| |
| پنجشنبه 6 بهمن ماه سال 1390 |
|
پلک چپم دائم می پره! کلافم کرده نیم میل پوست!!
|
|
| |
| پنجشنبه 6 بهمن ماه سال 1390 |
|
|
|
| |
| دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390 |
|
دختر دایی کوچیکه، بزرگ شده! بزرگ شده بود، من تازه باور کردم! وقتی ما رو نشوند تو ماشین و شاهی تا بابلسر رو شب بارونی روند نرم روند و حتی وقتی برف پاک کن تو اون بارون سگ و گربه ای خراب شد، ریلکس موند دختر دایی کوچیکه وقتی به دنیا اومده بود، من رو پا میخوابوندمش! من که رفتم دانشگاه دندوناش افتاده بود دختر دایی کوچیکه خانوم شده
|
|
| |
| سه شنبه 27 دی ماه سال 1390 |
|
ذهنم تو سکوته! منتظرم! انتظار خواهی نخواهی تو همه تار و پودم رخنه کرده! هی.. هی می خوام که نباشه خیلی وقتها از پسش بر میآم و زندگی شاد آروم خودمو دنبال میکنم خیلی وقت ها اما، خسته میشم از پس زدن مدام فکرهاش خسته میشم و میشینم یه گوشه و میگم جهنم! بیاین و دوره ام کنید! سکوت میشم و نگاشون میکنم که چه جوری برای خودشون جولون میدن تا باز دیر یا زود، قوی شم و بلند شم و پسشون بزنم
|
|
| |
| جمعه 23 دی ماه سال 1390 |
|
یه روزی،
یه جایی تصمیم میگیری روی حضور دوست ها و آشنا حساب نکنی تصمیم میگیری، خودت باشی و روی پای خودت تصمیم میگیری امید نبندی به کسی
یه روزی، ایمیل میزنی به یه دوستی که مطمئنی جواب میده مطمئنی میتونه راهنمایی کنه وقتی چند روز میگذره و خبری نمیشه تصمیم میگیری حتی روی حضور الکترونیکی کسی هم حساب باز نکنی تصمیم میگیری امید به جواب یه خطی کسی هم نداشته باشی
حالا هر چقدر هم دوستی باشه که بخواد کمک باشه و امید که بگه من هستم، بیا، بشین، بپرس من روش حساب نمیکنم من به امید خودم هستم، به امید خودمون دو تا
|
|
| |
| سه شنبه 20 دی ماه سال 1390 |
|
کیهان عزیز! یا شاید بهتره بگم کیهان سابقا بسیار عزیز!
دلم برات خیلی تنگ شده برای روزهای پر اطمینان برای اعتمادی که بهت داشتم! دلم خیلی تنگ شده برای روزایی که حست میکردم و دنیام پر شادی بود پر تهول بود! روزایی که میدونستم پشت یکی از همین پیچهای نزدیک، تو با یه سورپرایز خوب ایستادی! که لازم نبود من خیلی فکر کنم تو زندگی مو پر از شور و حرکت می کردی! که همیشه چیزای خوبی پیش می اومد که انتظارشو نمی کشیدم! دلم تنگ شده که اونقدر بهت اعتماد داشته باشم که برم پی خنده های خودم و بدونم تو همه کارا رو خواهی کرد! دلم تنگ شده برای روزایی که گمت نکرده بودم آروم آرزو می کردم و میدونستم با خنده داری نگام میکنی! دلم تنگ شده برای اون جور زندگی کیهان همچنان عزیز
|
|
| |
| چهارشنبه 14 دی ماه سال 1390 |
|
قراره از مفتح بری تا میرداماد که ماشین و از تعمیرگاه بگیری! قراره بهشتی سوار شم و برم خونه نشستم تو ایستگاه و با اضطراب الکیم به در و دیوار نگاه میکنم که زنگ میزنی و با ذوق میگی بیا اینور! بیا اینور!!! پرواز میکنم حیف که تو خیابونای اینجا نمیشه پرید بغلت
سر تحویل میزی که با اونهمه ذوق خریدیم، دو سه ساعت جنگ و دعوا داریم با همه. من اونقدر عصبی ام که نمیتونم بخوابم. میگم تو برو، من آروم شم می آم نیم ساعت بعد که می آم تو تخت، تو نیمه خوابی. همینجوری که میچرخی سمتم، خواب و بیدار میگی از میز خیلی ناراحت نیستی، میگی ناراحتی منه که اینقدر ناراحتت کرده! میگی میز و فلان میکنیم و بهمان و من فکر میکنم تو تنها چیزی هستی که هر موقع و هر جا که بخوام آروم و راضی از زندگی باشم، به بودنت فکر میکنم
|
|
| |
| یکشنبه 11 دی ماه سال 1390 |
|
شاهزاده ترینی! هر کی دیگه بود، با یه منِ غُدِ همه کارو فقط من میدونم چه جوری!!! دست به سیاه و سفید نمیزد. حالا حکم میکنی که به یه سری کارا دست نزنم و من و از آشپزخونه اخراج میکنی!
|
|
| |
| یکشنبه 11 دی ماه سال 1390 |
|
اینقدر نه آوردی تو کار که دیگه در باغ سبزت باورم نمیشه!
|
|
| |
| شنبه 10 دی ماه سال 1390 |
|
خب! من خیلی دلم کلی چیزا میخواست که این حس زندگی موقتی ازم دور شه! و بعدش فهمیدم که چقدر حسمون مشترک بوده! اینه که بعد از اینهمه مدت گفتن اینکه آدم واسه مدت کوتاه نمیره وسیله به خونه زندگیش اضافه کنه، دیروز رفتیم و میز خریدیم! و صبحش آ تنهایی از ذوق این تغییر همه خونه رو تغییر دکور داد درسته که برق از سرمون پرید اما میدونم میز و که بیارن، عاشق تر خونمون میشیم :)
|
|