آدمهای گذشته اش، آدمهایی که روزهای دورِ دور نشسته بودند کنار روزهای زندگی اش، و جایی دیگر قرار شد نباشند؛ آدمهایی که روزهای خوب و روزهای سخت ساخته اند در زندگی اش و تمام شده اند! میبیند عبور کرده از همه خشم ها و احساسها، که این آدمها را هم نشانده کنار همه آدمهای بی رنگ گذشته؛ میبیند آدم نایسی شده در مواجه با آدمهای رفته که وقتی در گذری میبیندشان به نرمی لبخند بزند به رویشان و فکر کند که not a big deal.


چهارشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1392

از دیروز انگار همه چی یکهو جدی شد! واقعی شد! همونجا که نشستم و گفتم انتخاب خودمون بوده! اونجا که گفتم زندگی قرار نیست همیشه گل و بلبل باشه! اونجا که گفتم ما آماده و منتظر روزهای سختیم! اونجا که گفتم برآیندش برامون مهمه نه اجزاش...
همه چی رو آوردم جلوی چشم خودم انگار
من هیچوقت آدم همیشه خوش گذروندن نبودم که حالا هم دل ببندم به این چند ماه لذت مطلق


یکشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1392
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392

آدم حرف زدن نبود، اما از کوره در رفت وسط تعریفهای دل دلی من! جمع کردم حرفهام رو و دیگه تعریف هم نکردم! اما تاثیر حرفش خیلی چیزها رو تغییر داد! 
هفت سال گذشته و هنوز هم فکر میکنم اگر اون جمله سه چهار کلمه ای رو نگفته بود، من همون جور، همون جا مونده بودم!
برم سروقتش ببوسمش به خاطر همه رفاقتی که اون روزها در حقم تموم کرد...


یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392

چه مهجور افتاده اینجا

تو این روزای پر از حس و پر از حرف!


شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1392

جدیدا دائم توی کوچه و خیابون، همه به چشمم آشنا میآن! توهم پر ذوق میزنم که "ئه! فلانی" و یکهو یادم میآد که دختر خوب! اصلا امکان نداشت که فلانی باشد!که فلانی مدتهاست که رفته از مملکت!
حساب سرانگشتی که میکنم میبینم تقریبا همه آدمهایی که ممکن بود روزی توی خیابون ببینم و بشناسمشان، این روزها توی خیابون های کشور دیگه ای قدم میزنند.


شنبه 29 تیر‌ماه سال 1392
نمیدانم
گاهی فکر میکنم درد را نباید آنقدرها هم نوشت. نوشته که بشوند، جان میگیرند، از آنچه هستند هم بزرگتر میشوند، وسیع میشوند، ادامه پیدا میکنند...
گاهی هم... نوشتن چاه آدم میشود! مینویسی، میریزد بیرون، نمی ماند آن ته ها. نمیشود بغض مزمن. دور که خواستی بشوی، جای درد، درد نمیکند دیگر! نمیشود عقده نشکسته ای که نه آب میشود، نه میشکند، نه میرود، نه درمانی دارد...

این روزها، من هستم، آرام و همیشگی، با بغضی که به جا مانده!


   1       2       3       4       5       ...       75    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 248265


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها