از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
تیر 1388
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو

ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 10 تیر ماه سال 1388

خاطر مبارکتون هست که من به دلیل مید-این-ایران بودنم! با چه مصیبی امتحان CCNA دادم؟
چند روز پیشا خواستم برم تو سایت تقاضای فرستادن اصل مدرک و کنم، User/Pass زدم گفت آبجی غلطه! رفتم قسمت forget password گفت ایمیل بده. ایمیل دادم گفت آبجی اصلا این ایمیل و من نمیشناسم که!!!! زدم تو سر خودم، تو سر سایت، تو سر کامپیوتر! دیگه سر دیگه ای نمونده بود بزنم! یه جا گفت IP ت که مال جاهای بد بده! از سایت ما گمشو بیرون!!! خلاصه که فیلتر شکن و کوفت و مرض هم نتونست کاری کنه!

یه دوست داشتیم تو ولایت کفر که اون باری همه زحمتای امتحانو کشیده بودا. گفتیم بیا شما یه تست کن ببین می تونی اون user/pass بدبخت و پیدا کنی؟

ایشون امتحان کردن گفتن درست بوده خودش از اولش که!!!!!!

نتیجه اخلاقی: از داخل کشورهای بد بد هیچ اطلاعاتی به سایت اوشون وارد نمیشه!! چاکریم.



همینجوری گفتم تو جشن تحلیف خوشحال تر تر باشید و بیشتر جشن بگیرید!!!!!!!!!


پنجشنبه 4 تیر ماه سال 1388
happy getting WE

قشنگترین روزهایمان،
بهترین خاطره هایمان دارد می سوزد در جنگ قدرت قدرتمردان.
می سوزد در بین اینهمه اندوهی که هر روز بیشترش می کنند.
در اینهمه استرس
در نفسهای من که روزهاست پر نمی شود.
در چشمهای پر خشم و غم جانکم
که نیمه شب میپرد از خواب...

من زندگی می خواهم...
آنهایی که صدایشان خیابان را پر کرده است هم؛ زندگی می خواهند
آنهای دیگری می خواهند با خشم و خون زندگی را بگیرند، همه جور زندگی را!!!


این روزها را نمیشود همین جور آرام، بی خیال، بی خاطره گذراند
حتی اگر همه خاطره تعریف کردنهایمان این روزها سکوت شده باشد، من پرم از خاطره!
پر از حس خوب همه تصمیماتی که گرفتیم این روزها و سر آغاز خوشبختیمان شده
پر از طعم همه گسی های آن روزها
این روزها را نمی توانم زندگی نکنم
نمی توانم، نمی خواهم لبخند نزنم، حتی اگر گاهی تلخ!



برای من، و -گفته ای- برای تو، محکمترین تاریخ ما شدن همین امروز است.
جشنها و رقص ها و عکس ها و ثبت ها، برای دیگرانی بود که "دوستی" را نمی دیدند!
ثبت شدیم که همه بینند، وگر نه که ما از ۴ تیر چشم به دنیا گشودیم و همه چیز را دیدیم، همه زیبایی هایی که آنهمه سال محو بود، همه حس های گرم و بی نظیر دنیا را.
از همان بوسه اول تا به امروز...



سه شنبه 19 خرداد ماه سال 1388

کی بود می گفت نمی خواستم از این مقوله ها بنویسم؟!!!!! 

دیروز روز عجیبی بود. "مردمی" بود برام. ترافیک و شلوغی و ... رو درک می کنم. اما هیچوقت نمیشه همه مردم رو، همه نیازهای جامعه رو با هم برآورده کرد.
دیروز من اولش رفته بودم فقط از دور یه نیم ساعت تماشا کنم. منطقم با هیچ کاندیدایی اونقدر ok نیست که بخوام سنگشو به سینه بزنم. اینا همه آره! اما هزار بار کیف کردم از "حرکت دست جمعی مردمی"
دوست داشتم که اینهمهههه آدم تو خیابون بین موافق و ومخالفا بودن و تو 4-5 ساعتی که ما اون بین بودیم، نه درگیری ای دیدیم، نه پلیسی. (نمی گم نشده! اما من ندیدم حتی یه ذره!) واسه من معنیش این بود که اقلا اون عده ای که من دیدم، جمع هوشمند و متوجه این.
به نظر من جدایی از انتخاب و شخص و کاندیدا، ملت دیروز گفتن "ما وجود داریم، حضور داریم"
و خیلی چیزای دیگه که الآن سر کارم و بهتره بی خیال شم!

از حضور مردمم خوشحالم. تو بگو جوگیری! مردمی که مرده باشن، جو گیر نمیشن!


یکشنبه 17 خرداد ماه سال 1388

فکر نمی کردم بیام اینجا این حرفا رو بزنم! کلا فکر نمی کردم دیگه زیاد پیش بیاد که قاطی اینجور بحثا بشم! اما از صبح یه عالمه حرف و کلمه همچین داره میپیچه تو کله ام که مجبورم یه جا بریزمشون بیرون!!!!
دیشب من به جد حالت تهوع گرفتم. نه که تشبیه و استعاره بگما! حالت تهوع واقعی! اینجوری که دل آدم پیچ می خوره و یه چیزی هی می اد بالا و میره پایین. 
آ اونباری می گفت که وقتی فیلم می بینه فاصله اشو باهاش حس می کنه، من اما با فبلم بالا پایین میشم و درگیرش میشم. دیشبم همین بود حتما! خیلی فیلمو!!!!! جدی گرفتم! حتی گاهی از ترس اینکه الآن دعوا میشه گردنم منقبض میشد!!!! 

بعد، صبح سر کار اومدنی فکر کردم! فکر کردم کی داره گول می زنه؟ کی داره گول می خوره؟! این منم که بیشتر از همه دارم خودمو گول می زنم. اگه یکی با این سطح فکر و .... اینجای مملکت نشسته، یعنی ما همینیم و همین قدریم! "ما" یعنی جمع همه مردم. نه فقط تهران و چار تا شهر بزرگ! "ما" یعنی همونایی که همه می دونیم هنوزم ته روستا ها می شینن دور هم و هورا می کشن برا کسی که راه های خاکی شونو آسفالت کرده و به دوا درمونشون رسیده.
مشکل اینجاست که تا حالا حواسم نبود رای "ملت" یعنی برآیند نهایی سطح فهم و دانش متوسط "همه" مردم!
نمی گم اون روستایی ها اشتباه می کنند! نه اتفاقا! اگه یه دسته باشن که به نظر من انتخابشون جدا منطقی و مستدل و به جاست، همینان.
این خیل عظیم دقیقا به همون دلیلی به دکترشون! رای میدن که من می خوام به یکی دیگه -جز  اوشون- رای بدم. هر جفت ما می خوایم وضعیت زندگی شخصی مون رو با استناد به معیارهای شخصی مون بالا ببریم.  

من هیچوقت آدم سیاسی و اهل این حرفا نبودم. الآنشم از ترس و با شرم می رم رای میدم. شرم ازاسمی که می نویسم رو اون برگه ها! از اینکه اگه نمی ترسیدم، امکان نداشت همچین انتخابی کنم!

خلاصه که انتخابات تموم میشه! بعد همه این ستادهای سیاسی که الآن اینهمه پر آب و رنگن، تعطیل میشن و وبلاگا باز روزمره می نویسین و فیس بوک آلبوم عکس میشه؛ و کسی فکر نمیکنه کاش دوزار، فقط دوزار کار فرهنگی برای "همه" ملت میشد کرد. 

 

پ ن چند ساعت بعد!
چه ملغمه ای افاضه فرمودیم این بالا!!! وقتی مامانت هی هی هی حرف بزنه باهات وسطش همین می شه دیگه!
فکر کنم باید یه توضیح بدم که کلا چی می خواستم بگم! من از این ناراحتم که اینهمه آدم که خیلی زیادن، نیازهاشون همین جاده و آب و برق و اینهاست. اینکه این اختلاف بین شهرها و روستاها اونقدر زیاده که کلهم نیازهایی که تو دیدگاهامون قرار می گیره متفاوته. همین میشه که معدل گرفته شده برای یه کشور به این بزرگی می شه اوشون که در وصف نگنجند!!!!!!!!!!!!!!!!!!


یکشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1388
در چنین روزی...

صبح که پا میشم، سرحال و شادم. چند وقتی هست به پیدا کردن یه رابطه فکر می کنم، اما حس می کنم امروز فقط روز خندیدن و بالا پایین پریدنه.
اینه که موهامو از پشت محکم می بندم، شلوارلی ای که لبه اش تا خورده و جون می ده واسه شیطنت! رو می پوشم و می پرم از خونه بیرون!
سمن اینا می رسن و یه پسر بچه! می پره از ماشین بیرون، با نیش باز! می گه من آ هستم. خودمو معرفی می کنم و دست هم نمی دم! امروزهمه چی همینه که هست!!!

حواسم تمام و کمال پیش خوش گذروندن و خندیدنه. درگیر هیچی نیستم و قااه قااه می خندیم تو ماشین. 
... 

داریم بار و بندیل رو می بریم لب رودخونه. من یه زیر انداز گننننده افقی تو کوله پشتیمه و تکون بخورم اینوریا و اونوریام ضربه فنی میشن! دقیقا واسه همین هی تکون می خورم و با ئه سرین می خندیم.
همین جا بود که حرف شد و گفت متولد بهمن ه. تازه دیدمش! رو هوا پرسیدم چه سالی؟ گفت 58! یعنی این بچه جقل دو سال از من بزرگتره؟؟!!!
به خودم گفتم آب بهمنی با بهمنی تو یه جوب نمی ره! برو دنبال بدو بازی خودت!
... 

اینه که رفتم دنبال بدو بازی خودم! از روی سرسره برفی سر خوردم، گوله برفی پرت کردم، رو سنگ داغ دراز کشیدم، تو رودخونه آب بازی کردم، سوسیس به سیخ کشیدم و گرفتم رو آتیش...
به خودم که اومدم دیدم پسر بچه تقس شیطون کنار همه شیطنتاست!
... 

نمی دونم دقیقا از کجا توجهم قلنبه شد!
یه چیزی بود بین توجه و شیطنت!
کنار ظاهر شاید مظلومم، خودم می دونم که چقدر تو روابط شیطنت داشته ام! نه به قصد اذیت و آزار البته. 
می رفتم جلو تا ببینم طرف چند مرده حلاجه! لذت می بردم و گاهی اگه این وسط دلم به تپیدن می افتاد هم استقبال می کردم!!
بگذریم!
... 

شب که برمیگردیم هوس کشف مونده تو دلم! 
و یه هیجان خوشمزه!

 


شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1388

فوق العادع بود.
چهارشنبه شب ساعت 7، پنج نفری، تو اون تگرگ وحشتناک راه افتادیم سمت شمال!!!!!! همینقدر می دونستیم که شمال می ریم!
ساعت حدود یک بود که رسیدیم نزدیکای محمود آباد و یه جا که تابلوی "ویلا" زده بود.
خلاصه که عالی بود.
از همین کله خرابی اولش بگیر، تا قهقهه های وقت و بی وقت -بخصوص موقع خوابوندن سامان!- تا شادی آب بازی ها، تا آرامش نیمه شب لب ساحل، تا املت ذغالی زیر نور مهتاب و نسیم ساحل، تا.... همه لحظه هاش عالی بود.
بچه ها متشکلیم!

پ ن... خیلی جات خالی بود خره!


دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388

چی بنویسم؟
دلم واسه اینجا یه جور عجیبی تنگ شده! الآن که وارد صفحه های بلاگ اسکای شدم تا برسم اینجا کلی از حس های این یکی دو سال دائم اینجا گذروندن اومد زیر پوستم!
اصلا کسی اینجا می آد؟!!!! حس یه آدمی رو دارم که وسط یه کوچه خالی داره بلند بلند حرف می زنه!!!
الآن اومدم همین حس ها رو بنویسم! کاش بلد بودم حرف های کوتاه و دائم بزنم تو وبلاگم. که هر بار آپ کردن نکلی وقت نخواد و بتونم زود به زود آپ کنم!
خیلی وقته می خواستم بنویسم، اما جدا اونقدر نبودم اینجا که نمی دونستم چی باید بگم!
چند وقت پیش آ گفت برو بنویس، شده در حد یه جمله! اما نشد بازم!
یعنی نوشتما! اما دل نکردم آپش کنم!! در نتیجه نصفه موند.

فکر کنم اینم باید بگم که ...ممم خب زندگی خوبه... خیلی خوب... در کنار تمام سرشلوغی هاش و بی وقتی هاش...
کارم به شدت پر مسئولیت و زمان بره!
زندگی دوستانه زیر یه سقف هم قشنگه...خیلی بهتر از اون چیزیه که فکرشو می کردم، واسه من پر از حس آرامش و خوشبختی و پیشرفت و کلی حس های غیر قابل بیانه.
ممنون خدا و کهکشانشم هوارتا...

فکر کنم بخوام بیشتر ادامه بدم می رسم باز به اون نقطه که آپ نکنم!


پنجشنبه 22 اسفند ماه سال 1387

آخرین ساعتهاییه که به عنوان "دختر خونه" توی خونه پدری نشستم! یواش یواش میرم خونه یکی از آشناها که دور از سر و صدای یک عالمه فک و فامیل که از یمین و یسار اومدن تا بزنن و برقصن، بتونم بخوابم.
فردا صبح هم به قانون مراسم و مناسبات، می رو آرایشگاه و عکاسی و سالن و ...
فردا شب، زیر سقف آشیونه کوچیک پرآرامش دونفره امونیم، و میشیم یه خانواده کوچیک دو نفره شاد!

کلی حرف برای نوشتن هست. دوست دارم بشه تو مرخصی این هفته بنویسمشون، اول از همه واسه دل خودم و خودمون...


دوشنبه 19 اسفند ماه سال 1387

یک ساعت و نیمه که تو آژانسم و گویا هنوزم قراره باشم.
اومدم شروع کنم کارامو همینجا انجام بدم، اما دیروز یه اتفاق خیلیی وبلاگی افتاد که علیرغم همه چی!!!! خواستم اینو بنویسم الآن!

دیروز صبح زنگ زدم آژانس که ماشین بفرسته و گفت تندی می فرسته. منم آماده ایستادم تا زنگ آیفون و زد و پریدم پایین.
اومدم دیم کاملا جلوی در ورودی پارک کرده و داره با ماشیش ور می ره. سام کردم و رفتم سمت ماشین. راننده هم یه پیرمرد مو سفید تپلی!!! بود. جوابمو داد و به کارش ادامه داد! من ایستادم کنار ماشین تا کارشو تعطیل کنه و بریم. اونم انگار نه انگار! داشت کفی های ماشین و یکی یکی درمی آورد و خاکشو می تکوند. رفتم در پشت رو باز کردم و ایستادم تو درگاهی که یعنی حاجی بیا جون مادرت! بابا دیرم شد. اونم یه ببخشید گفت و مجددا دولا شد سمت کفی صندلی جلو و با طمانینه درش آورد و آوردش بیرون و تکوند!! یه نگاه به من کرد که دیگه داشتم کلافه می شدم، گفت :شما آژانس می خواستی؟!!!
-بله!
* آژانس اون ماشینه (با دست اشلره به چند تا ماشین اون ور تر) من اینجا کار دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ای کووووفت! =))
 

 


میدونم غیبتم بی علت و بی خبر و بی مرامیه! اما باور کنید وقت سرخاروندن هم ندارم وبلاگ که بماند. گودرم داره منفجر میشه!

5 روز دیگه برگ جدیدی از زندگیمون ورق می خوره. می ام اقلا در حد یه جمله می نویسم ازش...


چهارشنبه 16 بهمن ماه سال 1387


چند وقت پیشا من توی یه سایتی رزومه گذاشتم، فکر نمی کردم جای خیلی خاصی هم باشه، آدرسشو با سرچ اینترنتی پیدا کرده بودم هویجوری!
فردای نوشتن این پسته یکی زنگ زد و گفت از شرکت اره اوره زنگ میزنم. چشام باز شد! اوایل امسال من تو این شرکته مصاحبه داده بودم و خوشم اومده بود، اما اونا خوششون نیومده بود. CCNA می خواستن که من اون زمان نداشتم.
فک کردم مجددا همون روزمه اول سالمو کشیدن بیرون، پرسیدم، گفت نه! او تو سایت گرفتیم و بیا مصاحبه.
عصرش رفتم اونجا و یک ساعت بیشتر صحبت کردیم. به نظر من اگه آقاهه دید و معرفی درستی از شرکتشون داده باشه جای خوبیه. آقاهه هم آخر اون جلسه گفت از دید من(اون!) ok و مدارک بیار.
فرداش هم زنگ زدن و ok نهایی دادن و من مدارک دادم و خلاصه!
این آخرین روز کاری من اینجاست.
خیلی چیزها اینجا یاد گرفتم. اعتماد به نفسم تو خیلی زمینه ها بالا رفت. برخوردهای کاری و اداری و دولتی!!! رو دیدم، چیزی که بالاخره تو این جامعه باید بلدشون بود، آدمایی دیدم که برام عجیب بودن! اونقدر دوور و برم آدمای همفکر و هم سطح بودن که یادم رفته بود بقیه آدما.
بگذریم! 
خلاصه اش که خداحافظ حضورهای 7 صبح
خواب و چت و ویلاگ سر کار!
جیغ های همکار بغل دستی و بچه اش!
آزاد باش 4 بعد از ظهر
پنجشنبه های تعطیل (این یکی رو دلم همیشه خواهد سوخت!!!!)
و خیلی چیزای خوب و بد دیگه که حال ندارم بنویسم D: 

*
این پسته چرا پریده وسط خیابون؟!!!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 64497


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها