X
تبلیغات
مدیسه
رایتل
از نو
انگارم کن که پروانه ای!! نشستن نمی دانم! مگر روی دوش باد...
آرشیو
چهارشنبه 25 دی‌ماه سال 1392
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

شنبه 6 مهر‌ماه سال 1392


بعد آدم میبیند به صلح رسیده با خودش و آدمهای گذشته اش، آدمهایی که روزهای دورِ دور نشسته بودند کنار روزهای زندگی اش، و جایی دیگر قرار شد نباشند؛ آدمهایی که روزهای خوب و روزهای سخت ساخته اند در زندگی اش و تمام شده اند! میبیند عبور کرده از همه خشم ها و احساسها، که این آدمها را هم نشانده کنار همه آدمهای بی رنگ گذشته؛ میبیند آدم نایسی شده در مواجه با آدمهای رفته که وقتی در گذری میبیندشان به نرمی لبخند بزند به رویشان و فکر کند که not a big deal.


چهارشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1392

از دیروز انگار همه چی یکهو جدی شد! واقعی شد! همونجا که نشستم و گفتم انتخاب خودمون بوده! اونجا که گفتم زندگی قرار نیست همیشه گل و بلبل باشه! اونجا که گفتم ما آماده و منتظر روزهای سختیم! اونجا که گفتم برآیندش برامون مهمه نه اجزاش...
همه چی رو آوردم جلوی چشم خودم انگار
من هیچوقت آدم همیشه خوش گذروندن نبودم که حالا هم دل ببندم به این چند ماه لذت مطلق


یکشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1392
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392

آدم حرف زدن نبود، اما از کوره در رفت وسط تعریفهای دل دلی من! جمع کردم حرفهام رو و دیگه تعریف هم نکردم! اما تاثیر حرفش خیلی چیزها رو تغییر داد! 
هفت سال گذشته و هنوز هم فکر میکنم اگر اون جمله سه چهار کلمه ای رو نگفته بود، من همون جور، همون جا مونده بودم!
برم سروقتش ببوسمش به خاطر همه رفاقتی که اون روزها در حقم تموم کرد...


یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392

چه مهجور افتاده اینجا

تو این روزای پر از حس و پر از حرف!


شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1392

جدیدا دائم توی کوچه و خیابون، همه به چشمم آشنا میآن! توهم پر ذوق میزنم که "ئه! فلانی" و یکهو یادم میآد که دختر خوب! اصلا امکان نداشت که فلانی باشد!که فلانی مدتهاست که رفته از مملکت!
حساب سرانگشتی که میکنم میبینم تقریبا همه آدمهایی که ممکن بود روزی توی خیابون ببینم و بشناسمشان، این روزها توی خیابون های کشور دیگه ای قدم میزنند.


شنبه 29 تیر‌ماه سال 1392
نمیدانم
گاهی فکر میکنم درد را نباید آنقدرها هم نوشت. نوشته که بشوند، جان میگیرند، از آنچه هستند هم بزرگتر میشوند، وسیع میشوند، ادامه پیدا میکنند...
گاهی هم... نوشتن چاه آدم میشود! مینویسی، میریزد بیرون، نمی ماند آن ته ها. نمیشود بغض مزمن. دور که خواستی بشوی، جای درد، درد نمیکند دیگر! نمیشود عقده نشکسته ای که نه آب میشود، نه میشکند، نه میرود، نه درمانی دارد...

این روزها، من هستم، آرام و همیشگی، با بغضی که به جا مانده!


سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1392

یک روزی هم بیاید که بتوانم دل سیر از بزرگی ات بنویسم... از بزرگی این روزهایت، از همه تو بودن هایی که هنوز هم من را بعد از سی و اندی سال شوکه میکند...از وسعتی که یک آدم میتواند داشته... از عشقی که در تو نهادینه است
نه که نمیدانستم، اما این روزها بیش از پیش، لحظه به لحظه، بهت زده نگاهت میکنم، بس که فرای درکمی... که حتی نمیبینم در خودم روزهای دوری را که بتوانم اندازه تو باشم...


جمعه 21 تیر‌ماه سال 1392

آدمهای بد! آدمهای خیلی بد!
خیال میکنید حتی وقتی اینهمه نزدیک، اینهمه پیش نشستید، من اعتمادم را به دنیا می بازم؟
اما من هنوز هم! با وجود همه شما معتقدم به دنیای خوب! به شادی!
"من هنوز مومنم به نسیم"


   1       2       3       4       5       ...       75    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 248203


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها