از نو
انگارم کن که پروانه ای!!  نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
بهمن 1388
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو

مشاوره انتشار مقاله ISI مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388

سرما خوردم!
دیروز نیومدم شرکت و فکر می کردم تو خونه کلی کارا کنم، اما عملا جون نداشتم بلند شم! حتی ماشین روشن کردم اما نتونستم لباسارو در بیارم! موند تا شب که آ برسه!
خلاصه که سرما خوردگی بد دردیه!!!

پ ن:
مرسی که به دنیا اومدی...

برای از تو گفتن کلی حرفها هست همیشه، اما دوست تر دارم که از "ما" کمتر بنویسم، و از "تو" کمتر هم! بس که تو بزرگی و بس که این صفحات کوچکند و ناتوان. بس که هیچت در وصف نیاید. بس که کنار تو حتی نفس کشیدن هم عشقی را می جوشاند که خصوصیست و دو نفره.
مرسی که به دنیام اومدی...



سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388

بی حوصله ام اینجور وقتا! دلم کسی رو نمی خواد! حس و حال دوستی ندارم! الکی ام!

آهنگه رو می ریزم روی MP3 Player که ببرم برای استاد که نازنین است و دوستش دارم بالواقع و خوشش خواهد آمد حتما! اما تا آخر کلاس می ماند همانجا، توی کیفم!
حتی لجم هم در می آید از همه چیزش! دوستش هم ندارم!! حتی تر فکر میکنم کاش ترم بعد دیگر نباشد!!!! و بچه ها برویم درخواست بدیم برای فلانی که فلان است!!!!!!

هی نگاه این همکار روبرویی می کنم که تا دیروزها پسر خوبی بود به نظرم! اما امروز دل نمی کنم این آهنگی که دارد تو گوشم برای بار هزارم تکرار میشود را تعارفش کنم! یا معرفی حتی!! حس معرفی هست، حس دوستی نیست! به نظرم دیگر نه پسر خوبیست! نه همکار خوبی!!
و کلا که چی شود اصلا؟؟؟!!!!


سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388

یه وقتایی اینجوری میشه... شایدم میشه انتظارشو داشت
گاهی میشه... فکر می کنم که همه جور "گاهی میشه" ای تو زندگی هست.
میشه که هی خستگی پشت خستگی میآد، هی روزگار به ریز و درشتش بد تا می کنه باهات، هی گم میشن خورده ریزا، خراب میشن... تو هی گیج تر میشی...
مثه رینگ بوکس می مونه شاید... ضربه های ریز و تند... مثه فیلم "سیندرلا مَن"
بعد می دونم که همیشه، بعد از این گاهی وقتای آماج ضربه های تند و ریز، همه چی آروم میگیره.
اینه که ضربه ها رو انکار نمی کنم، حلاجیشون هم نمی کنم، حلشون هم!!
بی صدا میرم دورتر از خودم وایمیستم، نگاه می کنم و می دونم به زودی فصل نسیم می رسد و من فقط باید بایستم، همینجا!


یکشنبه 11 بهمن ماه سال 1388

je suis perdu

?personne ne m'a pas vu


سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388

یکی از چیزایی که خیلی دوست دارم، اینه که تو یه هوایی مثه هوای الآنا، تو یه دونه از این لیوان کاغذیا، یه نوشیدنی گرم غلیظ بگیرم دستم و همینجوری که دارم میرم پی کارم تو خیابون بخورمش!
و البته اینکه به خاطر هات چاکلتیه پاشم برم فلان خیابون و بعد به بهونه هات چاکلته یه قدمی هم بزنم، کلا حس و حال این هوسمو میگیره.
مثلا فک کن! دیشب که پیاده از خونه مامان آ، می اومدیم خونه، بعد نم بارونم تو هوا بود و هوا هم ملس بود و اینا، چی میشد اگه یه نفر یه دکه هات چاکلتی کنار خیابون زده بود؟
اصلا شماها چرا تا حالا نیومدین تو راه من بهم هات چاکلت بدین تو لیوانای کاغذی؟

پ ن: الآن معلوم شد که من تنها نوشیدنی گرم غلیظی که می شناسم هات چاکلته؟!


یکشنبه 4 بهمن ماه سال 1388

برگشتم! بی خیال پولی شدم که هنوز به اندازه نصفشم کلاس نرفته بودم. پذیرفتیم که یک ماه و نیم آینده هر کدوممون یه شب و دیر برسیم خونه و سهممون از با هم بودن بشه یه ساعت تو بیست و چاهار ساعت. پیه نگاه های خشمناک همکارا و مدیرو واسه سه روز زود بیرون زدن مالیدم به تنم و... مهم این بود که برگشتم.
من آدمش نبودم... آدم اینجور خشک و رسمی زبان یاد گرفتن. زبان واسه من زندگیه. فارسی باشه یا انگلیسی یا فرانسه. تو لحظه های عمیقی از زندگی انگلیسی حرف زدم و حالا با فرانسه دست و پا شکسته ام دارم زندگی می کنم.
واسه من زبان ها درس نیستن که بشینم سر کلاس و نکته گرامی یادداشت کنم و جمله های کلیشه ای بسیار درست بسازم.
به من باید با خنده و تو زندگی زبون یاد بدن. گیرم دست و پا شکسته، گیرم فعلا بدون رعایت بعضی نکته های ریز. باید استاده با ذوق نگاه کنه تو چشام و بپرسه دیروز چیا شد و من نه واسه درس پس دادن، واسه همین رفاقت معلم-شاگردی سعی کنم مو به مو بگم دیروز چی شد. از آرزوهای بزرگ و کوچیکم بگم، از اعتقادات ریز و درشت زندگیم. که وقتی اون تصحیحم می کنه تا ته ذهنم حک شه.
فرق داره برام وقتی معلمه جدا از سر دردم ناراحت میشه و کتابو می بنده و هزار تا سوال می کنه تا شاید راه حلی پیدا کنه براش و شب بعد کلاس صدام میزنه و باز حال سرمو می پرسه.
وقتی جلسه های بعد، حال حرفای دیروزهامونو میپرسه که چی شد؟ رفتی؟ چی گفتی؟ چی می خواستی...
الآن که برگشتم برام خیلی با ارزش ترن این رفاقت های کلاس. که می دونیم کی کیه. نه به عنوان یه همکلاسی، بلکه یه دوست گیرم دور که داریم کنار هم با زبون جدیدی زندگی می کنیم. خیلی برام با ارزشن که با ذوووق میرم پیش معلمای قدیمی، و منو با همه حرفام، با همه چیزاهایی که از زندگی واقعیم میدونن یادشون می آد، دست میدیم، روبوسی میکنیم. حال ریزه کاریهای زندگی همو می پرسیم و ...

اینقدر خوشحالم از این برگشتنم که حالا حالاها می تونم بنویسم با لبخند :)

 پ ن : فک کنم بدونین. کلاسای سف.یر کنسل شده بود و من یه نیم ترم رفتم ق.طب. الآن با تغییر روز برگشتم همون سف.یر!


پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388

با اینکه اونی نشد که می خواستیم، اما الآن خوشحالم! بغض هم دارم اما! به اندازه همه روزهایی که دلم تنگ خواهد شد بغض دارم یکجا. اما ...
نمیدونم شایدم دیونه شدم. که بغض دارم و خوشحالی، با هم!


چهارشنبه 30 دی ماه سال 1388

میدونی!
نکته دقیقا همینجاست که تو خیلی باهوشی! اقلا به اندازه کافی باهوشی. و منو خوب میشناسی، خیلی خوب!

همین میشه که وقتی من دلم بهونه میگیره و بهونه ام اینقدر الکیه که روم نمیشه بگم و الکی هزار تا چرخ میزنم که لب و لوچه آویزونم و به یه چیز دیگه ربط بدم یا اصلا کتمان کنم، دقیقا وسط تلاش مذبوحانه من، تو بی مقدمه یه جمله میگی، یه جمله ای که پادزهر همون بهونه الکی اصل کاریه است! و من آچ مز میشم! نیشم باز میشه و هوا آفتابی میشه و ابرای سیاه میرن به درک!



یکشنبه 27 دی ماه سال 1388

دیشب سرم وحشتناک درد می کرد، نسکافه و شیرینی خوردم و یه دوش گرفتم، انگار نه انگار. نور اذیتم میکرد. آ هم خونه نبود. همه برقا رو خاموش کردم و لمیدم یه کنج. هیچ کاری نمی تونستم بکنم. سعی کردم ذهنمو آروم کنم، با یه فکر خوب یا یه صحنه آروم...
خودمو با یه تاپ و شلوارک سفید دیدم، دراز کشیده بودم تو یه قایق روی یه رودخونه آروم! یه کلاه حصیری رو صورتم بود و دستام زیر سرم. سایه درختای اطراف هم روم کم و زیاد میشد.
آ هم قرینه من خوابیده بود، همینجوری...
جالب بود. من هیچ تلاشی واسه ساختن این صحنه نکردم. و خوب مسلما هیچ وقت هم تو همچین شرایطی نبودیم که! اما خودش اومد. و منم کلی آروم شدم.

پ ن: واسه اینکه ما این شکلی بخوابیم طول قایقه تقریبا میکرد 3 متر و نیم! هست اصلا همچین قایقی؟


شنبه 26 دی ماه سال 1388

یه خیلی چیزا می خواستم بنویسم، اما الآن دلم فقط خونه مونو می خواد و حرفام ماسیده!
آ با دوستش پروژه داره، 5شنبه خونشون بود واسه کار و منم بعد از کلاس رفتم که یه ذره دورهم باشیم و برگردیم.

کارشون تموم نشد و نشد و نشد و من هم موندگار شدم همینطور... دلم نیومد بیام به هزار دلیل. خلاصه که دیشب ساعت 10/5 برگشتیم خونه. هر دو خسته!
بیکاری خیلی آزار دهنده است، هر چقدرم که سرمو به فرانسه خوندن گرم کنم!

خلاصه که جمعه دوست داشتنی این هفته ام رفت.


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 81313


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها